کلمه به کلمه

به خودم گفتم تو حاملگی کن درد با من.........

دوستی ها به خودی خود از هم نمیپاشند، تفاوت آرا و نظرها، نوع قرار گرفتن در شغل ها و نقشها؛ هر اندازه هم که با هم منافات داشته باشند. به نظر من عامل از هم پاشیدن دوستی نیستند. میتوانی پلیس ضدشورش باشی و دوستت یک شورشی که جزوی از یک گروهک زیرزمینی ست. اصلاً خود این تفاوت قرار است قصه‌ی شما شود. برایتان پرسش آفرین باشد، باعث شود وجدانتان سنگینی کند و مدام در مورد کاری که میکنید تردید کنید. برای اینکه آدمیزاد همین است. طور دیگری نمیشود. دوستی ها به خاطر چند بحث و مشاجره از بین نمیروند. بیشتر اوقات به دلایلی که گفته نمیشوند، یا دیده نمیشوند قطع میشوند. حرفهای بسیاری که زبانت از گفتنشان الکن است. چیزهای بسیاری که نمیداند و نمیتوانی به او بگویی. گاهی اوقات به این دلیل که بیشتر نرنجی، یا نرنجانی تمام میشود. میروی دستت را میشویی و کنار گود میایستی، میدانی دیگر قرار نیست به او مشت بزنی، قرار نیست هم بازی ات باشد. حالا هر قدر سهم این انتخاب تنهایی باشد. فرقی نمیکند. گردن مینهی. 
برای من س یکی از آنها بود که وقتی رفت، خواستم دیگران هم نباشند. کسانی که او را به نوعی به من ربط میدادند. فرقی نمیکرد تا چه اندازه قدیمی بودند یا تازه. دلم نمیخواست در فضایی باشم که با هم اشتراک داشتیم.
س را توی خوابگاه دیده بودم. روی نیمکت پشت ساختمان شماره سه مخصوص سیگاری ها، شبها طرفهای ساعت ده، ما میآمدیم او هم میآمد. سوئیشرت قرمز میپوشید و ژیتان میکشید. آن روزها با آن دیگری دوست بود. آن دیگری که توی حیاط راه میرفت و با خودش آلمانی حرف میزد. 
سال تحصیلی هشتاد و هفت بود که آمد اتاق ما و هم‌اتاقی جدید ما شد. سال پریشانی بود. سال نحس هشتاد و هشت در ادامه اش میآمد و ما تازه اول راه بودیم. اول گلاویز شدن با خودمان. تحمل یکدیگر را نداشتیم. هر کس چیز جدیدی میخواست، یک جور آرامش که صمیمیت مخلش شده بود. برای همین دیگر هیچ کس جمع نبود. توی چنین شرایطی بود که او آمد توی اتاق ما، شلوار بگ میپوشید و موهایش را مثل انیمه های ژاپنی چتری میریخت توی صورتش. هر وقت که میخواست بزند بیرون چتری هایش را اتو میکرد. تنها آرایشش همین بود و چشمهای مورب شادابی داشت با عینک دور قاب مشکی مستطیل شکلی. وقتی به او فکر میکنم دلم میخواهد همه‌ی جزئیات را بگویم. آن خط کوچکی که کنار لبهایش بود. بیسکوییت ساقه طلایی روی میزش و دراز کشیدنش توی تخت با لپتابش. توی تخت قبلی من میخوابید دور تا دور دیوارم را چیز نوشته بودم. هر چرت و پرتی که به ذهنم رسیده بود. او هم که آمد با خودکار پر رنگ روی دیوار نوشت فاک آپ. همان وقت فکر کردم چقدر روحیه اش با من متفاوت است. درگیر چیزهایی میشد که من نمیشدم من در دنیایی بودم که نمیبایست برای او جذابیتی داشته باشد. بیشتر اوقات در اتاق تنها بودیم. گاهی با هم فیلمهایی از بونوئل میدیدیم. گاهی اوقات جیمی هندریکس و جیم‌موریسون میگذاشتیم و به صدای داد و فریاد موسیقی راک گوش میدادیم در سکوت هر کدام در خویشتنمان. 
شور و اشتیاق عجیبی داشت برای مبارزه، ترس نمیشناخت. باتوم و زندان و فحش و کتک رویش اثرگذار نبود. یک روز برای روز جهانی کارگران رفته بود پارک لاله. گرفته بودنش، وقتی برگشت با هیجان خارق‌العاده ای از چیزهایی که دیده بود حرف میزد. باهوش بود. نمیترسید. مستقل بود و همه‌ی درآمدش را از ترجمه هایش به دست میآورد. اندک بود ولی دستش توی جیب خودش بود. غمگین بود اما برای تغییر شور داشت. پشت سر هم میخواند و ترجمه میکرد. حقوق میخواند و تمام حواسش پیِ سیاست بود. هیچ کاری با درس و کتاب دانشگاه نداشت و امتحان هایش را از دست میداد و هر شب تصمیم میگرفت که صبح برود دانشگاه. هر روز صبح صدای زنگ قورباغه ی گوشی اش من را کفری میکرد. من توی تختم دراز میکشیدم با چشمان باز و منتظر میشدم گوشی اش را خاموش کند. اگر توی خوابگاه میماندم تا طرفهای ظهر ادامه داشت. بعد طرف ظهر که خوابش را کرده بود بلند میشد شاد و سرحال و میرفت دانشگاه دنبال چیزهایی که هیچ ربطی به درسش نداشتند. 
زمان گذشت، یکی یکی از خوابگاه کنده شدیم، از دانشگاه جدا شدیم. از همدیگر رهایی یافتیم. به روایت فیسبوک یک روز از همان روزها در صفحه‌ی من یادداشت گذاشته که دلتنگ است، جواب داده‌ام چه خالی‌بندی ها و بعد پیام‌های مکرر پشتِ‌سر هم یا با فاصله برای وعده‌ی دیدار. چیزی این میان خالی شده است که فقط می‌شود با جمع شدن ما پر شود انگار. بعد یک روز گوشی تلفن زنگ می‌خورد، یکی از قدیمی ها می‌گوید که تصمیم گرفته برود و رفته. هیچ چیز بیشتری نمی‌داند. قرص برنج را می‌شنوم و دیگر هیچ. پس از آن دلم نمی‌خواهد که دیگران را هم ببینم. جای خالی سیاه شده است. همان حکایت رشته‌ی تسبیح، دیگر فایده ندارد اگر همه جمع شویم. شمارش ما غلط می‌افتد هزار بار که بشمریم. من کنار می‌کشم، مأوا می‌گیرم در خودم و خودم را بغل می‌کنم مثل او که سنگ گور و خاکش را، می‌گذارم هر کسی با هراسش خلوت کند. می‌گذارم هر کس بتواند یاری اندر کس ندیدن را بچشد. هر کس تلخ و نیش‌دار شود. آزرده شود و آزرده باقی بماند.
بعضی دوستی ها هم اینجور تمام می‌شوند. نه دلخور می‌شویم از پست‌های مجازی یکدیگر، نه حرف‌هایمان که شبیه هم نیست، نه میدان مبارزه‌ی بی‌ربط مان به یکدیگر. همین نقطه‌های مشترک، که روزی تا این حد روشن و‌ تابنده بودند امان با هم بودنمان را می‌گیرند. من دیگر کور شده بودم برای آن راه‌ها.
+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳۹۶/۱۲/۲۸ساعت 0:51  توسط نجمه خادم  | 

