کلمه به کلمه

به خودم گفتم تو حاملگی کن درد با من.........

دیروز با "هاکوپ بارونیان" آشنا شدم. ظاهرا حدود صد و بیست سال قبل زندگی می کرده است. همانطور که از اسمش پیداست ارمنی است. وقتی روی مبل دو نفره‌ی چرم زرشکی اتاق کوچک در بیمارستان، منتظر سین نشسته بودم تا از اتاق عمل بیاید بیرون. کتاب " عالیجنابان مفلس" را از کتابخانه ی همگانی طاقچه پیدا کردم. کتابی ست ساده، طنزآمیز و پر از عادات و اصطلاحات و زندگی روزمره ی عامه ی مردم با نگاهی انتقادی. گویا این اثر تقریبا معروف ترین کار اوست که بارها هم روی صحنه رفته است. کتاب آنقدر کم حجم و خوش‌خوان بود که تقریبا هم زمان با پایان عمل سین و آوردنش از بخش ریکاوری به اتاق تمام شد. خودم قبلا روی تخت بوده‌ام و تجربه ی بیهوشی داشتم. اما خیلی کنجکاو بودم که در چنین حالتی، شخص چه طوری ست؟ موقعی که پرستارها داشتند تختش را می آوردند توی اتاق، بالای سرش ایستاده بودم و او به زحمت اندکی چشمش را باز کرد و بعد لبخند ملایمی زد و خیالم را راحت کرد. برای اینکه بعضی چیزها به سادگی میتوانند برای همیشه عوض شوند. آدمی که به شدت ناخوش است و در حال خودش هم نیست همینطور است. یکهو آنقدر وضعیت ها از هم دور میشود که تعریف کردن و نسبت دادن خودت با موقعیت و آدم احتمالاً جدید، کمی زمان می برد. یک جور فاصله و غریبگی ناگهانی رخ میدهد. به هرحال وقتی نگاه آشنایش را دیدم نفس راحتی کشیدم. و انگشتان دستش را توی دستم گرفتم. مثل یخ جهنم سرد بودند. آنهم دست سین که خودش هم از داغی اش کلافه میشود. بردندش توی اتاق و بعد او گفت که باد سردی که بالای سرش می‌وزد اذیتش می‌کند. گفتم بیایند کولر را خاموش کنند. دیگر به کلی داستانی که خوانده بودم از سرم پریده بود. سین گیج بود و دستهایش را مدام می‌برد بالا و توی هوا نگه می‌داشت. دستهایش را می‌گرفتم و می‌گذاشتم کنارش و بهش می گفتم عزیزم. صدامو می شنوی؟ دستاتو نیار بالا. می ترسیدم سرم از دستش در برود. در ثانی اصلا کار عجیبی بود. توی حال خودش نبود. تا اینکه بعد گفت کیسه پلاستیکی چیزی اینطرفها پیدا می شود؟ کمکش کردم کمی سرش بالا نگه دارد و خم شود. کیسه را گرفتم زیر دهانش. تقریبا یک وری توی بغلم بود و دیدم که حسابی خون بالا می آورد. این هم از آن چیزهایی بود که تا به حال ندیده بودم و راجع بهش بگی نگی کنجکاوی داشتم. صدای بالا آوردنش خیلی جنتلمنانه بود. هیچ کدام از آن صداهای بلند و نعره زنانه ی حال به هم زن را نداشت. سرفه های کوتاه و آهسته ای می کرد و خون می ریخت توی مشمای پلاستیکی. هر چند کمی بعدش که متواجه شد لکه های خون ته گولویش گیر کرده چنان اخ و تفی راه انداخت که دلتان نمی خواهد بدانید یا ببینید.

