کلمه به کلمه

به خودم گفتم تو حاملگی کن درد با من.........

سفر رفته‌ام و برگشته‌ام، چیزهای جدیدی دیدهام، یک چشم سیر رود بلند و مزارع آفتابگردان و درخت دیده‌ام. زبری برگهای درخت انجیر را لمس کرده ام و بر پوست مرطوب انار تازه رسیده دست کشیدهام. در میان مه غلیظ لبه‌ی پرتگاه در ماشین نشسته‌ام و امیدوار بوده‌ام که به سلامت برسم و هیچ بدی پیش نیاید و نیامده. از بلندی های مارپیچ گون کوهها، از سراشیبی ها و تابلوهای خطر مرگ در شتاب جاده‌ها رد شدهام. توی بازارهای شهری مرزی چرخیده ام و باد دیوانه را دیدهام که افسارش را انداخته و توی تمام شهر آزاد میچرخد و مثل مغولها هر چیزی را بر میکند و ویران میکند و به مامان سرما میدهد و اعصاب ما را به هم میریزد و تعادل سرخوشانه‌ی سفر را به هم میزند. از آن سبلان عجیب، با رنگهای قرمزش بالا رفته ام و توی چشمه‌ی آبگرمش خودم را رها کرده ام واقعاً رها. با بابا کمی کل کل و بگو مگو کرده‌ام مثل همیشه، گاهی ناشی بوده‌ام مثل همیشه وقتی یک فرزندم، گاهی آدم درست و حسابی ای که بلد است خوب، حالش را ببرد مثل وقتی که یک فردم، یک فرد بدون وابستگی، بدون تعلق خاطر.

به تهران فکر کرده‌ام. به اینکه:« مرا خود با تو چیزی، در میان هست، وگرنه روی زیبا در جهان هست.» بله سرانجام به تهران، به یکباره فهمیده‌ام که نسبت به آن تعلق خاطر دارم. و خودم را جزیی از آن میدانم و دوستش دارم. و دلم برای شیراز تنگ شد، نه برای خانواده، که همین جا پیشم بودند، برای خود شیراز. حس میکنم این دو شهر بیش از همیشه به من نزدیکاند و عزیز و گرامی.

بله اتفاقها افتاده؛ مثلاً امروز بعدازظهر شروع کردم «سالها« را بخوانم. وقتش رسیده، فکر میکنم ویرجینیا ولف را میشناسم و درک میکنم. خوشحالم که میشناسمش. این هم نکتهی دیگری برای بالیدن. در سفر هم به این فکر بودم. غرق شدن در لذایذ، حرف زدن و گفتگو کردن با آدمها، دیدن خوبی پشت پلکها، جاری شدن در لحظات و از این حرفها...اما اینطور برمیآید که هنوز آماده نیستم. هر حرفی که با دوستانم میزنم به نظرم اضافی و غیر لازم و احمقانه میآید. هیچ چیزی توی دهانم آنجور نمیچرخد که توی سرم. به طور کلی رابطهی زبان و ذهنم قطع شده است.مگر در موارد ضروری و کلی. دیشب حتی داشتن بچهای توی ذهدانم از سرم گذشت. آنقدر که کلمات آنجا میچرخند و تمایلی برای بیرون ریختن ندارند. انگار ذهنم بهترین محل را برای پرورش آنها فراهم کرده باشد. دل بکن نیستند. اما من هم خوش ندارم جداشان کنم. میترسم از اینکه بیایند بیرون و دیگر مال من نباشند. مثل بچه که دیگر مال مادر نیست و مال خودش است. مثل من که نمیخواهم مال مامان باشم. نمیخواهم فرزند باشم. میخواهم به تمامی خودم باشم. آن کلمات هم آنجا جاشان قرص است.

پادکست های خوب گوش میدهم. موضوعات عجیب و جالبی توی دنیا هست که تخیل من از پسشان بر نمیآید. هر چقدر چیزهای بیشتر گوش میدهم بیشتر متقاعد میشوم که چقدر کم و عقیم زندگی کردهام. این هم خوب نیست. اینجا هم خوب نیست. اینقدر چیزهای بد و به درد نخور و پر از چرک و ناامیدی نوشتهام که رغبت نمیکنم حتی سر بزنم و یادداشت جدیدی بگذارم. حتی دلم نمیخواهد کسی پیدا شود و اینها را بخواند و با خودش فکر کند اه چه موجود پر نالهی نهنه من غریبمه پر ادا اطواری...

