دیروز با "هاکوپ بارونیان" آشنا شدم. ظاهرا حدود صد و بیست سال قبل زندگی می کرده است. همانطور که از اسمش پیداست ارمنی است. وقتی روی مبل دو نفرهی چرم زرشکی اتاق کوچک در بیمارستان، منتظر سین نشسته بودم تا از اتاق عمل بیاید بیرون. کتاب " عالیجنابان مفلس" را از کتابخانه ی همگانی طاقچه پیدا کردم. کتابی ست ساده، طنزآمیز و پر از عادات و اصطلاحات و زندگی روزمره ی عامه ی مردم با نگاهی انتقادی. گویا این اثر تقریبا معروف ترین کار اوست که بارها هم روی صحنه رفته است. کتاب آنقدر کم حجم و خوشخوان بود که تقریبا هم زمان با پایان عمل سین و آوردنش از بخش ریکاوری به اتاق تمام شد. خودم قبلا روی تخت بودهام و تجربه ی بیهوشی داشتم. اما خیلی کنجکاو بودم که در چنین حالتی، شخص چه طوری ست؟ موقعی که پرستارها داشتند تختش را می آوردند توی اتاق، بالای سرش ایستاده بودم و او به زحمت اندکی چشمش را باز کرد و بعد لبخند ملایمی زد و خیالم را راحت کرد. برای اینکه بعضی چیزها به سادگی میتوانند برای همیشه عوض شوند. آدمی که به شدت ناخوش است و در حال خودش هم نیست همینطور است. یکهو آنقدر وضعیت ها از هم دور میشود که تعریف کردن و نسبت دادن خودت با موقعیت و آدم احتمالاً جدید، کمی زمان می برد. یک جور فاصله و غریبگی ناگهانی رخ میدهد. به هرحال وقتی نگاه آشنایش را دیدم نفس راحتی کشیدم. و انگشتان دستش را توی دستم گرفتم. مثل یخ جهنم سرد بودند. آنهم دست سین که خودش هم از داغی اش کلافه میشود. بردندش توی اتاق و بعد او گفت که باد سردی که بالای سرش میوزد اذیتش میکند. گفتم بیایند کولر را خاموش کنند. دیگر به کلی داستانی که خوانده بودم از سرم پریده بود. سین گیج بود و دستهایش را مدام میبرد بالا و توی هوا نگه میداشت. دستهایش را میگرفتم و میگذاشتم کنارش و بهش می گفتم عزیزم. صدامو می شنوی؟ دستاتو نیار بالا. می ترسیدم سرم از دستش در برود. در ثانی اصلا کار عجیبی بود. توی حال خودش نبود. تا اینکه بعد گفت کیسه پلاستیکی چیزی اینطرفها پیدا می شود؟ کمکش کردم کمی سرش بالا نگه دارد و خم شود. کیسه را گرفتم زیر دهانش. تقریبا یک وری توی بغلم بود و دیدم که حسابی خون بالا می آورد. این هم از آن چیزهایی بود که تا به حال ندیده بودم و راجع بهش بگی نگی کنجکاوی داشتم. صدای بالا آوردنش خیلی جنتلمنانه بود. هیچ کدام از آن صداهای بلند و نعره زنانه ی حال به هم زن را نداشت. سرفه های کوتاه و آهسته ای می کرد و خون می ریخت توی مشمای پلاستیکی. هر چند کمی بعدش که متواجه شد لکه های خون ته گولویش گیر کرده چنان اخ و تفی راه انداخت که دلتان نمی خواهد بدانید یا ببینید.