اسباب‌کشی هم روی دیگری از مرگ است، جمع کردن، نگاه کردن، رها کردن و رفتن. آدم مدام بر‌می‌گردد به چیزهایی که با آنها خو گرفته نگاه می‌کند. در و دیوارهایی که دوستشان دارد، سنگ روشویی که توی آن عق زده، دوره ‌‌‌‌‌های پریود و بیماری اش در آن خانه، شکوه عشق بازی ها و لذت تنانگی در آن مکان های به خصوص، چطور این همه لمس کردن را می‌شود به ذهن سپرد که با همان کیفیت حفظش کند؟ اندوخته هایش را نگاه می‌کند کشو کمدها، انبوه لباس هایی که توی تب و هیجان آف خوردن های پشت سر هم مارک ها خریداری کرده و تگ روی لباس ها را هنوز بعد از دو_سه سال نکنده، کمدهای لباس ها که به او می‌گویند که سرتاپا توی مصرف‌گرایی غرق شده است. تبدیل به چیزی شده که خیلی پلشت تر و نکبت بار است و با این همه او را دلخوش نمی‌کند. لباس‌ها نو، دست نخورده، بلااستفاده توی کمدها، زیر همدیگر پنهان و ناپیدا شده اند. بعد قفسه‌های کتاب، اینجا و آنجا انباشت کتاب های که در وسوسه و از خود بی خودی دیدن‌شان خریده‌ و بعد هم چیز دیگری نظرش را جلب کرده، کتاب دیگری خوانده، راه دیگری رفته. گاهی اسباب‌کشی مثل این است که هیچ کار در زندگی ات نکرده ای جز خریدن بی آنکه نیاز داشته باشی یا انگیزه ای برای پاسخ به نیازت. از سوی دیگر انبوهی از اشیاء قدیمی، کارتن های دست‌نوشته‌ها،مجله‌های قدیمی، لوازم و زیورآلات قدیمی‌، گوشواره های لنگه به لنگه، کفش‌هایی که هر کدام را یک بار پا زده ای و گذاشته‌ای تا روزش برسد و نرسیده. اسباب‌کشی گاهی مثل مرگ نابهنگام است. مرگی که زود فرارسیده و شیره‌ی درونت را کشیده. هجوم خاطرات و اوقات، فیلم‌هایی که در آن خانه دیده‌ای و رویاهایی که در آن خانه داشته ای، مثلاً مبل راحتی آبی رنگ جلوی تلویزیون که سه بار روی آن خوابت برده و هر سه بار رویایی غریب دیده‌ای،یا جنی که توی سالن پذیرایی همیشه می‌نشیند و به تو نگاه می‌کند و تو به او نگاه می‌کنی و با همدیگر کنار آمده اید. یا اینکه تازه خاطرت آسوده شده که این خانه هیچ حشره ای ندارد و گذار هیچ موجود موذی مزاحمی به اینجا نمی‌رسد. اسباب‌کشی گاهی مثل جدال با مرگ است. وقتی همه‌ی داشته ها و نداشته ها را دست‌چین می‌کنی. به آن‌جا از زندگی رسیده‌ای که  بهایش آنقدری بیشتر است که دست به خودکشی نزنی،اما می‌رسد. بغلت می‌کند و از در می‌بردن بیرون، از پله‌ها می‌کشدت پایین، سوار ماشین می‌کندت و می‌گوید بفرما حالا دیگر در جایی دیگر ادامه بده. یک طرف هم محله است، زندگی توی محله ها که می‌دانید چگونه است؟! حتی توی درمانگاه که می‌روی بر‌میخورد به زن خیاط محل، یا پیرمرد بقال، هر جا می‌روی چند نگاه آشنا هست، هر چند بی سلام. اما رهگذر بودن صرف نیست. مثلاً می‌دانی علی آقا اعصابش خوب کار نمی‌کند یا آن پیرمردی که گوشه‌ی کوچه‌ها مثل بینواها می‌نشیند و همیشه گرسنه است روزگاری صاحب یکی از ساختمان های بلند همین محله بوده و تقدیر چنگ زده به صورتش. یا اینکه چه مغازه‌ی جدیدی باز شده، کدام یکی جنسش را دولا پهنا حساب می‌کند یا کدام یکی هر وقت می‌روی مغازه‌اش رنگ بخری می‌گوید لازم نیست پول بدهی موهات را رنگ کنی. یا آن مغازه‌ای که بهترین کریستال ها و ظرف و ظروف را دارد و آنقدر قشنگند که با اینکه از این چیزها خوشت نمی‌آید و توی خانه آن نداری می‌روی پشت ویترین می‌ایستی و نگاه می‌کنی، یا اینکه تخمه خریدن از کدام خشکباری بهتر است. هزار و یک چیز ریز و درشتی می‌دانی از محله و آدمها و کسبه اش. آنها هم تو را می‌شناسد. همسر فلانی هستی. توی کدام کوچه و پلاک چند هستید. بعضی وقتها تنهایی، بعضی وقتها با همسرت توی محله قدم می‌زنی و میدانید از محل همبرگر بخرید و تا چه اندازه سر قیمت گل چانه بزنید توی گل‌فروشی. اسباب‌کشی شاید همان تغییری هست که تو ازش نفرت داری و همه‌ی کائنات شب و روز مردم را وادار می‌کنند به آن تن بدهند، جوری باید لبخند بزنی و بروی به طرفش. بپذیری اش. گویی که زیستن تمرین مرگی همواره است. 
حال خودم را نمی‌فهمم. بنشینم اندوهگین باشم یا شادی نو یافته را بکنم. فکر مرگ توی سرم جولان می‌دهد. 
+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۳۹۶/۱۲/۲۴ساعت 2:40  توسط نجمه خادم  | 

آ شش_ هفت ساله بود، وقتی من پانزده سال داشتم. پسر بچه‌ی کوچکی بود با چشم‌های درشت و ذهنی بازیگوش و صریح. عادت کرده بود به من، من هم دلبسته‌اش شده بودم. توی کوچه میان بلوک ها با هم می چرخیدیم و روی چمن ها می‌نشستیم و حرف می‌زدیم. دوستانم به من می‌گفتند این بچه را دنبال خودت راه ننداز خودمان باشیم و خودمان. پسرک ربطی به جهان نوجوانی ما نداشت. آن وقت‌ها همه نوجوان شده بودیم چهارده تا هجده ساله، پسر و دختر کارمان عاشقی بود. دست از بازی با شلنگ آقای باغبان برداشته بودیم، کمتر دسته‌جمعی والیبال و توپ بازی می‌کردیم. بیشتر نامه می‌گرفتیم. نگاه می‌کردیم. رمز و راز می‌ساختیم. بدمان نمی‌آمد شعر هم بگوییم یا کسی پیدا شود و شعر بگوید برایمان. شعرهای سپید تغزلی، بابِ چشمان تازه و نورسیده مان. پسرک خیلی کوچک بود و در این وادی نبود. قرار این بود که با بچه‌های هم‌سن و سال خودش بپرد مثل ما در گذشته مان. اما بسته به من شده بود و همراهی مان می‌کرد. اسم گذاشته بود روی من، صدایم می‌کرد پنبه‌دانه، شاید همین شهامت اسم گذاشتن روی یک آدم بزرگ، برای من جذابش کرده بود. اینکه راهش داده بودم.

با هم حرف زده‌ایم، حرف‌های‌مان تازه است، نقل دیروزها و انگار دیگر کسی توی دنیا نیست که در گذشته اش گیر نکرده باشد. از من خیلی دور است، سال‌ها سپری شده و حالا پسر بیست و چند ساله ایست. من وقتی دختر بیست و چند ساله بودم خودم را خیلی بزرگ می‌دانستم، فکر می‌کردم آردم را بیخته ام. اما هنوز هم که با او حرف می‌زنم حس می‌کنم همان پسرک است، در همان قد و اندازه، همان نگاه، همان خنده‌ها و بازی ها. او لندن و من تهران، توی فیسبوک من را پیدا کرده، از من می‌پرسند که چرا اینطور بی‌خبر رفتم؟! می‌گویم بی‌خبر نبود، از همه خداحافظی کردم. از دخترها و‌ پسرها، همه آدرس و نمره تلفن خانه‌مان را داشتند. می‌گوید خیلی دنبالم گشته است. وقتی بچه بوده، با دوستانش؛ و اسم می‌برد. دوستان کوچکش را به یاد می‌آورم و از تصور اینکه چند تا پسر کوچولو دنبال نشانی من گشته اند خنده ام می‌گیرد. اما نمی‌گویم که خنده ام گرفته، عوضش می‌گویم می‌توانستی از بقیه آدرس را بگیری همه بلد بودند. جواب می‌دهد که می‌توانستی اینجور بدون خداحافظی نروی. و اینکه فکرش را نمی‌کرده کسی که اینقدر با او دوست و نزدیک بوده چنین بی‌معرفتی ای ازش سر بزند. به خصوص اینکه مهربان ترین بوده ام. حیران می‌مانم. خودم را به یاد می‌آورم دختری نوجوان و به شدت لاغر، با همین اندازه و قامت، توی کوچه‌ها با دوستانش ول می‌چرخد و هر روز دنبال یک ماجراجویی جدید است. مهربانی را در خودم به یاد نمی‌آورم. اما به او می‌گویم قبول است اینکه به تو نگفتم داریم اسباب‌کشی می‌کنیم بی‌مهری بوده است.