بدتر از همهی اینها این است که حالا که برگشتهام و میخواهم بنویسم باید بگویم حالم خوب نشده، یعنی بگذار نگویم خوب یا بد. این اسمها را رویش نگذارم. اگر حالم قبل از همهی اینها ناگوار بود همانقدر مانده، اگر نبود هم همان. چیزهای زیادی اتفاق افتادهاند. ولی حال عمومی من همان است که بود. با همان تمایلات


برچسب‌ها: من
+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۹۷/۰۵/۲۸ساعت 2:1  توسط نجمه خادم  | 

من قرار است چه شوم؟ یک موجود دلگرفته؟ من قرار است چه باقی بمانم؟ یک  موجود دلگرفته، من چه هستم؟ یک موجود دلگرفته. 
تصور میکردم طی این روزها حالم بهتر شود. دیدن آدمهایی که دوستشان دارم . 
خواهرها، خواهرزاده ها، جمع شدن، آرامشی که از وجود مامان بابا میگیرم و الی آخر. اما افاقه نکردند. اول مثل قرص مسکن و بعد گویی ناگهانی از قرص گرفته شده باشم.
بزنم بیرون و بزنم به دیوار، حوصلهی آدمیزاد ندارم. طولانی شده. نباید اینطور بشود. 
 
دیروز او نوشته بود که خسته است و کم آورده و کاش من بودم و کس دیگری تا حالش بِه میشد. من نبودم و مطمئن نبودم اگر باشم کاری ازم بر میآمد. مثل وقتی که آن یکی دیگر گفته بود بیا فرار کنیم مثل تلما و لوئیز و من آدم فرار کردن نبودم. در ادامه نوشته بود، به خودش دلداری داده، به خودش گفته آرام بگیر که چیزهای خوبی هنوز توی زندگی ات هستند، مثل خانواده ات و نون و آن دیگری. یادداشت را خواندم و دخترک مینیاتوری توی دلم پایکوبی کرد و کِل کشید. آنقدری بودم که یکی با من به خودش دلگرمی میداد. و آن دلی که این همه دوخت و دوز شده بود میخواست باورش کند. 
جز این؟ جز مسرتی زودگذر و خودخواهانه چه بودم من؟ دوست که نبودم. رفیق که نبودم. 
هر روز به خودم میگویم دیگر از چیزی نمیترسم. مثل بچهها که وقتی هاپوهای بزرگ ترسناک با زبان آویزان و دندان های نیش تیز میبینند، همچنانکه از برابرش میگذارند با خود میگویند: آخ اون که فقط یک هاپوئه، من که از هاپوها نمیترسم. هاپوها از من میترسن. 
نمیدانم. روز به روز یادآوری میکنم به خودم، چیزهایی را که باید ازشان بترسم. من به ترسیدن بیشتر از هر چیزی این روزها نیاز دارم. اگر روزی نترسم چه!؟ نترسیده دیوانگیست؟ هنوز آنقدری هراس ته دلم مانده که اینها را بپرسد و من سخت چسبیده ام بهشان. 
ولی حال من چرا نباید خوب باشد؟ با این خانوادهی عزیز و محترم و خوشنام و خوشقلب، با این همسر مهربان که سراسر پذیرش و درک است که عشقش را چون شالی ابریشمین پیچیده ام دور تنم، در من چه چیزی به خودش این جسارت بد بودن را میدهد. فقط اینکه خوب نیستم و شاید باید از زمانه معذرت بخواهم که حالم با 
شرایطم سازگار نیست. 
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳۹۷/۰۵/۱۷ساعت 1:55  توسط نجمه خادم 