بعد نیروی کمکی رسید. بی اندازه گرسنه بودم اما هیچ اشتهایی نداشتم. با خودم فکر می کردم قبل از اینکه ضعف کنم و بی خوابی و گرسنگی سر به سرم بگذارند، بهتر است یک چیزی بخورم. ولی کیست که از غذا خوردن در بیمارستان سر ذوق بیاید؟ زدم بیرون. آفتاب داغ بود و عینک همراهم نبود. ولی هوای گرمی که می خورد به صورتم لذت بخش بود. از هوای تمیز و بوی استرلیزه شده و خنک بیمارستان خیلی بهتر بود. حتی فضولات کبوترها هم کیف آسفالت پیاده رو را خراب نمی کرد. کمی که گشتم دیدم خبری از کافه نیست. به علاوه ترسیدم گرمازدگی هم به ضعف و گرسنگی ام اضافه شود. رفتم توی کافه ی بیمارستان نشستم و چیزکیک و چایی سفارش دادم. کارکنان مرد بیمارستان از بخش اطلاعاتی بگیر تا دکترها همگی کراوات زده بودند. مقنعه ی پرستارها دور گردنشان افتاده بود و سرخوشانه می خندیدند و شوخی می کردند. کیک هم تازه بود و مزه ی دلچسبی میداد. بقیه ی آدمها، یعنی مراجع ها کسانی که در راهرو می چرخیدند یا در کافی شاپ نشسته بودند همگی به غایت به خودشان رسیده بودند. همان لحظه فکر کردم خدا را شکر که صبح ریمل زده ام. انگار تنها چیزی که باعث میشد خودم را مثل آنها خوش و خوشتیپ ببینم همین ریمل زدن بود. اصلا به ظاهر هیچ کدام نمی خورد بیمار باشند یا بیماری داشته باشند. البته ما همگی طبقه ی هم کف بودیم. مریض ها را طبقات بالا نگه می داشتند. هر کس دستش را می برد و به بالا اشاره می کرد یعنی یک بخت برگشته ای حالا روی یکی از تخت های اتاق های بالا، در حال جنگیدن با خودش بود. یک جورهایی مثل کشتی تایتانیک بود. مثل رز خوش اقبال بالاخره پاشدم و رفتم در اتاقی که جک آنجا خوابیده بود. و واقعا دنیای دیگری بود. رقت انگیز و تکان دهنده. بالای سرش ایستادم و سعی کردم آرام موهایش را نوازش کنم. موهایش کمی چرب شده بود و فکر کردم کاش قبل از عمل حمام کرده بود. حالا تا کی باید همین جوری کر و کثیف بماند؟ بعد سین چشمش را باز کرد. هوشیارتر از قبل شده بود. گویا در نبود من یک بار دیگر بالا آورده بود. می دانستم این بالا آوردن خیلی طبیعی ست و فقط باید می گذاشتم پزشکی و بدن ترتیب همه چیز را بدهند. سرش را کمی بالا آورد و گفت یه پلاستیک دیگه بهم میدی؟...داشتم دنبال پلاستیک میگشتم که غرید؛ ای بابا اگه میخوای اینقدر لفتش بدی... بهش گفتم ببین فعلا اینجا منم که دارم ازت پرستاری می کنم. پس بهتر که اخلاقتو خوب کنی.

در واقع بزرگترین ترس من از بیماری و عمل همین بود. ظهور کج خلقی و بداخلاقی و بهانه گیری. که البته برای بیمار شاید طبیعی باشد ولی خوب من یکی تحملش را نداشتم. برای همین  شاید بشود گفت گربه را در حجله کشتم. به طور طعنه آمیزی همین که کار خون بالا آوردن برای بار سوم تمام شد. مادرش زنگ زد. تماس تصویری بود. گریه کرد و گفت خیلی ناراحت است که پیش پسرش نیست. فکر نکنم به جز پرستارها که پول می گیرند و یک سری آدمی که درکشان نمی کنم هیچ کسی باشد که خوشش بیاید یا دلش بخواهد با پای خودش بیاید بالا سر فردی که مریض شده. از همه بدتر شاید برای بچه ای که مریض شده، مادر باشد. مادرها همان طوری که از جانشان مایه می گذارند موقع مریضی بچه شان تا آخرین نفس قاطی می کنند. چشم های پف کرده، مسلط نبودن به خود، فراهم کردن هزار جور غذا، حرف زدن با خود، دری وری گفتن، با دیگران در افتادن، زود خشمگین شدن و خستگی مفرط. این چیزیست که مادرها موقع مریضی بچه شان به آن تبدیل می شوند. شاید اسمی برایسش در آلمانی یا ژاپنی باشد. برای همین وقتی مامان سین گفت که شرمنده است که نتوانسته بیاید. در واقع می‌خواستم از او تشکر هم کنم. چون آدم بیمار فقط یک کسی می خواهد که بتواند تا اندازه ای خونسردی‌اش را از دست ندهد. خودش به اندازه کافی غرق در التهاب و تب هست. ولی خوب در عوض به مامان سین گفتم این حرف را نزنید و دلتان اینجا نماند. نمی شود برای مادر، آنهم مادرهای قدیم توضیح داد دور و بر بچه خودتان بودن، چندان فکر خوبی نیست. چون بلافاصله هزار جور فکر به سرشان میزند. گاهی فکرهای وحشتناک. چه عروس جادوگر و توطئه‌چینی میشدم من آن وقت!