بعد نیروی کمکی رسید. بی اندازه گرسنه بودم اما هیچ اشتهایی نداشتم. با خودم فکر می کردم قبل از اینکه ضعف کنم و بی خوابی و گرسنگی سر به سرم بگذارند، بهتر است یک چیزی بخورم. ولی کیست که از غذا خوردن در بیمارستان سر ذوق بیاید؟ زدم بیرون. آفتاب داغ بود و عینک همراهم نبود. ولی هوای گرمی که می خورد به صورتم لذت بخش بود. از هوای تمیز و بوی استرلیزه شده و خنک بیمارستان خیلی بهتر بود. حتی فضولات کبوترها هم کیف آسفالت پیاده رو را خراب نمی کرد. کمی که گشتم دیدم خبری از کافه نیست. به علاوه ترسیدم گرمازدگی هم به ضعف و گرسنگی ام اضافه شود. رفتم توی کافه ی بیمارستان نشستم و چیزکیک و چایی سفارش دادم. کارکنان مرد بیمارستان از بخش اطلاعاتی بگیر تا دکترها همگی کراوات زده بودند. مقنعه ی پرستارها دور گردنشان افتاده بود و سرخوشانه می خندیدند و شوخی می کردند. کیک هم تازه بود و مزه ی دلچسبی میداد. بقیه ی آدمها، یعنی مراجع ها کسانی که در راهرو می چرخیدند یا در کافی شاپ نشسته بودند همگی به غایت به خودشان رسیده بودند. همان لحظه فکر کردم خدا را شکر که صبح ریمل زده ام. انگار تنها چیزی که باعث میشد خودم را مثل آنها خوش و خوشتیپ ببینم همین ریمل زدن بود. اصلا به ظاهر هیچ کدام نمی خورد بیمار باشند یا بیماری داشته باشند. البته ما همگی طبقه ی هم کف بودیم. مریض ها را طبقات بالا نگه می داشتند. هر کس دستش را می برد و به بالا اشاره می کرد یعنی یک بخت برگشته ای حالا روی یکی از تخت های اتاق های بالا، در حال جنگیدن با خودش بود. یک جورهایی مثل کشتی تایتانیک بود. مثل رز خوش اقبال بالاخره پاشدم و رفتم در اتاقی که جک آنجا خوابیده بود. و واقعا دنیای دیگری بود. رقت انگیز و تکان دهنده. بالای سرش ایستادم و سعی کردم آرام موهایش را نوازش کنم. موهایش کمی چرب شده بود و فکر کردم کاش قبل از عمل حمام کرده بود. حالا تا کی باید همین جوری کر و کثیف بماند؟ بعد سین چشمش را باز کرد. هوشیارتر از قبل شده بود. گویا در نبود من یک بار دیگر بالا آورده بود. می دانستم این بالا آوردن خیلی طبیعی ست و فقط باید می گذاشتم پزشکی و بدن ترتیب همه چیز را بدهند. سرش را کمی بالا آورد و گفت یه پلاستیک دیگه بهم میدی؟...داشتم دنبال پلاستیک میگشتم که غرید؛ ای بابا اگه میخوای اینقدر لفتش بدی... بهش گفتم ببین فعلا اینجا منم که دارم ازت پرستاری می کنم. پس بهتر که اخلاقتو خوب کنی.
در واقع بزرگترین ترس من از بیماری و عمل همین بود. ظهور کج خلقی و بداخلاقی و بهانه گیری. که البته برای بیمار شاید طبیعی باشد ولی خوب من یکی تحملش را نداشتم. برای همین شاید بشود گفت گربه را در حجله کشتم. به طور طعنه آمیزی همین که کار خون بالا آوردن برای بار سوم تمام شد. مادرش زنگ زد. تماس تصویری بود. گریه کرد و گفت خیلی ناراحت است که پیش پسرش نیست. فکر نکنم به جز پرستارها که پول می گیرند و یک سری آدمی که درکشان نمی کنم هیچ کسی باشد که خوشش بیاید یا دلش بخواهد با پای خودش بیاید بالا سر فردی که مریض شده. از همه بدتر شاید برای بچه ای که مریض شده، مادر باشد. مادرها همان طوری که از جانشان مایه می گذارند موقع مریضی بچه شان تا آخرین نفس قاطی می کنند. چشم های پف کرده، مسلط نبودن به خود، فراهم کردن هزار جور غذا، حرف زدن با خود، دری وری گفتن، با دیگران در افتادن، زود خشمگین شدن و خستگی مفرط. این چیزیست که مادرها موقع مریضی بچه شان به آن تبدیل می شوند. شاید اسمی برایسش در آلمانی یا ژاپنی باشد. برای همین وقتی مامان سین گفت که شرمنده است که نتوانسته بیاید. در واقع میخواستم از او تشکر هم کنم. چون آدم بیمار فقط یک کسی می خواهد که بتواند تا اندازه ای خونسردیاش را از دست ندهد. خودش به اندازه کافی غرق در التهاب و تب هست. ولی خوب در عوض به مامان سین گفتم این حرف را نزنید و دلتان اینجا نماند. نمی شود برای مادر، آنهم مادرهای قدیم توضیح داد دور و بر بچه خودتان بودن، چندان فکر خوبی نیست. چون بلافاصله هزار جور فکر به سرشان میزند. گاهی فکرهای وحشتناک. چه عروس جادوگر و توطئهچینی میشدم من آن وقت!