نمیتوانم به تو فکر نکنم. میرانمش، اما با طعم می‌آید، با به دندان کشیدنها، مزه کردن، بو کشیدن، حواسم، پوست و لامسه ام در طلبت نفیر میکشند. امانم را میبرند. مثل زخم تیغِ زنجان، که پوست را میدرد، دریده میشود ذهنم از یادت، بوی نفست میپیچد توی سرم. هوایی که تو پس داده‌ای را به درون میکشم. خیالم در به در دنبالت می‌آید. زار میزند و کشیده میشود و خودش را میکاود تا بیشتر بگیرد از تو، سهمم از تو خیلی کم است. دیر به دیر، چگونه تاب بیاورم. اینچنین غریبگی را، هر روز در زهر و خشم و انتظارم. خدا هم آن بالا از دستم عصبانی ست.حالش از من به هم میخورد.از اینکه تو را دوست دارم.از اینکه طلبت کرده ام از من شکار است. میترسم نفرینم کند اما نمیتوانم از تو دست بردارم. هر چند تو را با من کاری نیست. سر و سرّی نداری با من، نمیخواهی و پس میزنی ام اگر بخواهمت. اما میخواهمت و این خواست از من قویتر است از زندگیم قوی تر است، از گذشته و آنچه در انتظارم است قوی تر است. حال زنهای پا به ماه را پیدا کرده‌ام. باد کرده با استفراغ و سوزش معده و خواب بد،  تو را حامله شده ام. جنینی که از من تغذیه میکند و هرگز زاده نخواهد شد. تو را در آن پستو، میان پوست و لایه های چربی ام، تو را میان ضربان و تپیدنم پنهان کرده ام. خود اینجا مأوایی ندارم. هر چه می‌وزد یاد توست. باد قهر و عذاب از سوی توست، نرمی و ملاحت و سکر از تو میآید.دیگر نمیدانم چه کنم. بیچاره ام کرده‌ای. بیچاره شده‌ام. کاش این عذاب لعنتی تمام میشد. دیگر از چیزی لذت نمیبرم. دیگر از چیزی نمیترسم.


برچسب‌ها: یادداشت_های_زنی_عاشق_در_من
+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۳۹۷/۰۵/۱۶ساعت 2:40  توسط نجمه خادم  | 

بازخوانی‌ها، کشف تاریکی توی عکس‌ها، چشم باز کردن به روی سمت کهنه‌ی کلمات، سمت از هم گسیخته‌ی کلمات، آه کشیدن‌ها، مثل بیماری که از سرما و گرمای هم‌زمان در آزار است. حبس کردن تمایلات، دریغ‌ها و تشنگی‌ در صندوقی فلزی و هزار قفله، در اعماقت...

در من فراری هست، رمیده‌ای، که پاهای زخم خورده‌اش را توی باتلاق می‌کشد، یک سانت، دو سانت...زخم پایش را لجن و گل التیام می‌بخشد برای لحظه‌ای، اما در عین حال شتابش می‌بخشد. در من صورت در هم فشرده‌ای است که جیغش از چشم‌هایش به درون پهلو زده، دارد فرو می‌رود و همچنان‌که فرو می‌رود، چشم می‌گرداند تا اطراف را ببیند. در من موجود درحال مرگی‌ست که پاهای کثیفِ زخم‌خورده‌ای دارد. وجدان آلوده‌ی مکدر و سیاهی دارد. لبخند گشاد و زشتی دارد. فرشته‌ای سمت چپِ گناه‌نویسش دستان پرتری دارد. و دارد لایه لایه بیشتر فرو می‌رود. لحظه‌ای بعد دیگر به درک پیوسته، می‌داند که هر چه قدر یقه‌ی زندگی را سفت بچسبد. کارتش تمام است. زندگی مهر باطلش را امضا کرده است. و تنها دارایی اش «آنی»ست در چشمانش. آنی که میتواند خرج امان خواهی و طلب بخشش شود و آنی که می‌خواهد کودکانه برگردد و در علفزار دوردست بدود. چشمهایش را می‌ریزد توی مناظر اطراف، خورشید که مژه هایش را داغ می‌کند. از علف های بلند اطراف باتلاق عبور می‌کند، از تک درخت گردو میان باغ‌های انجور، از مرد دهقان که دم ظهر روی کوپه ای از کاه لم داده در نقاشی ونگوگ، از ناخن های بلند زن جادوگر که روی جاروی حصیری بالای سرش در فراز است، از سبز و نارنجی های باغ‌های پرتغال و از رخوت پر شوکت سروهای باغ ارم عبور می‌کند. نقب‌ می‌زند به خودش. سبزی را سنجاق می‌کند، زرد و نارنجی را، و لکه‌ی قهوه‌ای گردوی نورس را می‌دوزد به خودش، به صندوقی پنهان در اعماقش، به کشف مکرر تاریکی، پیش از آنکه آنی دیگر نباشد. هیچ