کمی بعد سین بهتر شده بود و من گوشی‌اش را بهش دادم تا چک کند و کمی سرگرم باشد. خودم هم رفتم‌ روی مبل نشستم. شارژ گوشی‌ام داشت تمام میشد و دیگر نمی‌توانستم چیزی بخوانم. بعد دکتر آمد و معاینه اش کرد. مرد قدبلندی بود با دندان‌های جلو آمده. دستیارش با موهای هایلایت بلوند مدام صداش می کرد دکتر جان. و جوری اوامرش را بدو بدو اجرا می کرد انگار بخواهد بگوید اینکه چیزی نیست...کجاشو دیدی که به خاطرت چه کارا حاضرم بکنم....شایدم اینطور فقط به ذهن من رسیده. دکتر کمی نمک ریخت و به نظر خودش احتمالا خواست بیمارش را سرحال بیاورد و بعد گفت که باید تا عصر حداقل در بیمارستان بماند. معلوم شد که کلاس مالیده است. فروغ مسج داد که حواست هست داری یکی در میون میای؟ خیلی دلم میخواست بروم کلاس. یعنی هم دلم می خواست هم نه. یعنی از کلاس رفتن خوشم نمی‌آید اما هر بار که میروم کلاس، انگار تازه متوجه میشوم داریم در مورد ادبیات حرف میزنیم. جادوی همه‌ی زندگی‌ام و خوشحال میشوم که در چنین جمعی هستم. اما دو روز بعد که اثر کلاس پریده من با خودم فکر می‌کنم وای باید بروم کلاس. چه کسی ست که نداند چه قدر از کلاس و مدرسه و درس بیزارم؟

دیشب از خستگی هوش رفتم. احساس قوی بودن و فداکار بودن هم بهم دست داده بود. برای همین، خیلی راحت چشمم را روی هم گذاشتم. امروز صبح سین را دیدم که زودتر بیدار شده، ته سوپ را در آورده و کتاب نه داستان سلینجر که راضیه برایم آورده بود را گرفته دستش و میخواند. روز خوبی بود که برگردم سر زندگی معمولی‌ام. قسمتی از تمرین جمعه‌ی کارگاهم را نوشتم. و با آرزو کمی چت کردم. آرزو این روزها برای چند جا می‌نویسد و در حال جمع کردن رزومه است. بهش گفتم من هم دارم تلاش می‌کنم برای نوشتن. گفت بهت افتخار می‌کنم. نگفت دقیقا برای چه چیزی؟ یکی از این حرفهای مهربانانه‌ی دوستها بود به همدیگر. ولی خوب بعد که فکر می کنی می بینی چیز قابل افتخاری نداری. از این جهت کمی دمغ کننده است.

بعد از آن رفتم سراغ خواندن در مورد هاکوپ باورنیان نویسنده ی قدیمی و طنزنویس مطرح ارمنی، که آدم را یاد جمالزاده خودمان و عزیزنسین ترک ها می اندازد. آنقدر مطرح و مشهور است به گفته ی ویکی پدیا که کلی چیز به نامش زده اند مثلا سالن تئاتر بزرگ کشور را. هر روز که می گذرد بیشتر می‌فهمم که چه قدر ضعف دارم در مورد خاورمیانه و چه قدر مهم است که جامعه‌ی ادبیات خاورمیانه. عرب ها و ترک ها وفارس ها همدیگر را بیشتر بشناسند و تحویل بگیرند. آخر مگر درد همه ما یکی نیست؟ تازه آن پیش زمینه بزرگ فرهنگی تاریخی به کنار.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۳۹۸/۰۴/۲۷ساعت 17:41  توسط نجمه خادم  | 

 

 