بعد از چیزهای دیگر حرف می‌زنیم. نمی‌توانم ارتباط برقرار کنم اما، مگر می‌شود با آن بچه‌ی کوچک که مدام توی بغلم بوده از مسائل روز دنیا بگویم. از درس و دانشگاه، از کشورها و فیلم ها، از دلتنگی دو نفره مان برای شیراز و گلدشت‌ش. سماجت می‌کند و حرف می‌زند. بچه هم که بود همین بود. من هم دل می‌دهم. یک جایی به بعد، دیگر آن طرف خط نیستم. پرسه می‌زنم. جایی دیگرم. به دخترها فکر می‌کنم، به پسرها، به پنجره‌ها و بالکن هایی که توی هم باز می‌شدند. به چرخش توپ میان دست‌هامان و جیغ و فریادمان توی کوچه، به دیر خانه رفتن‌ها، به شب یواشکی کلید انداختن و خزیدن توی رختخواب و منتظر اولین رمز و نشانه ها بودن برای پریدن توی بالکن یا کنار پنجره، به لج کردن ها، اتحاد عجیب و سفت و سخت‌مان در مقابل بزرگترها، به قهر و آشتی ها، به ورق های کاغذی که با ترس و لرز توی بالکن ها انداخته می‌شدند. دوست داشتن ها و آشیانه ساختن های یواشکی توی دل‌ها، اصلاً دل ها...فقط دل‌ها، به آنها فکر می‌کنم به مجله‌ی ماشین، به آئودی و پژو ۶۰۷ فلین دو نفره که قرار بود روزی داشته باشم و فقط دلم را سوار آن کنم. به خواندن خبر فوت شاملو توی مجله‌ی ماشین، به کشف شاملو و گیج بودن در برابرش، به پارک ژوراسیک و دایناسور ها و مومیایی کردن مصریان فکر می‌کنم، به بابا که یک وقتی رفت و آمدم توی کوچه را محدود کرده بود. به همه‌ی باباها که یک وقتی به دام این فکر می‌افتادند که بچه‌شان دارد از دست می‌رود. به باباهایی که بعد از آن از دست رفته بودند، جایی که نه صدای توپ و نه جیغ بچه ها بود، نه ترس و شرم از نوجوانی های لجام‌گسیخته ‌‌، مرگ را بغل کرده بودند. به کش رفتن پنهانی کتاب‌های ممنوعه، کلمات پر از شهوت و شور و مزه‌ی آن زیر زبان نوجوانی مان، به بوی عرق و آب بازی با شلنگِ دیوانه‌یی تابستان، به رازها و در میان گذاشتن ها، به پایکوبی مان با نوارهای کاست غیرمجاز، به دست به دست چرخاندن ورق‌های پاسور و شور بازیکنان فوتبال را زدن. به دیوارنویسی ‌‌‌‌‌‌هایمان با اسپری بر تن مدرسه‌ها و ساختمان‌های بلند قهوه‌ای، به دزدکی سوار آسانسور شدن و بالا و پایین مدام رفتن‌مان. پرسه می‌زنم و برمی‌گردم تا همه را بو کنم. پدرم را می‌بینم که وارد محوطه‌ی پارکینگ ها شده و بچه‌های کوچه به من آلارم می‌دهند که آقای فلانی دارد نزدیک ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌میشود ، کمی بعد دخترها و پسرها دور من حلقه می‌زنند و من توی چمن ها می‌نشینم. بابا می‌آید چرخی میزند، چشم می‌اندازد و من را نمی‌بیند از بچه‌های کوچکتری که پایین پله‌ها ایستاده اند می‌پرسد که نجمه را ندیدی؟ و یکی از آنها که نه ساله است می‌گوید : اون توی کوچه نیست، خونه‌ی فلانیه. بابا نگاه دیگری می‌اندازد، باور می‌کند یا نمی‌کند، می‌رود. من به آن بچه‌ی نه ساله که بی هماهنگی به خاطر من دروغ می‌گوید احساس دین می‌کنم. بچه‌ها کنار می‌روند و هلهله می‌کشند که من را نجات داده‌اند. باز برمی‌گردم به آ، به پانزده سالگی، میان ساختمان ها می‌رویم و عکس یادگاری می‌اندازیم، دسته‌جمعی، آ اصرار دارد که عکس دو نفره با من بیندازد، قبول می‌کنم، دوستم می‌گوید اگر این بچه را با خودت نمی‌آوردی نمی‌شد؟! عکس دو نفره را دارم. توی آلبوم خانگی مان است. به آ نمی‌گویم که عکس را دارم. می‌دانم اصرار خواهد کرد که آن را ببیند. من دلم نمی‌خواهد بگذرانم نوجوانی ام را ببیند. نور افتاده توی چشم‌هایم، چشم‌هایم سرخ شده‌اند. عکس خوبی نیست. بگذار همانطور که توی ذهنش هستم بمانم. می‌گوید آن روزها آنقدر خوب و مهربان بودی که من را یاد پنبه می‌انداختی، نرم و اطمینان بخش. فکر می‌کنم بچه‌ی کوچک را چه به این فکرها و اسم گذاشتن ها، اما چیزی نمی‌گویم. می‌گوید دلم می‌خواست بهت بگویم که چقدر نازی، اما خجالت می‌کشیدم. خوب حالا شرمش ریخته، بزرگ شده است. در برابرم، آن سوی خط پسری بیست و اندی ساله نشسته، هم‌زمان در دو رشته درس می‌خواند، از بی عاطفگی آدم‌ها و سردی بعد از مهاجرت می‌گوید. از نوجوانی خودش که توی غربت پا گرفته، از شعر انگلیسی صد و کلی بیتی که برای عشق‌اش سروده، می‌فرستد که بخوانم و نظرم را بگویم، میگویم چه فکری کرده‌ای؟ من چه سری در بیاورم از شعر انگلیسی آخر؟! می‌گوید یعنی آرایه‌ها را نمی‌توانی تشخیص بدهی؟! چرا باید تشخیص بدهم؟! آنقدری سواد ندارم که حتی شعر را کامل و درست و بدون دیکشنری بفهمم. باز حرف می‌زنیم. حس میکنم یک چیز ناتمام هی کش آمده و کشیده شده به این سالها، به پانزده سال بعد، اصلاً انگار جور دیگری نزیسته ام. هر چه بوده همان بوده، همان دویدن ها، همان نقشه کشیدن‌ها و راز‌ها، سرخوشی ای که بی آنکه متوجه باشم از بذل و بخشش سرنوشت به من بوده است. قدردانش هستم. هنوز خیلی‌ها را می‌شناسم، نام و نمره و نشانه‌ای یکدیگر را داریم اما فراموش شده‌اند. مثل حباب هایی که توی هوا می‌ترکند ترکیده‌اند و کیف لحظه‌ی فوت کردن توی کف با من مانده، اما او وفادار مانده، مانده و‌ من را یافته که پاسخ دوستم را داشته باشم وقتی می‌پرسید چرا او را دنبال خودت می‌کشانی.