برچسب‌ها: من
+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۹۷/۰۵/۱۳ساعت 2:33  توسط نجمه خادم  | 

بیشترین چیزی که این روزها به آن فکر می کنم خودکشی است. خود را رها کردن به یکباره از این رنج پوچی که بودن به ما تحمیل میکند. شبها که ماه از پشت پنجره باریک کنار تخت خودش را نشان می دهد، فکر مردن درونم می درخشد و سعی میکنم خودم را هوشیار نگه دارم و یکی یکی چیزهایی که من را به این دنیا وصل می کنند را فهرست کنم. مردی که در کنارم خوابیده و آرام نفس می کشد و در تقلای در آغوش گرفتن من است. خواهرانم و جادویی که بودنشان در زندگی ام داشت را بیاورم جلوی چشمم. به خدا فکر کنم که با یکدیگر قطع رابطه کرده ایم. به آفتاب بلند خانه مان در شیراز فکر کنم. به یخچال مادرم. به آوازهایی که مامان در بچگی زیر لب زمزمه می کرد. به بابا که دوستم دارد و همیشه دستش را برای کمک به طرفم دراز کرده است. به سریال هایی که دوستشان دارم و می خنداند مرا و می گریانند مرا، به چشم های هنرپیشه ها، به عشق توی چشمشان، به خشمی که توی نگاهشان می لرزد. به براقی موهای قرمز رنگ آنه شرلی و به بوی مطبوع آویشن و سیب زمینی سرخ کرده و شیرینی ذرت توی سالاد. به هراسم از چشم در چشم شدن با آدمها فکر می کنم. به آن وقتی که آنقدر از نگاه دیگری هراسان بودم که در خوابگاه عینک دودی می زدم. به گریزم از آدمها و بعد در تعقیب و طلبشان رفتن. به مزارهایی که توی آن قبرستان کوچک جا گرفته اند و هر بار یادآوری شان بی رحمانه تر می شود. به کوچه ای در خیابانی اطراف انقلاب و به اتوبوس سرویس دانشگاه فکر می‌کنم. به صبح های تهوع‌آور مدرسه رفتن و سرگیجه گرفتن و نمره های بیست الکی گرفتن فکر می‌کنم. به درخت انار آویزان باغ همسایه که اجازه نداشتیم بچینیمشان و حلال نبودند. به پوچی و پیش پا افتادگی بیست سالگی ام فکر می‌کنم و تنهایی ام در آن روزها، به بی دوستی و خاموشی. به گره زدن یک پارچه سبز در امام زاده ای در دوردست که قرار بود شفا دهنده باشد، به تصویر چکمه ای که توی فال قهوه افتاده بود و به کتابهایم که هیچ وقت دست از من نکشیدند و هر کدام تبدیل به فریادی شدند که من می‌توانستم سر دهم و ندادم. به وقت هایی فکر می کنم که تصمیم گرفته ام تظاهر کنم جور دیگری، شخص دیگری هستم اما نبوده ام و نشده است. به خودم که تمامی منم فکر می‌کنم و میل به خودکشی مثل خودنمایی خورشید وسط ماه مرداد توی سرم می نشیند و می تابد. اما سعی میکنم کم نیاورم و ادامه دهم. چیزهایی را که من را به حیات وصل کرده اند را بشمرم. نمی شود بی گدار به آب زد. کاری نیست که بشود به آن فکر کرد و بعد یک سره اش کرد. شاید چون من اینجوری هستم. من اینطورم که همیشه پا به پا می کنم. در روابطم در دوستیها، در قرار ملاقات ها، در کارهایی که باید بکنم، درادامه داستان های نیمه تمامی که رهاشان کرده ام، در رفتن به پارک و قدم زدن، در سوار هواپیما شدن و دیدن خانواده ام، حتی در حرف زدن، همیشه تعلل می کنم. چیزی باید بشود تا من این کار را یا آن کار را انجام بدهم. اینکه خود آن موقعیت ها، عللی هستند که من به دنبالشان هستم گویی برایم کافی نیستند. همیشه بیشتر از هر چیز تردید به من چنگ می زند. نه مثل دست های یک بچه گربه کوچک که مثل کفتاری که خیال دارد بدرد و هیچ از من باقی نگذارد. به خودکشی بر می گردم. به زندگی ام که هر چه در آن می نگرم لحظه ای از شوک حضور شک فارغ نبوده ام. تردید قدم به قدم با من راه آمده، چه وقتی که دویده ام و چه وقتی که آهسته رفته ام. نه از من جلو زده و نه پشت سر مانده است.