خیال داشتم بروم تمرین داستان روز جمعه ام را انجام دهم و همین را هم به آلا گفتم و ازش خواستم کمی دراز بکشد و استراحت کند. در جواب گفت که من هم قصه ای دارم. تمرین را رها کردم و شروع کردم به تایپ کلماتی که او دیکته می کرد. چششم هایش را دو روز قبل عمل کرد. خوشبختانه بادنپیچی نداشتند و می توانست چشمش را اندکی باز کند و زیرچشمی نگاه کند. برای همین مدام سر میزد ببیند داستان را عینا دارم مینویسم یا نه. وقتی تمام شد گفت نظرت چیه که اینها رو کتاب کنیم؟ گفتم عالیه. گفت خوب میشه داستانم رو پاک نویس کنی و ببری بدی به معلمت که چاپش کنه. گفتم باشه. بقیه داستان هایی که داری رو هم بعدا یکی یکی برام بگو تا همه رو بنویسیم. بعد ازش خواستم کمی استراحت کند و خودم رفتم توی هال. همه خواب بودند. مامان بابا در اتاق مهمان. باران در اتاق بچه ها و حتی سین گوشه ای از پذیرایی داشت چرت میزد. حال و هوای ظهر شیراز، تمام خانه منطقه پنج تهران را گرفته بود. فکری بودم که بنشینم سر کارم و بنویسم یا اینکه چشم سنگینم را بگذارم روی هم که باز آلا آمد توی اتاق. روی مبل راحتی سه نفره دراز کشید. گفت: درسته من چشمام بسته اس. ولی بیدارم و اصلا خوابم نمیاد.

گفتم: اوهوم.

گفت: خاله...به نظرت یک قسمت هایی از داستانم خیلی بی ربط نبود؟ منظورم اون قضیه ی گیلاسه هست...

گفتم: آره خوب..سریع ازش رد شدی

دستهایش را گذاشته بود روی چشمهاش. فقط لبهایش پیدا بود؛ به نظر خودمم خیلی بی ربط اومد. مخصوصا که گفتم گیلاسه گفت بیا منو بخور. درستش این بود که گیلاسه بگه منو نخور...ولی آخه خودم دلم میخواست گیلاس رو بخورم. آخه خیلی خوشمزه و آبدار اومد به نظرم...ولی...باید حتما چندباری بازنویسیش کنم.

دراز کشیده بودم و داشتم با گوشی ام ور میرفتم. صدای کودکانه اش، آرام و نرم بود و نحوه ی ادا کردن کلماتش نظیر نداشت. کیف می کردم و پلکم سنگین شده بود. باز ادامه داد: یه وقت نری چاپش کنی بدون بازنویسی...چند بار باید بازنویس کنم. بعد پاک نویس بعد چاپش کنم. باشه؟

گفتم: باشه بچه جون.

:ولی قبلش بیارش پیش خودم که نقاشیهای مطالبش رو بکشم و بعد کتابش کنیم. اینطوری میشه نه؟

گفتم هرطوری که تو بخوای میشه.

بعد گفت میخواهد قصه ی دیگری را که به ذهنش رسیده تعریف کند. ولی ازم خواست که ننویسمش و فقط بهش گوش بدهم چون هنوز کامل "طراحی" اش نکرده بود. ضبط گوشی ام را روشن کردم و آرام گذاشتم کنارش. صدایش خیلی ضعیف بود. ولی فکر کردم بهتر از هیچی است. بعد خودم دراز کشیدم پایین پایش. در مورد دختری به اسم مهتاب و پرنده اش حرف میزد که صدای سین بلند شد. گفت: من سیمرغم...

بعد آلا گفت: ای بابا شما هم که همیشه قاطی میکنی. سیمرغ که مربوط به یه قصه ی دیگه اس. من دارم قصه ای که خودم طراحی کردم رو تعریف میکنم.

سین عاشق این است که سر به سر آلا بگذارد. آلا هم همیشه می گوید که از اینجور شوخی های او کیف می کند. البته گاهی واقعا نمی فهمد که قضیه شوخی یا جدی است و حسابی برای سین در مورد یک قضیه توضیح میدهد. مثلا در مورد زندگی در جنگل و وضعیت دایناسورها قبل از انقراضشان. و سرش را از خامی و بی اطلاعی سین تکان میدهد.