برچسب‌ها: دوستی
+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۳۹۶/۱۲/۲۲ساعت 0:47  توسط نجمه خادم  | 

که چقدر دلتنگم...بال اگر داشتم خوب بود. دیگر فکر کافی نیست. چشمانم دلتنگ دیدن هستند، جاهایی ببینم که هوش از سرم بپرد. پرنده اگر بودم خوب بود. لانه‌هایم موقتی بودند و همیشه ممکن بود سفر کنم. مهاجرت تلخ و غم‌انگیز نبود. بخشی از زندگی بود، مثل عاشق شدن، مثل پیدا کردن همدم. و اگر دوست خوب نبود چه؟ می‌رفتم روی شاخه‌ی دیگری می‌نشستم. روی آنتن چند ساختمان آن طرف تر. می‌رفتم ته کوچه روی رف یک پنجره می‌نشستم و سرم را می‌کردم توی پرهایم. انگار که با نوکم پوست زیر پرها را می‌خارانم و قطره‌ی اشک می‌زد و می‌ریخت پایین، فرو می‌رفت میان انبوه پرها، مثل نمی از باران، گوله‌ی اشک بعدی غلیظ تر بود، سنگین تر، از پرها سر می‌خورد می‌افتاد پشت دست دختری که از کوچه رد می‌شد، دختر سرش را بالا می‌برد، به ابرها نگاه می‌کرد و نامطمئن می‌پرسید، باران تویی؟
من به چشم‌هام می‌گفتم ببین، سیر ببین. اندوه بشری را، انتظار ابرآلوده اش را و غباری که دور عاطفه اش را گرفته، ببین. ده فرمان نوشته، ده فرمان روی کوه کنده، و از آنها هزاران خرده فرمایش کوچک و بزرگ درآورده، در شعر و موسیقی آغشته شان کرده، با اعداد، با هندسه، با موریانه‌های ریز و کوچک زیرپایش، تطبیق داده و شب و روز تکرار کرده، اما نشده. آویزه‌ی گوشش نشده. و آلوده است. هنوز آلوده است. ببینش و ببین که چطور عصاره‌ی غمش را پخش می‌کند در هوا و تو نفسش می‌کشی و اینجور حبس می‌شوی در خودت و دلتنگ، کز می‌کنی لبه‌ی این پنجره.
بعد بال هام را به هم می‌زدم، اول تا درخت رو به رو می‌رفتم، بعد می‌رفتم تا وسط‌های کوچه و یک دور نگاهم را می‌چرخاندم به جایی که خاطره ‌ام بوی حزن برداشته بود. باز بالها می‌آمدند بالا و باز و بسته می‌شدند. می‌رسیدم به خیابان، اول خیابان خودم بودم. حافظه و غریزه‌ی حیوانی ام بود. دیگر چیزی به یاد نمی‌آوردم. جاودانگی من در همان لحظه بود که سبک شده بودم و می‌توانستم بروم. آزادی و فراموشی، نعمت های من بودند که می‌توانستند نیرو بیندازند توی بال‌هام و بگویند بپر...بپر پرنده، برو بالا. برو بالاتر...دور شو، دور...
اما من فقط یک انسان بودم

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳۹۶/۱۲/۲۱ساعت 17:48  توسط نجمه خادم  | 

بهار و زمستان ندارد، هر روز از سال روز خوبیست برای خبرهای بد، روز خوبی که می‌شود در آن تا ته ناامیدی رفت، نشست و نگاه کرد که هر چه رشته بودی چطور پنبه می‌شود و چطور حراج می‌خورد غرورت. 
اما در میانه‌ی زندگی هستی و حتی نمی‌توانی به زاری بنشینی، بر خلاف مرگ که سوگواری اش تضمینی ست. فکر می‌کنم بدترین خبرها، خبر اخراج شدن باشد، هیچ‌چیزی تا این اندازه سیاه و‌کدر و نفرینی نیست. آدم‌هایی که از کارشان، درسشان و شهرشان اخراج می شوند. کنار گذاشته ها، افرادی که محکومند به صبوری در حاشیه‌ی پر محنت و بلا... آدم‌هایی که یکدفعه به دارایی هایشان شبیخون زده اند بی تفاوت به اینکه نوروز است یا کریسمس یا هر روز فرخنده‌ی دیگری. آنچه تمدن به انسان با دست و دلبازی همواره عطا کرده است همین بوده، فرصت ِ پرتاب شدن از لبه‌ی پرتگاه. 
هیچ چیز مرا تا این اندازه ناراحت نمی‌کند که خبرهای اخراج دسته‌جمعی می‌شنوم. از دانشگاه ها، معدن، نفت، از کشتزار ها...از هرچه به آن وابسته و گاه دل‌بسته ایم. مردم نمی‌میرند اما از دست می‌روند و فربه ها فربه‌تر می شوند.
+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳۹۶/۱۲/۲۱ساعت 0:31  توسط نجمه خادم  | 

چه هوشی داشته سقراط، وقتی از ندانستن حرف زده است. این کلمه‌ی نمی‌دانم که به دل خیلی ها هول و هراس می‌اندازد که مبادا در مظان کج‌فهمی و اتهام ابله بودن قرار بگیرد، این نمی‌دانم که به زبان آوردنش اینقدر سخت به نظر می رسیده که آدم‌ها یا تحصیل علم کرده اند یا وانمود کرده‌اند تا مجبور نشوند بر زبان بیاورندش. چه قدر راحتی خیال می‌آورد. چقدر کارها را آسان می‌کند، یک جور آرامشی در روانت می‌نشیند بعد از اینکه اعتراف کردی نمی‌دانم و اگر پرسیدند چرا، بگویی اصلاً شما بگویید چرا؟! بار پرسش ها را از دوش خود برداشتن، بار خطاها و پا کج گذاشتن ها را، همه‌ی راه های باطلی که می‌رویم گاهی با همین یک‌ کلمه‌ی ساده، یک‌فعل ساده‌ی نمی‌دانم. قابل فهم و‌ چشم‌پوشی می‌شوند.

اگر نگویم نمی‌دانم مثل این است که در مطب یک روانکاو نشسته باشی، مدام سوال بپرسد و تو خودت را موظف به جواب دادنشان کنی.‌ ولی وقتی می‌گویی نمی‌دانم چرا آن کار را کردم. بارت را سبک کرده‌ای، مردم هم در قبالت بخشنده تر می‌شوند. برای اینکه آدم نادان، خیلی باید موجود مفلوکی باشد که دست از تعقل انسانی برداشته و رفتاری کرده که آنقدری درباره اش مطمئن نیست و چرایی اش را که بپرسی گیج می‌شود. تناقض سقراطی همین است که اگر بدانی آن کار بد را مرتکب نمی‌شوی. ولی مگر می‌شود بدانی؟ حقیقت این است که آدم بیشتر اوقات از کار خودش سر در نمی‌آورد. مسئله‌ی شب و روز و‌ مرگ و وجود تنها‌ چیزهای نیستند که آدم از خودش می‌پرسد و مثل گیر کردن در زهدانی تاریک است که درش قفل شده و راه زادن پیدا نمی‌کند. بیشتر از ‌‌‌‌‌هر چیز دیگری، حتی بیشتر از دیگری، خویشتن آدمی‌ست که خودش را نمی‌فهمد ، احساسات و تمایلاتش می‌توانند آنقدری متلاطم باشند که هر چه در فهمش بکوشد عاجزتر شود

. برای همین چه کلمه‌ای رهایی بخش تر از اقرار کردن به ندانستن است؟! حتی خدایان در برابر این اعتراف خشم‌شان را فرو می‌خورند و به احترام انسانی که می‌داند نمی‌داند، شراب می‌نوشند.