همه اینها را ردیف می کنم و بعد میرسم به الهه/پادشاه/قهرمان نگون‌بختِ سرگردان کامو، سیزیوف، مردی که چاره ای جز پذیرش نهیلیسمی که سقوط و بالا رفتن مکرر داشت ندارد. به آن موجود بیچاره نفرین شده که بودنش گویی بیشتر به خاطر یک عصبانیت بوده، به خاطر اینکه شاید خالقش می خواسته همان مزه ای که خودش می چشد را زیر زبان او بیاورد. الهه بیچاره که گریزی ندارد از تن دادن به تلخی. و بعد به نیچه فکر می کنم. به آن فیلسوف مجنون بینوا، که آنقدر از دست داد که تنها چیزی که برایش ماند سیبیل اش بود. مردی باهوش که پیش از سایرین فهمید این بیهودگی و عبث بودن را و پیش از همه آواز سر داد که ناچاریم این زهرآب را هر روز بخوریم با طیب خاطر. مردی که رهایی را در آری گفتن به آن وضعیت هیاهوی بسیار برای هیچ، دید.

به آنها فکر می کنم و میروم که باز بخوانمشان دوباره و دوباره که یادم بیاید چرا باید ادامه بدهم؟ خواندنشان گاه قوی ترم می کند اما نه همیشه، بیشتر وقتها نفس فکر کردن به این وضعیت و آگاهی حاصل از آن کمی سرپا نگهم می دارد. همین که فکر کنم همین است که هست و من کاری از دستم بر نمی آید اما نه بیشتر. ما از زندگی پر و خالی می‌شویم،اما او پابرجاست.

وقتی –س- خودش را کشت، همه ما تعجب کردیم. درست تر بگویم دست کم من خیلی تعجب کردم. برای اینکه یک بار به وضوح در این باره حرف زده بودیم. توی سوله پشت ساختمان ورزشی، روی نیمکت نشسته بودیم و اتوبان چمران را نگاه می کردیم. شلوارک قرمزی پایش بود. ژیتان می کشید و من وینستون، پکی به سیگارش زد و گفت به نظرش خودکشی کار آدم های حقیر و کوچک است. آدم هایی که از پس زندگی کردن بر نمی آیند. . بعد من آن آیه قرآن را خواندم. " و ما انسان را در رنج آفریدیم". غروب بود، گفت هر چه هست باشد. رنج و فقدان و تلاش های بیهوده و لحظه ای سبکبال نبودن، اما خودکشی راه حلش نیست. با او موافق نبودم و کمی حرف زدیم. غروب بود. آسمان تکه تکه خاکستری و نارنجی شده بود. دو سال بعدش در یکی از همان غروب ها وقتی به خانه دوستم می رفتم تا چیزی را یاد بگیرم. دوست مشترکمان زنگ زد و گفت که او خودش را کشته. خلاص.