کمی بعد سین بهتر شده بود و من گوشیاش را بهش دادم تا چک کند و کمی سرگرم باشد. خودم هم رفتم روی مبل نشستم. شارژ گوشیام داشت تمام میشد و دیگر نمیتوانستم چیزی بخوانم. بعد دکتر آمد و معاینه اش کرد. مرد قدبلندی بود با دندانهای جلو آمده. دستیارش با موهای هایلایت بلوند مدام صداش می کرد دکتر جان. و جوری اوامرش را بدو بدو اجرا می کرد انگار بخواهد بگوید اینکه چیزی نیست...کجاشو دیدی که به خاطرت چه کارا حاضرم بکنم....شایدم اینطور فقط به ذهن من رسیده. دکتر کمی نمک ریخت و به نظر خودش احتمالا خواست بیمارش را سرحال بیاورد و بعد گفت که باید تا عصر حداقل در بیمارستان بماند. معلوم شد که کلاس مالیده است. فروغ مسج داد که حواست هست داری یکی در میون میای؟ خیلی دلم میخواست بروم کلاس. یعنی هم دلم می خواست هم نه. یعنی از کلاس رفتن خوشم نمیآید اما هر بار که میروم کلاس، انگار تازه متوجه میشوم داریم در مورد ادبیات حرف میزنیم. جادوی همهی زندگیام و خوشحال میشوم که در چنین جمعی هستم. اما دو روز بعد که اثر کلاس پریده من با خودم فکر میکنم وای باید بروم کلاس. چه کسی ست که نداند چه قدر از کلاس و مدرسه و درس بیزارم؟
دیشب از خستگی هوش رفتم. احساس قوی بودن و فداکار بودن هم بهم دست داده بود. برای همین، خیلی راحت چشمم را روی هم گذاشتم. امروز صبح سین را دیدم که زودتر بیدار شده، ته سوپ را در آورده و کتاب نه داستان سلینجر که راضیه برایم آورده بود را گرفته دستش و میخواند. روز خوبی بود که برگردم سر زندگی معمولیام. قسمتی از تمرین جمعهی کارگاهم را نوشتم. و با آرزو کمی چت کردم. آرزو این روزها برای چند جا مینویسد و در حال جمع کردن رزومه است. بهش گفتم من هم دارم تلاش میکنم برای نوشتن. گفت بهت افتخار میکنم. نگفت دقیقا برای چه چیزی؟ یکی از این حرفهای مهربانانهی دوستها بود به همدیگر. ولی خوب بعد که فکر می کنی می بینی چیز قابل افتخاری نداری. از این جهت کمی دمغ کننده است.
بعد از آن رفتم سراغ خواندن در مورد هاکوپ باورنیان نویسنده ی قدیمی و طنزنویس مطرح ارمنی، که آدم را یاد جمالزاده خودمان و عزیزنسین ترک ها می اندازد. آنقدر مطرح و مشهور است به گفته ی ویکی پدیا که کلی چیز به نامش زده اند مثلا سالن تئاتر بزرگ کشور را. هر روز که می گذرد بیشتر میفهمم که چه قدر ضعف دارم در مورد خاورمیانه و چه قدر مهم است که جامعهی ادبیات خاورمیانه. عرب ها و ترک ها وفارس ها همدیگر را بیشتر بشناسند و تحویل بگیرند. آخر مگر درد همه ما یکی نیست؟ تازه آن پیش زمینه بزرگ فرهنگی تاریخی به کنار.