برچسب‌ها: بلند فکر کردن
+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۹۶/۱۲/۲۰ساعت 3:2  توسط نجمه خادم  | 

یکی پیدا می‌شد و من را از برق می‌کشید خوب بود. فکر نمی‌کردم. کابوس نمی‌دیدم. توی خواب با غریبه‌ها جر و بحث نمی‌کردم. به ردیف چاقوها چشم نمی‌دوختم. شر را نمی‌پاییدم که هر لحظه وارد شود. مثل یخچالی که برفک می‌زند و شروع می‌کند به صداهای عجیب غریب از خود در آوردن. ذهن پریشان من هم لحظه‌ای آرام نمی‌گیرد. دلم می‌خواهد از خودم فرار کنم. بیشتر از هر چیز دیگری.

فیلیپ شیم‌لس می‌آید توی نظرم. من هم چقدر شبیه او هستم. تنبل، بی‌مسئولیت، مغرور، آنقدری که همه‌ی مواهبش و استعداد هایم بیشتر برایم مایه‌ی دردسر و بلا می‌شوند. نمی‌توانم از چیزی عادی تر لذت ببرم یا با آن زندگی کنم چون همواره در خطر و معرض یک استعداد هستم. یک چیزی که همینطور که دارد از دست می‌رود. چشمک می‌زند و بقایای ‌‌‌‌اش من را با خودم و اطرافم درگیر می‌کند. این فکر که اگر در آن آب سردِ سوزان قدم گذاشته بودم به مراتب آسوده تر از اکنون بودم. بلایا و سرزنش های تمامی ناپذیر، مثل روز جزاست. چند بار همین جا توی زندگی آدم قیامت می‌شود و مجبور می‌شود جواب کرده‌هایش را بدهد دقیقاً همانطور مثقال ذرة ، ریز به ریز، بعد هی ببیند که فرقی نمی‌کند چه کرده یا نکرده همیشه در یک مدار بوده، مدار باختن و هر شادی مثل جشن کوچک قبل از شکست، در فواصل معین رخ داده است.

حرکت بعدی گرفتار شدن است، گرفتار این فکرها شدن، موقع غذا خوردن، خواب دیدن، شانه کردن مو در روزمره ترین حالات، به انتخاب ها فکر می‌کنی، یک قدم اینطرف یا آنطرف تر ‌. می‌بینی نمی‌شود مثل مرد بیگانه‌ی آلبرکامو دیگر با آن لحن مطمئن گفت چنین بودم و چنان نبودم. خبری از آن قاطعیت نیست. منشاء این فکرها همین است که نیست. که هر چه هست توی حباب های شیشه‌ای تردید فرو رفته‌اند. تازه نقطه سر خط، مواجهه‌ای دردناک با خودت. اما یک اثر هنری نیستی تا بشود به قول دیویی اینها را شرح و بسط داد، بنشینی خودت را تحلیل کنی بعد به فهم برسی. از این خبرها نیست. آنقدر همه‌چیز توی هم پیچیده، شیفتگی و بیزاری، میل به پرواز و میل به سکون، فرار کردنت از مرگ و فکر بی‌امان خودکشی ات، آنجوری که همه چیز توی آدمیزاد در هم تنیده نمی‌شود حکم داد. ولی جدا از این خارج از انصاف است که آدم مجبور باشد تازه توی سی سالگی، توی چهل سالگی با خودش رو به رو شود. آدم توی این سال‌ها باید برود خوش باشد و تازه لذت بردن از زیستن را یاد گرفته باشد بعد درست همین موقع با خودش گلاویز می‌شود. خودش را سنگسار می‌کند. با خودم دست یقه شده‌ام. تمام وقت مضطربم. تمام وقت بیدارم. تحمل هیچ چیزی که مربوط به خودم باشد را ندارم. هر چیزی که نسبتی با من دارد کفرم را در می‌آورد. شاید اگر می‌شد من را از توی برق کشید. برد گذاشت در یک اتاق محفوظ که آنجا هیچ رویایی نیاید. هیچ مزاحمت ذهنی ای در کار نباشد. همه چیز جور دیگری به نظر برسد. کاش حداقل همه چیز جور دیگری به نظر برسد. حتی اگر درخت همان درخت باشد.


برچسب‌ها: من
+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۳۹۶/۱۲/۱۷ساعت 7:10  توسط نجمه خادم  | 

امروز سالگرد مادربزرگ بود. همه توی پروفایل‌شان یا عکس او را زده بودند، یا یادداشت کوچیکی در موردش نوشته بودند. صحبت از او بود و این نبودنش را بیشتر یاد آدم می‌آورد. وقتی بعد از اینکه از مراسم ختمش برمی‌گشتیم که هیچ دلم نمی‌خواست بروم و می‌دانم که او درک می‌کرد و دیگران نه؛ دلم ‌‌‌‌‌‌می‌خواست با شتاب خودم را به خانه برسانم توی اتاقش بنشینم، گوشه‌ی طاقچه و یا جلوی آینه ‌‌ی چوبی فیروزه‌ای بایستم و تند تند تعریف کنم که از چه جای ملالت بار و کسل کننده‌ای می‌آیم. بعد در ورودی خانه پرچم سیاه را دیدم و فهمیدم که او دیگر نیست. حالا مدام از او گفتن‌ها هیچ نیست جز یادآوری نبودنش. به روزی فکر می‌کنم که به اصرار مادرم رفته بودم پیش روانکاو، همان روز خبر را داده بودند. توی بیمارستان بود بی هیچ امیدی، من نشسته بودم جلوی آقای دکتر و چرت و پرت می‌گفتم و مدام که حرف می‌زدم توی سرم او بود ولی نمی‌توانستم رازم را فاش کنم. خیلی مسخره و احمقانه بود راجع به او حرف زدن. مگر می‌شود از چیزی که آنقدر دوست داری پیش کسی حرف بزنی؟! چه می‌فهمد که از دستت می‌رود یعنی چه...
توی گروه قرآن را جزء جزء کردند که بخوانند. هر کس قسمتی را برداشت. من نه، از پیِ این کارها بر‌نمی‌آیم.
به او فکر می‌کنم و به دروغ‌هایش، دروغ‌های بی‌اندازه شاد و خوشبختش. دنیایی سراسر فریب و رنگ که در ذهنم ساخت. خیلی وقت نیست که فهمیده ام بیشتر چیزهایی که از خودش و گذشته اش برایم گفته بود خالی‌بندی محض بود. مادربزرگ زن فراموش نشدنی، قدیس خانواده‌ی ما یک خالی‌بند بود. کسی که رو دست نداشت. من تا بیست سالگی او را داشتم. حالا هم فکر میکنم جور دیگری شده و هست. ده سال است که من مدام به خودم یادآوری می‌کنم جور دیگری شده اما هست. دلم ‌‌‌‌‌‌می‌خواهد ببینمش، همان جوری که بود با همان گونه های گل انداخته و چشمان شیشه‌ای معصومش، با همان لباس آبی‌تیره گلدارش بنشیند کنارم و ازش بپرسم چرا به من راستش را نگفتی؟! چیزی که بیش از هر چیز رنجم می‌دهد این است که به‌نظرش‌ من آنقدری آسیب پذیر و حساس هستم که ممکن است تاب تلخی را نداشته باشم. شاید هم زن مغروری بوده، اصلاً همه‌ی تواضعی که به آن معروف بود سر همین غرورش بوده است. من دل‌نازک نیستم. خیلی دلم ‌‌‌‌‌‌می‌خواهد می‌آمد اینجا و اینها را می‌خواند. 
کتاب « فیلسوفان مرده» را گرفتم دستم که بخوانم و بتوانم راه تازه‌ای پیدا کنم برای دیدنش از اینجا، تمام روز در کتاب غوطه خوردم. فیلسوفان بزرگ چطور یکی یکی کله پا شده بودند، از سر حماقت‌ها٬ افراط‌ها و اجبارها... چیزی دستم نیامد. بعد شروع کردم قدم زدن، آشفته و دل‌آشوب، بیشتر اوقات وقتی به لبخندش فکر می‌کنم دلم گرم می‌شود اما روز سالگرد را گذاشته اند برای غصه خوردن، برای حسرت‌ها، پشیمانی و حسرت‌ها...کاش می‌شد بخوابم و ببینمش. 
+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۳۹۶/۱۲/۱۷ساعت 2:1  توسط نجمه خادم  | 