این ها را می نویسم و به اینها فکر می کنم و برای این می نویسمشان که امروز به نظرم می‌رسد او با من صادق نبوده یا با خودش صادق نبوده، تنها کاری که کرده پیوسته رد کردنش بوده است. انکار مداومی که تا لحظه خوردن قرص برنج، طول کشیده و همراهش آمده، مرگی سریع و فوری، در لحظات آخر، خدا می‌داند که نمی‌خواهم تصورش کنم، شاید حیرت کرده است و شاید هم به مرگش رو کرده و گفته پس تو بودی که آن همه در نظرم احمقانه جلوه کردی. اما اکنون واقعی هستی و می‌توانی مرا به تمامی در بربگیری.

من اینها را می‌نویسم. چیزهایی که من را به حیات وصل می کنند و فکرهایی که می آیند را و راه حل های فیلسوفانه را، همه را جمع می زنم و توی ذهنم مرور می کنم تا به تعادل برسم. به تارهای عاطفه و آگاهی چنگ می زنم که بتوانم زندگی کنم و دستم را در خون خودم آلوده نکنم. اما اینکه روحم را چطور و چگونه و چقدر مفت باید به چیز بفروشم را هنوز نمی دانم.


برچسب‌ها: من
+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۹۷/۰۵/۰۶ساعت 1:19  توسط نجمه خادم  | 

ولی شوریدگی که فصل نمیشناسد، نه به خاطر باران یا آفتاب، که در میانه‌ی جنگ هم میتواند برسد، گویی آن همه آشوبی که جهان را گرفته کافی نیست برایت، میآید تا خودت سرریز کنی. چه فرقی میکند کی و چه وقت...شوریدگی مانع نمیشناسد، ناگهان زیبایی به تو یورش میبرد. زیبایی ساختار هورمونهای بدنت را تغییر میدهد. شامه ات را نسبت به بوها حساس تر میکند، دنیا را خواستنی میکند، بله حتی در بحبوبه‌ی بلا، حتی در دار مکافات...
چرا به تو فکر کردم؟! چرا صدایت به گوشم آشناترین رسید، چرا پژواک صدایت در گوشهایم تا این اندازه مرا برانگیخت که دیگر نتوانستم هیچ صدایی بشنوم.
 
رقیق القلب شده ام، با هر چیزی فوری به گریه میافتم. مثل بچه گربه‌ای که مادرش را جلوی چشمش دریده اند و سنگ زده اند، توی شب زوزه میکشم و با پنجه هایم چشمهای خودم را زخم میکنم. کودکان من را به گریه می‌اندازند، آدمهای شاد یا آدمهای غمگین، کلمات چاپی کتابها که گاهی فقط توصیفی اند، توصیف ماه پشت پنجره یا یک منظره‌ی پیش پا افتاده و ساده یا خیابانی پر از مغازه با چراغ های نئونی...اشکم راه میافتد، شاید برای این است که میدانم هرگز به تو نخواهم رسید. میدانم سهم من ایستادن و تو را از دور دیدن است، از پشت شیشه‌های مانیتور...
 
 
 

برچسب‌ها: یادداشت_های_زنی_عاشق_در_من
+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۳۹۷/۰۵/۰۴ساعت 4:14  توسط نجمه خادم  | 