داشتند بازی می کردند و آلا افتاده بود به ورجه وورجه کردن. بحث از شاهنامه شده بود و آلا داشت یکی یکی ماجراهایی که برای زال و رستم و پیران ویسه و سام اتفاق افتاده بود را برای سین تعریف می کرد. در همان حال هم می پرید بالا و پایین. لبه ی مبل پشتک میزد. بهش می گفتم بشین یا دراز بکش و کاری نکن به چشمهات آسیب برسانی. برای لحظه ای گوش می کرد و باز ادامه میداد. بعد شروع کردند از شاعرهای معروفشان حرف زدند. آلا غزل نصفه نیمه ای از حافظ خواند: گل در بر و می در کف و معشوق به کام است.

معشوق را میگفت: معشوم...

من رفتم چایی ریختم و آوردم بخورم. دیگر بی خیال خواب شده بودم. تمرینم را هم ننوشته بودم و داشتم خودم را سرزنش می کردم. آن دو تا هنوز داشتند در مورد شعر حرف میزدند. بهش گفتم آلا همه ی شعرها اینطور نظم و وزن ندارند و شعرهای متفاوتی هم هستند. مثلا سهراب سپهری را می شناسی؟

گفت: سهراب؟ و خندید...: زیاد از اینجور شاعرا خوشم نمیاد.

گفتم بزار یک شعر ازش رو برات بخونم. و صدای پای آب را خواندم؛ آب را گل نکنیم.

با خنده گفت: حتما می خواد بعدش بگه پرنده ها میخوان آب بخورن و آدما میخوان آب بخورن و این چیزا...

گفتم این شعر رو قبلا مامانت برات خونده؟ گفت نه... من به اینجور شعرها علاقه ای ندارم.

ازش خواستم دقیقه ای ساکت بماند و گوش کند. همین کار را هم کرد. یکی از بهترین چیزهایی که در مورد این بچه خوشم می آید این است که خیلی خوب گوش میکند. همه جان و تن حاضر است. شعر را وقتی میخواندم و لبخند زیر لبش را میدیدم یادم به بچه های مدرسه همت افتاد که در بچگی دیده بودم. آنها هم حسابی خندیده بودند سر این شعر و یاد گرفتن وزن جدید.

شعر تمام شد. دیدم نظرش جلب نشده است چون بلافاصله صحبتش درمرود شاهنامه را با سین پی گرفت. داشتند در مورد ضحاک حرف میزدند که آدم خوبی بوده و اهریمن او را فریفته که پدرش مرداس را بکشد و بعد هم بر شانه هایش بوسه زده و ادامه ی ماجرا تا فریدون. من ساکت نشسته بودم و گوش میدادم. خیلی وقت است که میخواهم شروع کنم شاهنامه را بخوانم و هنوز این کار را نکرده ام. آلا کشته مرده ی شاهنامه است. در مواردی غمگینش می کند و واقعیت این است که شاهنامه برای سن او اصلا مناسب نیست. با این وجود خواهرم گاهی برای پادکست فردوسی خوانی را می گذارد و اجازه میدهد گوش کند. چون اولا به نظرش، دخترک زیادی روحیه ی لطیفی دارد و دانستن این جنگ و مبارزه و ماجراها، کمی او را از حال و هوای نرم و آرامش طلبش بیرون می آورد. از طرفی خود دخترک چندان علاقه ای به کتاب های داستانی شاهنامه نشان نمیدهد. و دلش میخواهد متن اصلی را برایش بخوانند. من در این موردها نه نظری دارم و نه دخالتی. نمی دانم مطمعن بگویم کدام کار بهترین است. به تعداد شخصیت ها، هیچ وقت الگوهای رفتاری زیادی نیست. از طرفی خواهرم داستانهایی که خشونت دارند را حذف می کند. موقعی که از آلا قبل از عمل پرسیده بودند دوست دارد چه کاری برایش انجام دهند. گفته بود شاهنامه بخوانید. و بعد از هوش رفته بود.

خود من شاهنامه را در نوجوانی کشف کردم. حدود سال 78 بود. عید نوروزم با کتابی گذشت که شاهنامه را به نثر نوشته بود و کتاب متعلق به عمه کوچکم بود. قصه ها را بارها خوانده بودم و حیرت زده بودم. یادم است در اطرافم می گشتم کسی را پیدا کنم و در مورد قصه ها باهاش حرف بزنم. اما کسی نبود. کمی از داستان را برای پسرعمویم که داشت با من فیلم سینمایی میدید تعریف کردم ولی او هم علاقه ای نشان نداد. بعد از آن بارها و بارها بیژن و منیژه را خواندم. در این داستان چیزی عجیب وجود داشت. زنانگی و از سمت ی قدرت و منفعل نبودن منیژه به شدت جذاب بود. انتخاب کردن و ریسک کردن و رنج کشیدن. بعد از آن هم فقط رستم و سهراب و رستم و اسفندیار را خواندیم. آن هم چون در مدرسه مان تدریس میشد برای آمادگی در المپیاد. حالا مدتی ست خیلی دلم میخواهد وقت بگذارم و شروع کنم.