وقتی بچه بودم، کمتر از شش سال مثلاً، همیشه توی رختخواب دراز می‌کشیدم و به درختان بلند قبرستان فکر می‌کردم. به چنار و سپیدارها، بعد از توی آن بلندی و سایه ها شبحی سر بر می‌آورد و می‌آمد بیرون. پتو را روی سرم می‌کشیدم و سعی می‌کردم به هر چیزی فکر کنم جز آن تصویر سیاه و سفید، کم کم توی ذهنم پسرکی را ساختم که خودم بودم و نمی‌ترسید. اسمم صمد بود. چرا حالا صمد؟ خودم هم نمی‌دانم. هیشه سر تا پا سیاه میپوشیدم شاید چون شب سیاه بود و شبح سفید، سیاهی لباس های من رنگ را به درختان برمی‌گرداند و وادارشان می‌کرد سبز باشند و توی باد خیلی ملایم تکان بخورند و خاطرها را بنوازند به جای لرزاندن. دوستی هم داشتم. آدمیزاد حتی توی رویایش هم دوستی دارد. دوست من یک تمساح بود. یک تمساح که قلاده بسته بودم دور گردنش و پوست براق سیاهی داشت. خیلی مهربان بود ولم نمی‌کرد برود. من از او قوی تر بودم. گاهی هنوز هم که خیلی می‌ترسم صمد و تمساح سر و کله شان پیدا می‌شود، وقتی می‌بینمشان قوی میشوم. توضیح دادنی نیست.

کمی که بزرگتر شدم و توانستم بخوانم، کلمات کمکم کردند. ادبیات همراهی ام کرد. آن شعر مصطفی رحماندوست شاید بیشتر از همه روی من اثر گذاشته باشد. حداقل دور و برم که اینطور بود. وقتی چیزی می‌خواندم دنیای دیگری وجود نداشت. مهم نبود خورشید دیده می‌شود یا نه، ظلمات پشت در می‌ماند. کم کم کیف و لذتش هم آمد. دیگر شب دلهره نداشت. وسوسه بود و اشتیاق، برای زندگی کردن در جاهای دیگر. این بیدار ماندن در شب و خواندن هم خیلی آدم را به دردسر می‌انداخت. روزها توی مدرسه کرخت و خواب‌آلود بودم و هر چه به غروب نزدیک تر می‌شدم نیروی بیشتری می‌گرفتم. مدرسه کسل کننده بود اما دنیای کتاب ها، یک ماجراجویی تمام عیار بود که نمی‌شد به خاطر هیچ چیزی از آنها گذشت. گاهی به بهانه‌ی امتحان داشتن بیدار می‌ماندم، گاهی تا صبح توی دستشویی، روی کف خنک کاشی ها می‌نشستم و می‌خواندم. یک وقتی مجبور بودم چراغ قوه ببرم زیر پتو و مثل موش کور، رد کلمات را بگیرم. بابا می‌گفت خدا توی قرآن گفته شب را برای آرامش آفریدیم. من نمی‌فمیدم با اینکه اینقدر به خدا ارادات داشتم چرا همیشه با من سر لج داشت. مثلاً اگر او نبود چه کسی کفش های لنگه به لنگه ی من را جفت می‌کرد؟ و باعث می‌شد شاگردی که این همه تنبل است توی درس‌هایش همیشه بهترین نمره ها را بگیرد تا بقیه راحتش بگذارند؟ اما توی حرفها و خوانش های قرآنی، عکسش بود. همیشه قرار بود من به راه بیایم.

بعد که بزرگتر شدم، همین چیزها با من ماند، شکل هر چیزی تغییر کرد اما، مثلاً دو هفته‌ی از ترم اول توی خوابگاه را نتوانستم یک لحظه بخوابم. خواب از سرم پریده بود. نه صبح می‌شد خوابید و نه عصر. خورده بودم به ماه رمضان. درها را نمی‌بستند. مثل صمدِ سیاه پوش توی حیاط بزرگ و بدقواره و پرشیب خوابگاه تا سحر پرسه می‌زدم و فکر می‌کردم. با هر کس که به تورم می‌خورد چند کلمه‌ای حرف می‌زدم. تمساح مهربان نبود. نمی‌توانستم بخوابم و یا با چیزی بیرون از خودم ارتباط برقرار کنم. بعد که برگشتم ، به خودم قول دادم نگذارم هیچ وقت بی‌خوابی سراغم بیاید. این حس کنترل کردن نفرت انگیز است. اینکه چیزی در درونت نمی‌گذارد آرام بگیری.

چند وقتی ست برگشته. به اینکه شب نخوابم عادت دارم. هنوز هم شب‌هایم قشنگترین لحظات زندگی ام هستند، اما عوضش را روزها در می‌آوردم. این چند وقت اوضاع فرق کرده. به سختی روی یک ساعت، نهایت تا چهار ساعت می‌خوابم بعد عین اسپند روی آتشم. بند نیستم. آن ساعتی هم که خوابم آنقدر رویای کابوس وار می‌بینم که نمی‌توانم اسمش را استراحت بگذارم. احساساتم متغیر شده اند. لحظه ای از چیزی خشمگین و برآشفته ام و ساعتی دیگر محرص و میل عجیبی به آن دارم. نسبت به چیزی عاصی ا اما لطف و نرمی هم در درونم هست.همه‌ی امیدم به این است که با بهار خوب شوم و میل به خوابیدن برگردد و دیگر همه چیز اینچنین علی السویه و بی رنگ و رو نباشد.


برچسب‌ها: تنهایی
+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳۹۶/۱۲/۱۴ساعت 18:29  توسط نجمه خادم  | 

هرچقدر که بزرگتر میشم، امیدهام رو بیشتر از دست میدم. غمگین تر ولی آرام تر میشم. اونقدری گریه نمی‌کنم، به در و دیوار نمی‌زنم. در سکوت تلاش می‌کنم. رنج می‌کشم و می‌گذارم این همه بگذره. این عمر گران...با همه‌ی مواهبش برای من بدون کشتزار و خوشه و سبزه بود. برهوت از پی برهوت، سنگلاخ نبود، گرز نبود. خون‌آشام بود که هر لحظه توانم را گرفت. هر روز یک قطره خون.

این روزها خیلی خوب میل به انجماد در آدمیزاد را می‌فهمم. نه برای عشق، یا شبی که از طلوع خورشید می‌ترسی. برای زندگیت که مثل درس هایی که خوب به ذهن نمی‌نشینند فرّار و گریزپاست. زندگی ات که دوستش هم نداری اما فرصتی هم برای دوست داشتنش نداری. برای سیر شدن. می‌دانی آنقدری زنده نمی‌مانی که سیر شوی. آنقدری جوان نیستی. از عشق کم بهره‌ای، نه تو، که آدم کم بهره است از عشق. برای همین هم رویای دنیایی را می‌بیند که در آن پر از عشق باشد. همه بکر، همه برای اولین‌بار، همه پر از نشاط ِ شیفتگی. ما خواب می‌بینیم. خدا خوابمان را قرار است تعبیر کند.

من دیگر خواب هم نمی‌بینم. از خواب هم می‌ترسم. چه فرقی می‌کند در نهایت؟ خیلی آرام شده‌ام. آنجوری که مایاکوفسکی می‌گوید: «آرام تر از نبض یک مرده» همه‌ی آنچه نباید می‌شد شده، می‌دانم که دیگر شمع سی و یک سالگی ام را با قطع امید، هر امیدی فوت خواهم کرد.

پ.ن: به یاد این شعر وحشی افتادم. وحشی که این روزها عجین شده با من.