آرزویم این است، دلم را بگیرم و بگذارم توی قفس، قفسی سفت و سخت که رهایی از آن نتواند و چندی بعد فراموش کند در قفس بودنش را، دلم میخواهد دلم را بکشم و بیندازم جلو سگها، آرزویم این است که هر طور شده، عاجل و فوری از دستش خلاص شوم. کمی آسودگی میخواهم و فراغ بال از دستش، به ستوه آورده من را. هر جا میروم هر کار میکنم هست و من را به یادت میاندازد. وسط لذیذترین غذاها، مثل زخمی وسط گلویم به یادم میآورد. مثل وقتی انجیر میخوری و لا به لای شیرینی و طعم و دندان هایت کرم میبینی. مثل جا خوردن و ضدحال وقتی شب را تا صبح به یاد مهمترین فردای زندگیت سپری میکنی و میبینی همه چیز جور دیگری چیده شده است. اینگونه میخواهند و اینگونه به یادم میآیی و هر بار میگویم جایت خالیست. آنقدر آسان میخواهمت و آنقدر دشوار مال من نیستی. مثل زنجیر ظریفی که توی هم پیچیده و هر چه تقلا کنی باز نمیشود. باز نمیشوی. عشق من نمیشوی. همینطور با گره هایت تو را انداخته ام توی گردنم و یاری ام نیست که درت بیاورم. دلم نمیگذارد. بیرحم ترین دلهاست و عشق تو سهمگین ترین آنها، هر صبح به یادت میافتم و امیدواری میکشم. آن سوی امید جهنم است. شب جهنمم شروع میشود و نیستی ات و دلم که میخواهم از جا بکنمش تا راحتم بگذارد. هر بار عجز و لابه میکند و فرصت میگیرد از من، هر بار میگویم یک روز دیگر. اما چیزی عوض نمیشود. نیستی، نیستی و مرا نمیخواستی اگر بودی. باید مثل مارگزیده ها توی خودم بپیچم عرق بریزم تشنج کنم و موهایم خیس شوند از اشکهام. و جز اینها چیزی نباشد جز تاریکی و خواست تو.

پ.ن: عاشق شده‌ام؟ در زندگی‌ام چیزی رخ داده؟ یا داده بوده؟ نه! این روزهای صدای مویه‌ی این زن را می‌شنوم در خودم و می‌نویسمش. چرا؟ چرا؟ چرا؟ نمی‌دانم. غمش دامن من را نگیرد.


برچسب‌ها: یادداشت_های_زنی_عاشق_در_من
+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳۹۷/۰۵/۰۳ساعت 15:20  توسط نجمه خادم  | 

که اشک دهلیز کوچک من است به تنهایی، آنقدر با آن خودم را گرم کرده ‌‌‌‌ام که لباسهای زمستانی را گذاشته ام توی چمدان مندرس قدیمی و فرستاده‌ام ته انباری. آن قدر با خودت تنها میمانی که شب‌چله و باران هم اگر نیامد، نیامد. فراموش میکنی وقت خوردنت را، وقت ریدن و خواب دیدنت را. همه‌اش اوست، اویی که آنجاست و هیچ وقت پیش تو نیست اما جم نمیخورد از کنارت. او که مثل لنگه‌ی گمشده جورابت میماند. هر وقت تو پیدایی او نیست. هر وقت او حاضر است تو در یکی راههای مخفی آن داری نقب میزنی تا به او برسی. سرانجام او می‌رود. بدون تو شاید می‌رود که بیفتد توی سطل آشغال، بدون تو که اینهمه دوستش داری و تنش موعود توست. بدون تو، بی آنکه بفهمد لنگه اش چگونه و چه طور شیدایی میکشید برایش میرود توی مسیرهای بازیافت یا آتش زده میشود یا بین دیگران میپوسد ومتعفن میشود و هزار سال بعد از بین میرود. بدون یکدیگر چه سرنوشت غغم‌انگیز داریم و با این حال تو مرا نمیخواهی. به نخواستن تو فکر میکنم و از خشم به خودم میپیچم. بخشودنی نیست این نخواستن تو، من لنگه‌ی دیگر تو هستم که بودن و ماهیتم بدون تو هیچ ارزشی ندارد. شاید مرا ببندند به شیر آبی و صافی شدم. شاید با من کِش درست کردند و زدند توی موهاشان، شاید طرح روی بافتم را بچسبانند روی تابلوی کولاژشان. ببین لعنتی چه میکنی با من، با خودت. با دهلیزهای اشک، وقتی اینگونه سماجت داری روی نبودنت...

 

 

پ.ن: زنی عاشق این روزها در درونم جیغ می‌کشد، جیغ‌هایش از گوش‌هایم می‌زنند بیرون، کلمه می‌شوند توی ذهنم، با دستهام نوک می‌زنند به صفحه‌ی کیبود، گفته می‌شوند. می‌نویسم زن عاشقی را که این روزها در من نفیر می‌کشد


برچسب‌ها: یادداشت_های_زنی_عاشق_در_من
+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳۹۷/۰۵/۰۳ساعت 15:9  توسط نجمه خادم  |