سفر رفتهام و برگشتهام، چیزهای جدیدی دیدهام، یک چشم سیر رود بلند و مزارع آفتابگردان و درخت دیدهام. زبری برگهای درخت انجیر را لمس کرده ام و بر پوست مرطوب انار تازه رسیده دست کشیدهام. در میان مه غلیظ لبهی پرتگاه در ماشین نشستهام و امیدوار بودهام که به سلامت برسم و هیچ بدی پیش نیاید و نیامده. از بلندی های مارپیچ گون کوهها، از سراشیبی ها و تابلوهای خطر مرگ در شتاب جادهها رد شدهام. توی بازارهای شهری مرزی چرخیده ام و باد دیوانه را دیدهام که افسارش را انداخته و توی تمام شهر آزاد میچرخد و مثل مغولها هر چیزی را بر میکند و ویران میکند و به مامان سرما میدهد و اعصاب ما را به هم میریزد و تعادل سرخوشانهی سفر را به هم میزند. از آن سبلان عجیب، با رنگهای قرمزش بالا رفته ام و توی چشمهی آبگرمش خودم را رها کرده ام واقعاً رها. با بابا کمی کل کل و بگو مگو کردهام مثل همیشه، گاهی ناشی بودهام مثل همیشه وقتی یک فرزندم، گاهی آدم درست و حسابی ای که بلد است خوب، حالش را ببرد مثل وقتی که یک فردم، یک فرد بدون وابستگی، بدون تعلق خاطر.
به تهران فکر کردهام. به اینکه:« مرا خود با تو چیزی، در میان هست، وگرنه روی زیبا در جهان هست.» بله سرانجام به تهران، به یکباره فهمیدهام که نسبت به آن تعلق خاطر دارم. و خودم را جزیی از آن میدانم و دوستش دارم. و دلم برای شیراز تنگ شد، نه برای خانواده، که همین جا پیشم بودند، برای خود شیراز. حس میکنم این دو شهر بیش از همیشه به من نزدیکاند و عزیز و گرامی.
بله اتفاقها افتاده؛ مثلاً امروز بعدازظهر شروع کردم «سالها« را بخوانم. وقتش رسیده، فکر میکنم ویرجینیا ولف را میشناسم و درک میکنم. خوشحالم که میشناسمش. این هم نکتهی دیگری برای بالیدن. در سفر هم به این فکر بودم. غرق شدن در لذایذ، حرف زدن و گفتگو کردن با آدمها، دیدن خوبی پشت پلکها، جاری شدن در لحظات و از این حرفها...اما اینطور برمیآید که هنوز آماده نیستم. هر حرفی که با دوستانم میزنم به نظرم اضافی و غیر لازم و احمقانه میآید. هیچ چیزی توی دهانم آنجور نمیچرخد که توی سرم. به طور کلی رابطهی زبان و ذهنم قطع شده است.مگر در موارد ضروری و کلی. دیشب حتی داشتن بچهای توی ذهدانم از سرم گذشت. آنقدر که کلمات آنجا میچرخند و تمایلی برای بیرون ریختن ندارند. انگار ذهنم بهترین محل را برای پرورش آنها فراهم کرده باشد. دل بکن نیستند. اما من هم خوش ندارم جداشان کنم. میترسم از اینکه بیایند بیرون و دیگر مال من نباشند. مثل بچه که دیگر مال مادر نیست و مال خودش است. مثل من که نمیخواهم مال مامان باشم. نمیخواهم فرزند باشم. میخواهم به تمامی خودم باشم. آن کلمات هم آنجا جاشان قرص است.
پادکست های خوب گوش میدهم. موضوعات عجیب و جالبی توی دنیا هست که تخیل من از پسشان بر نمیآید. هر چقدر چیزهای بیشتر گوش میدهم بیشتر متقاعد میشوم که چقدر کم و عقیم زندگی کردهام. این هم خوب نیست. اینجا هم خوب نیست. اینقدر چیزهای بد و به درد نخور و پر از چرک و ناامیدی نوشتهام که رغبت نمیکنم حتی سر بزنم و یادداشت جدیدی بگذارم. حتی دلم نمیخواهد کسی پیدا شود و اینها را بخواند و با خودش فکر کند اه چه موجود پر نالهی نهنه من غریبمه پر ادا اطواری...
بدتر از همهی اینها این است که حالا که برگشتهام و میخواهم بنویسم باید بگویم حالم خوب نشده، یعنی بگذار نگویم خوب یا بد. این اسمها را رویش نگذارم. اگر حالم قبل از همهی اینها ناگوار بود همانقدر مانده، اگر نبود هم همان. چیزهای زیادی اتفاق افتادهاند. ولی حال عمومی من همان است که بود. با همان تمایلات
برچسبها: من