خونخواره راهی می‌روم تا خود به پایان کی رسد

پایی که این ره سر کند دیگر به دامان کی رسد

سهل است کار پای من گو در طلب فرسوده شو

این سر که من می‌بینمش لیکن به سامان کی رسد

گر چه توانی چاره‌ام سهل است گو دردم بکش

نتوان نهادن بدعتی عاشق به درمان کی رسد

جانی که پرسیدی از و کرده وداع کالبد

بر لب ستاده منتظر تا از تو فرمان کی رسد

داور دلم در تربیت شاخی برش نادیده کس

تا چون گلی زو بشکفد یا میوهٔ آن کی رسد

نازم مشام شوق را ورنه صبا گر بگذرد

در مصر بر پیراهنی بویش به کنعان کی رسد

موری بجد بندد میان بزم سلیمان جا کند

تو سعی کن وحشی مگو کاین جان به جانان کی رسد


برچسب‌ها: من
+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳۹۶/۱۲/۱۴ساعت 3:48  توسط نجمه خادم  | 

این روزها، دنبال خانه میگردیم. مجبور نیستیم این کار را کنیم اما به سرم زده که قبل از عید، خانه را عوض کنیم. یکی از خانه های که به ما نشان دادند، طبقه‌ی پنجم یک ساختمانی نسبتاً قدیمی بود اما با شکوه و معماری منحصر به فرد. بارقه ای از هر خاطره در گوشه و کنارش مانده بود. حس میکردی وارد محدوده ی دیگران شده‌ای. شبیه به فیلم دیگران» ترسناک ولی پر وسوسه بود. رفتم کنار پنجره که« بالکن و منظره‌ی بیرون را ببینم. توی حیاط یک استخر خیلی بزرگ بود. با کاشی های آبی و غرق در نورش، در ذهنم سکانس ابتدایی فیلم سانست بولوار را تداعی کرد. آنجایی که «جو گیلیس» گلوله خورده غرق در خون و نور توی استخر میگوید که قصد دارد داستان مردی را برایمان تعریف کند. مردی حریص، که خواست های بلند پروازانه اش چگونه در دستِ جنون زنی شکوه از دست داده، ویران شده اند. «جو گیلیس» برایم اهمیت چندانی نداشت. یک مرد امروزی بود. یک نویسنده ی تازه کار که میخواست هر طور شده سری توی سرها در آورد و بماند. اما «نورما» زنی بود که طعم شیرین شکوه را چشیده بود. در روزهای آغازین، در هیجان ابتدایی سینما، در تجربیات عشق و دوربین و حرکت، بازی کرده بود. دزموندا نماد آدمهای اصیل بود. آدمهایی که وقتی روزگار چهره‌ی دیگرش را نشان داد آماده نیستند. چرا که بیش از اندازه به واقعیت موجود باور داشته‌اند. نورما خیلی غمگین است. در قصر مجللی که زیبایی اش را از دست داده و رو به ویرانی‌ست، با نوکر وفادارش که عاشقی صمیمی‌ست زندگی می‌کند. فیلم های صامت میبیند و در خواب و خیال طرح و نقشه ی سالومه را می‌بیند تا باز بتواند به اوج برگردد.تلاشی مذبوحانه. اما رقص برنمیگردد. او هر وقت میفهمد ممکن است گیلیس به رویایش وفادار نباشد دیوانه میشود. دچار جنون میشود و بیشتر پافشاری میکند. با هر تردیدی مصممتر و لجوجتر میشود. اما فایده‌ای ندارد. تراژدی همیشه قدرت بیشتری دارد. همانطور که آنجا ایستاده‌ام از نظرم میگذرد که آن چشم‌انداز برای من شبیه به تماشای مرگ خودم است. در نقش گیلیس و بعد در نقش نورما دزموند، وحشت میکنم. کنار میروم و میگویم که از این خانه خوشم نیامده است. سین تعجب میکند، چه ایرادی میتوانم روی آن بگذارم؟! به او میگویم بالکنش یک جوری ست خیلی بالاست. انگار داری میافتی پایین. 
فیلم دیدن خرافاتی ام کرده است. شاید البته، در برابر بی‌نقص بودن خانه، چه میتوانم بگویم؟ اینکه من را به یاد صحنه‌ای هولناک از فیلمی قدیمی انداخته است؟ گویی که ساختمان گوشه‌ای از حافظه اش را برای من رو کرده است. بر خلاف ظاهرش خوش آب و رنگش، روح آزرده‌ای دارد. این چیزها بین من است و خانه‌هایی که میبینم. شاید هم خیلی ساده، بشود گفت سختگیر و وسواسی ام. که اینطور نیست. 
در روزهای اخیر، به این فکر کرده‌ام که آیا من هم دوران شکوه داشته ام، دورانی که در آن بدون هیچ دخالت دستی، تلاشی برای ایجاد زیبایی، هیچ برنامه‌ریزی و مهندسی ای پر تلالو و شاد باشد؟! نه شادی هایی اکتسابی که به خاطرموفقیت نصیبت میشود. اشتیاق محض. آنجور که خدا وقتی خلق می‌کرد حافظ توصیفش کرده: در ازل پرتو عشقت ز تجلی دم زد/ عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد.
 
+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۹۶/۱۲/۱۲ساعت 1:47  توسط نجمه خادم  | 

مایاکوفسکی با آن قول و قرارهایش برای ماجراجویی، تمنا و اشتیاقش برای کام گیری جسمانی از ماریا، جهنم درونش؛ خشم و طغیانش وقتی خدا را مخاطب قرار می دهد.
برای من خط پایانی بود بر کودکی صمیمانه و تصاویری که دو دنیای سراسر اخلاقی انسان رسالتش را که همان خیرخواهی ست برای دیگران.
شروعی بود برای خواست‌ها، طلب کردنها و حاجاتی که ممکن است تو را به سمت سگ شدنی سوق دهد که لنگ لنگان می کشد تنها پای بر جای مانده از جنگش را.
برای من اعلام جنگی بود که نه به دنیا که به خودم دادم. گام برداشتن در جایی که لحظه ای پر از نفسانیت محض بود بدون هیچ شرمی و لحظه ای دیگر سکر مینوی یک عرفان.
مایاکوفسکی درآمد شوق و شوری بود که با بلوغ در هر انسانی شروع میشود و اگر این شوق با انواع نیروهای سرکوبگر جامعه و دین و اخلاق در من نمرده است به خاطر تکرار هماره ی این سرود بود که "ماریا باز کن در را، کوچه جنگل جانواران وحشی ست" . اگر تاب آوردم. اگر توانستم از پس این بار معذبی که خواست های خانواده برپشتم گذاشته بود و از ستمی که از سمت محیط های نکبت‌بار آموزشی بر من روا رفت جان سالم به در برم. اگر امروز انسان شاد و آزادی هستم که می تواند دو خط بنویسد و خودش را بیان کند به خاطر اوست به خاطر میراث عمیق که او در کلماتش برایم به یادگار گذاشته است.
مایاکوفسکی را دوست دارم. صورتش، چهره ی مردانه اش، نگاه نافذ عصیانگرش را دوست دارم. سالها پیش پوسترش را به دیوار زده بودم. اما چیزی که من در او دوست دارم صورت و عکس و یک مرد و یک شاعر معروف خارجی که از قضا خودکشی هم کرده نیست.
خوشحالم که با او همعصر نبوده ام. خوشحالم که با او هم وطن نبوده ام و هیچ وقت با او دچار حب و بغض وطنی نشده ام یا بدتر از آن سر بحث و یک میز مذاکره ننشسته‌ام. احتمالاً در بسیاری چیزها همدیگر را نفی میکردیم. نمی شود گفت برخورد ما دو نفر با یکدیگر چیز بدی میشد اما خوب هم نمیشد یک جور از ریخت افتادگی شاید.
به هرحال هر چه هست او جسور بود و روس بود و من خیلی زمان درستی یعنی وقتی شانزده ساله بودم و استعداد جسارت را داشتم درکش کردم و ایرانی بودم و در یک جغرافیای دیگر دهه ها بعدتر از مرگ او متولد شده بودم. چیزهای بیشتری در دنیا دیده ام. عاقبت کارها و دنیایی که او خودش را در آن خلاص کرده بود را دیده‌ام. با این حال نمی‌شود گفت بیشتر...همه چیز همان است تکرار. حرکت رو به عقب و جلو، تاریخ گیج و مست تلو تلو می‌خورد و فحش رکیک می‌دهد و بر می‌گردد به نقطه‌ی اکنون. به همان جایی که من شروع کردم و مایاکوفسکی و ماریا با هم برابرند. ما ابرهای شلوارپوش.