دلم میخواهد زندگی من هم مثل این دختر بچه باشد. که قصه می بافد و با چشمان بسته نقاشی می کشد و با چشمان بسته از بلندی می پرد و با چشمان بسته، پشت پیانو می نشیند.

خسرو شیرین نظامی را شروع کرده ام. بعد از ده قسمت یا پاره، پیش از شروع داستان، یک پیش پرده دارد که در آن به نوعی انگیزه روایت را دارد می گوید و در آن از خودش می گوید که وقتش و ذهنش چگونه بوده است در حین نوشتن این داستان.

در آن مدت که من در بسته بودم

سخن با آسمان پیوسته بودم

گهی برج کواکب می‌بریدم

گهی ستر ملایک می‌دریدم

یگانه دوستی بودم خدائی

به صد دل کرده با جان آشنائی

...

چه قدر دنیاهای آدمهایی که با کلمات سر و کار دارند به همدیگر شبیه است و فرق نمی کند کجا و چه وقت.

داشتم چایی دوم را می خوردم که بقیه هم کم کم بیدار شدند و از اتاقها زدند بیرون. کیک و گز و چایی خوردیم و آلا نشست پشت پیانو و برایمان آهنگ زد. آیه خواهر کوچکش هم،با کلمات نصفه و نیمه و لحن کودکانه اش، که سعی داشت توجه را به خودش جلب کند. عیشمان را تکمیل می کرد.

در آن لحظات اگر، تمرینم را نوشته بودم. دیگر چیزی کم نداشتم.

 

 

 


برچسب‌ها: آلا نوشتن
+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۹۸/۰۴/۲۲ساعت 15:13  توسط نجمه خادم  | 

بعضی وقتها آدم تا اندازه ای امیدوار میشود به خودش که فکر می کند همین حالا میتواند کهکشان راه شیری را فتح کند. ولی وقتی پای نوشتن به میان می آید. هر روز خدا مجبوری با یک ناامیدی سیاه که به نظر ابدی می آید بجنگی. مشکل اینجاست که این تنها لذتیست که داری. و البته لذتی مازوخیستی نیست. بلکه کاملا لذتی والاست با تعاریف کانتی. یا اصلا میشود مصداق همان حرف امام علی که می گوید کار تفریح است. اما مدتها به صفحه ای خالی خیره میشوی و چیزی به ذهنت نمی رسد. موقعیت ها و فضاها می آیند. اما بیرون شیدن یک داستان تمام عیار از آنها...نه نمی شود و جور در نمیآید. افسانه های کوچک و ماندگار نویسندگی را مرور می کنی؛ منتظر می مانی یک روح الهام بخش جلویت سبز شود و بهت دیکته کند. این اتفاق نمی افتد. خودت را به پژوهش سرگرم می کنی. پژوهش در مورد شخصیت های داستانی. نوع زندگی آدمها و طریقه ی کنار آمدن با خودشان و ماجراهایشان. حتی ممکن است سراغ داستان های زرد و ماجراهای پلیسی جنایی روزنامه ها بروی. آن ماجراهای تکراری و تلخ و تیره را بخوانی و حالت بهم بخورد از این بشر دوپا. تف بیندازی توی روی این کثافت و این چرخه خشونت تکرار شونده. بعد فکر کنی از همین بنویسی. ولی چطور از این بنویسی؟ بدون اینکه زیادی توی ذوق بزند؟ یا شعاری شود. باید قصه ی معرکه ای پیدا کنی. بعد یکهو می افتی به جان اسطوره ها. صفحه های ویکیدپا را زیر و رو می کنی. چند اساطیر یونانی و یکی دو قصه ی فولکلور ژاپنی پیدا می کنی. ولی برای فهم بیشتر اینها و قصه در آوردن ازشان باید بیشتر بخوانی. عمیفق تر شوی و وقت بگذاری که دامنه ی خیالت گسترده تر شود.