برچسب‌ها: من
+ نوشته شده در  جمعه ۱۳۹۶/۱۲/۱۱ساعت 2:4  توسط نجمه خادم  | 

به کسانی فکر می‌کنی که نباید. خواب آنی را می‌بینی که حتی توی خواب هم می‌دانی ممنوعه است. دلت نوشیدنی هایی را می‌خواهد که حرام شده‌اند بر تو و اجدادت. تمام زندگی ات، بین همه‌ی سرگیجه و سرگردانی ها از یک چیز مطمئن بوده‌ای. مثل یقین ابراهیم و پریدن توی آتش. آن وسوسه ‌‌ی همیشگی، آن انسانی ترین میراث باقی مانده، میل به کل مسکرات حرام. سکر می‌خواهی که جمعت کند. سحر و جادوت کند. سوار بر بالون شوی و بروی دور دنیا را بگردی، تنهایی دختری در کتابخانه‌ای بزرگ در  آن سوی دنیا را ببینی، سوختن بی‌جان و قشنگ هنرپیشه ی هندی را در آتش ببینی، پرت شدن آدم و حوا را از بهشت، علی را در شب‌های سیاه کنار چاهش ببینی که چگونه اشک می‌ریزد و بی‌هوش می‌شود. مرگ را ببینی که چطور رقص‌کنان به سمت کودکی نحیف در بنگلادش می‌رود. شیرینی حیات را بچشی. چرا که زندگی زیباست. 
ادبیات ایتالیا هم همین است. اینجا و آنجا، صحبت از دلهایی‌ست که تسخیر می‌شوند. مفتون و واله... جان هایی که طعم شیرین گناه را می‌شناسند. طعم کل مسکرات حرام را بارها چشیده اند.  
اما برگردیم. برگردم به خودم. دیگر علاقمند نیستم برگردم به خودم. سی سال با خودم بوده ام. سی سال دیگر را باید فرار کنم. من برای خودم مثل هوسی یک شبه هستم که ورشکستگی یک عمر را به همراه می‌آورد. من برای خودم ترسناک ترین بلاها هستم. بهشان خیلی فکر کرده ام. همیشه فکر می‌کردم راه های افتخار پر از جان های تکه تکه و خورد شده است. وقتی سرت را بلند می‌کنی که فرمان بری، راه های درستی را که برای موفقیت به تو نشان می‌دهند وقتی گردن نهادی، قبل از هر چیز غرورت را می‌گیرند. بعد می‌توانی به افتخار برسی. اگر چیزی بودی. بعضی وقتها دیگر به انتهای راه که می‌رسی چیزی نیستی حتی. از همین هم در دنیای عارفانه بدم می‌آید. به نظر من غرور مهمترین دارایی آدمی‌ست. تا سی سالگی محکم در آغوش گرفتمش. حالا فکر می‌کنم خیلی به خودم صدمه زده ام
 فکر می‌کنم فرقی نمی‌کند از کدام راه بروی، ماهی سیاه کوچولو باشی یا مثل بقیه ‌‌ی ماهی ها، در آخر به خودت صدمه می‌زنی. مگر اینکه مرز تاریکی را رد کنی. وقتی توانستی چهل شب پیاپی توی ظلمات بمانی جزیی از آنی و دیگر متوجه نمی‌شوی که چه چیز شب ترسناک است. حتی شر، حتی این ظلمت ابدی هم وسوسه دارد. اما برای من نه آن‌قدرها.
پس به چیزهای ساده اعتراف کنم...
 
 
 
پ.ن: راضی گفته اعترافات بنویسم. می‌نویسم اما بعد می‌بینم با همه‌ی رو راستی با خودم، اما جسارت این یکی را ندارم. اما چیزهای کوچک را شاید بعداً نوشتم. 
+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۳۹۶/۱۲/۱۰ساعت 2:59  توسط نجمه خادم  | 

هدیه دادن را دوست دارم. هدیه گرفتن را همینطور. به نظرم هدیه مربوط به صمیمانه ترین بخش از وجود هر آدمی ست. وقتی سوداها و ناملایمات پشت سر نهاده را به یاد می آوریم. وقتی بی صدا اشک ریختن های سنگین شب های بلند را از سر گذراندیم. هنگامی که سردی بی مهری ما را برجای گذاشت. سالها بعد، آن زمان که شن های ساحل نرم شده اند. به گذشته نگاه میکنیم،دستخط دو کلمه ای اول یک کتاب، گل سرخ کوچک پلاستیکی یا شیشه عطرخالی، سرشارت می کند از این احساس که زندگی ات یکسر پوچ و بیهوده جنگیدن و تلاشی های بی حاصل نبوده است. هر چه بوده مهر هم بوده، جرا که هدیه مربوط به آن قسمتی ست که هنوز دروغ نمی گوید، که میتواند ببخشد به خاطر دیگری، هنوز صمیمی ست، هنوز صادق است. به غیر از "اسکروج" ها کسی برای هدیه دادن، حساب و کتاب نمی کند. هرچه هست راست است، احساس ناب.

روسری سبزروشن با گل های برجستۀ مخمل گونه ای که مادربزرگم به من داد هم همین حس را در من بر میانگیزد. یک جور بکر بودن بی پایان. مادربزرگم لباس هایش را توی کمد لباسی مرتب می چید بدون کوچکترین تا خوردگی و بی نظمی، بعد از اینکه همه به اهل نماز و خدا و پیغمبری می شناختندش. علاقه و شاید سرگرمی دومش باز کردن در کمد سبزآبی اش و بیرون آوردن لباسها، نگاه کردنشان و بعد گذاشتنشان توی کمد بود. به او میگفتم:"چرا اینها را نمی پوشی؟ مثلا این لباس بلند سبز که خیلی قشنگ است" میگفت: از من گذشته دیگر. زشت است برای سن و سال من پوشیدن اینجور لباسها. همیشه این مراسم درآوردن لباس ها، نگاه کردنشان و بعد توی کمد رفتنشان همراه با نوعی از شگفتی و البته حسرت بود.برای مادربزرگ جوانی ای بود که باید پنهان میشد و در نظر من لباس های کلاسیک مرتبی که خیلی هم با سلیقه ام جور در نمی آمدند اما صاحبشان را دیوانه وار دوست داشتم. یک روز بعد از ظهر به اصرار من روسری سبز رنگ را پوشید. خیلی به او می آمد، با آن لبخند زیبا و گونه های سرخ براقش توی روسری می درخشید. اما زود روسری را درآورد ذوق من را که دید. روسری را سمت من گرفت و گفت: بیا وقتی بزرگ شدی بپوش.

حالا روسری سبزروشن با گلهای برجستۀ مخمل گونش سالهاست توی کمد من است. توی همۀ ساک ها و چمدان ها با من بوده از دوران دانشجویی تا زندگی متاهلی، همیشه توی کمد من است.قرار بود وقتی بزرگ شدم بپوشمش. اما به نظرم آن روسری فقط روی سر مادربزگم آنقدر زیبا بود. فقط به او می آمد. برای همین من هم به آن دست نزده ام و فصل به فصل که لباس ها را جا به جا و نو میکنم می بینمش. دلم از لبخند آن روز مادربزرگ، لبخند میزند. برای او یادآور جوانی بود و برای من یادآور زنی که آنهمه جوان بود. فکر می کنم روسری هم به تقدیر خودش رضایت داده است.. به هرحال همیشه کارکرد چیزها آنجور که برای آن ساخته شده اند نیست.


برچسب‌ها: دوستی
+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳۹۶/۱۲/۰۹ساعت 23:38  توسط نجمه خادم  |