روز تمام میشود. سر جایت نشسته ای که میبینی هنوز ناهار نخورده ای. و خانه کم کم تار می شود. نور می رود و در یک مه خاکستری نشسته ای و زل زدی به صفحه ی مانیتور. از خودت می پرسی اصلا به درد این کار میخوری؟ اصلا اگر بنویسی فایده ای دارد؟ اصلا که چه؟

باز شب خواب قصه ها را می بینی. تا صبح با خودت کلنجار میروی. و فردایش همین چرخه ی سیزیوفی...

هر روز با ناامیدی مقابله کردن. این است نوشتن.


برچسب‌ها: نوشتن
+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۹۸/۰۴/۱۶ساعت 16:13  توسط نجمه خادم  | 

اگر یکی از راههای لاغر شدن، بیخوابی باشد به استناد از فیلم ماشینیست. بدترین گزینه ی ممکن است. ترجیح میدهم هر روز کلم و کاهو بخورم و خواب درست و راحتی داشته باشم. دو هفته است که بدتر از قبل شده وضعیت خوابیدنم. جسمم نمی کشد اما ذهنم وحشیانه بیدار است. از این حالت هایی که هزار جور ترول و کاریکاتور و جک های آبکی برایش کشیده و ساخته اند. لنگ در هوای بدی ست. کف پاهایم داغ می شود. هی با خودم میگویم دیگه مرض قند گرفتی. دیگه فشار خون گرفتی. دیگه داره دخلت در میاد. و میروم پاهایم را با آب سرد می شویم. کمی خنک میشوم. اما در درون هنوز گر گرفته ام.با کولر نمی توانم کنار بیایم . صدایش اذیتم میکند. نبودنش بدنم را داغ می کند. تحمل داغی دستهام را ندارم. انگار آتشفشان وزوو فعال شده، در جا سنگ میشوم. در حالت مجسمه ام که کلمات می آیند؛ برادران کارامازوف، دیمیتری و ایوان و آلیوشا، بحث ها و مذاکرات شروع می شوند. با زمینه روشن و گرم روزی تابستانی در سنت پطرزبورگ. فیل دانفی از سریال مدرن فامیلی چیزی می گوید وبلند بلند به حرف خودش می خندد. لوک با توپ میزند توی صورت پدرش. زنی در میدان زمان نیویورک، راه می رود. سراپا سیاه پوشیده با موهای بلند پریشان. مردی تابوت کوچکی را می گذارد توی قبر و برای جلوگیری از ریزش اشک، صورتش را برمیگرداند. چهارچوب و اسلوب بندی، زبان معیار، نظم، پیش برد داستانی، ابرپیرنگ ها،حرمله گوشه ای روی کاشه دستشویی کز کرده و بلند ناله میکند. صدای آرام و دور دختری می آید: دلم میخواد برم دریا. برم دریا...کف پاهایم گر می گیرند. بدن سنگی ام را تکان میدهم، می فرستمش حمام و شیلنگ آب را می گیرم روی پاها. یخ شوید. منجمد شوید. بلرزید از سرما. بدن خسته و ملتمسانه برمیگردد توی اتاق، روی تخت دراز می کشد و سعی میکند بهترین زاویه ی خوابیدن را پیدا کند. به خودش می گوید فردا، فردا به اینها فکر می کنی. فردا داستان خوبی می نویسی. بگیر و و بخواب. پشه ای می آید زیر گوشت وز وز میکند. به ستون های بلند تخت فکر میکنی با پرده های حریر سفید در اتاقی که پنجره اش باز است رو به دریا. بوی خنک میدهد. خبری از آن بوهای زننده ی خانه های ساحلی نیست. بازویت به خارش می افتد. خیلی زود سر انگشتانت. بعد بین انگشت کوچک پایت. توی رختخواب غلت میزنی. زوربا می رقصد. زوربا می گوید گوربابای همه چیز، برقص، زندگی کن. بلد نیستی برقصی. دلت میخواهد بنویسی. باید زبان معیار را در نظر بگیری، بیخودی مزه نپرانی، یک چیزی بنویسی که طرف با یک چشمش بگرید و با یک چشم بخندد. همینگوی بشوی، هاینریش بل بشوی. سالینجر، رمارک،یوسا، گرین...بله هر کسی اگر بتوانی بخوابی و بعد فردا که بیدار شدی یک داستان معرکه بنویسی. در مورد چه؟ در مورد دختری که دلش میخواهد برود دریا. صدای آرام و دور دختر یواش یواش نزدیک تر میشود. با وزوز پشه در هم می آمیزد. کبوترها توی بالکن به جنب و جوش افتاده اند. صدای پر زدنشان می آید و انگار خودشان را به چیزی می کوبند. ببینی که اول صبحی با چه چیزی درگیر شده اند. هر کس جنگ خود را دارد. بله هر کس جنگ خود را. جنگ من هم این است که بزنم نیمه ی تاریک وجودم را خاموش کنم. بالشت را سر و ته می کنم. دلم درد می کند. سه قطره ی کوچک خون روی روتختی تازه ی صورتی ام چکیده.صادق هدایت با صدای خش و به مسخره زیر گوشم میخواند:

“دریغا که بار دگر شام شد / سراپای گیتی سیه فام شد

همه خلق را گاه آرام شد / مگر من، که رنج و غمم شد فزون

جهان را نباشد خوشی در مزاج / بجز مرگ نبود غمم را علاج

ولیکن در آن گوشه در پای کاج / چکیده ست بر خاک سه قطره خون"


برچسب‌ها: من
+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۹۸/۰۴/۰۹ساعت 14:59  توسط نجمه خادم  | 

امروز نرفتم پیاده روی. در عوضش رفتم توی وان آب دراز کشیدم. آب سرد که کمی بعدش با دمای بدنم یکی شد. راضیه دیشب گفت رازها به مرور زمان کهنه می شوند. شبش من خواب دیدم و در خواب همه چیز تازه بود. طراوت و التهاب لحظه ی اتفاق افتادن را داشت. در خواب تلاش کردم به دستش بیاورم. برخلاف چیزی که در واقعیت خواسته بودم. در خواب همه چیز ساده تر بود و در عین حال شدیدتر. در وان آبی رنگ حمام دراز کشیدم و موهایم را در آب غرق کردم و برای خودم قصه گفتم. توی قصه ها من راوی دیگر هیچ کاره بودم. راوی دوم شخص بود که داشت میگفت یادت هست؟

هنوز می توانستم خجل بشوم. اشک بریزم. بلرزم بر خودم یا از عصبانیت دندانم را به هم فشار دهم. رازها آنقدری که باید صبور نیستند. آنقدری که کهنه شوند. یک درزی پیدا می کنند برای بیرون زدن. و واقعیت این است که بدشان نمی آید زیر و رویت کنند. اصلا برای چه باید قوی شوی؟ همه که برای رسیدن نیست؟ منصوب شدن و پست گرفتن و مفتخر شدن. اصلش همین است که بتوانی فراموش کنی و خودت دستت را بکشی بیرون.

زن سی و دو ساله ای که توی وان حمام دراز کشیده و در چاله چوله های خاطراتش بالا و پایین می رود بی شباهت به لیمو عمانی نیست که وسط خورشت قیمه بخار میکند. چه قل قلی برداشته بود حافظه ی زیر آب رفته ی من.

از آن خود داشتن...چه قدر عجیب است. اینکه میخواهی قصه ای را با تمام دنیا شریک شوی و در عین حال نمی خواهی. آهنگ های مورد علاقه، کتاب های مورد علاقه و گذشته شوخ و شنگ مورد علاقه ات، جراحات مورد علاقه ات، خطوط بدنت...دلت میخواهد روای شان باشی و در عین حال نمیخواهی دانایی کور و تاریک آدمها در موردت، لذت رفتن زیر آب و غوطه خوردن در سیالیت شیرین و شور آنها را از تو بگیرد. چیزی در این لب باز کردن و خراب شدنش برای همیشه هست.

از آب که آمده بودم بیرون. سبک بودم. تنها ترس عظیمی بر من مسلط شده بود. اگر نتوانم داستان خوبی بنویسم چه؟ اگر حتی یک داستان خوب هم ننوشتم چه؟ حوله بیش از اندازه سنگین بود برای تن من که خودش را خالی کرده بود و این هراس ناگهانی پیش رویش سر برآورده بود. حوله را که تنم کردم. لاغر و نحیف و شکننده بودم.

دلم می خواست فرار کنم. موهای خیسم را کشیدم روی صورتم.


برچسب‌ها: من
+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۹۸/۰۴/۰۱ساعت 20:48  توسط نجمه خادم  |