یک دیدگاه هست که میگه؛ هر نسلی، بلا و آزمون خودش رو داره. من اینو به شدت قبول دارم. اگرچه تا جایی که میدونم همیشه اون بلا، در واقع تاوان عملی هست که از نسل قبلی سر زده، فکرشو که کنی تاریخ با هیچکی شوخی نداره. یعنی تا حساباش رو تسویه نکنه دستاش رو از خرخره هیچ کدوممون برنمیداره.
من شامل جمعیت وسیع دهه شصتیا میشم. یعنی گروهی که یا تو دهه شصت و تو جنگ کودکیش گذشت، یا اونی که تو اون حوالی تازه دنیا اومد. امکانات ما مشخص و محدود بود. مثلا بازیگوشیمون یا زنگ در خونه مردمو زدن، یا مزاحم تلفنی شدن یا هم توپ انداختن تو حیاط همسایه بود و از این دست چیزا، که حسابی نقلشون حرف زده و رنگ نوستالژی (حتی زودهنگام) گرفتند و یک جورایی ما رو انداختن تو تلهی خودشون.
وقتی من نوجوون بودم. تو مجلاتی مثل چلچراغ و ... اسمم شده بود یک نسل سومی. یک مفهومی که می تونست عدهی وسیعی از من و امثال منو در خودش بگنجونه و بابت اینکه بی حوصله و بی اعصاب و رمیده و شوریده هستیم ازمون دفاع کنه. یادمه اون موقعها خودمو یه پا آنارشیست حساب میکردم. کتابایی مثل بیگانه و ناتوردشت و انجمن شاعران مرده، دست به دست می چرخید. وسوسه اصلی این بود: تن در ندادن.
پشت بندش، خوردیم به بزرگسالی که تازه فکر کنم، مسئلهی اصلی ما شروع شد. چیز بدون برنامه و سرهم بندی شده ای بود. هجوم مناسبات اجتماعی و تعهدها و بودن در جایی مثل خاورمیانه، مثل بختک بیوقت افتاد رو چرت بعدازظهری ما، یک عده به این نتیجه رسیدند که دمشون رو بگذارند رو کولشون و فرار کنند، یک عده مون هم سرگردان میان هزار تا سوال نصفه نیمه روزشون رو شب کردند و خواستن که بزنن زیر این بازی، حالا هر چی که بود. یک عده هم شروع کردن به تولید نسل و وارد کردن آدمای جدید. این روزا، راحت ترین کلمه ای که میشد همه گی زیر چترش قرار بگیریم. لوزر بود. شدیم یک مشت لوزر.
اما من با هیچ کدوم از اینا کاری ندارم در واقع، واسه خاطر اینکه فکر میکنم. تو هر قسمتی از زمین، یک نسلی هست که به وجود میاد و همه آنچه ما از سر گذروندیم و رو تجربه میکنه. خوندن و دونستن تاریخ هم هیچ کمکی به بهتر شدنش نمی کنه.
مسئلهی اصلی من الان، غرق شدنه. ما چند بار غرق شدیم. و از همه بدترش، این هست که الان وقتی جوان و یا بزرگسالیم همچنان، با بزرگداشت و یادآوری مدام گذشته و نوستالژی سازی، اشتیاق عجیبی داریم که غریقی باشیم که فقط دست و پا میزنه.
کاری ندارم که این چه قدر به ضرر خودمون هست یا نه، اما فکر میکنم این وسط آنقدر سرمون توی خودمون هست و با این روند دلی شدیم که نسل بعد از خودمون رو به کلی فراموش کردیم. نسل بعد از خودمون که می تونه نتیجه ی خیلی از جنگای هر روزه ما رو تو خودش داشته باشه. خط قرمز و تابوهایی که برای شکستنشون، مبارزه كرديم. نسلي كه ميتونه بسيار باهوش تر و شجاع تر از ما باشه و تجربه زيسته ي ما رو به ارث برده باشه و كاري كنه چيزي در اين موقعيت جغرافيايي به كلي عوض شه كه ديگه به راحتي نشه "لوزر" رو بهش اطلاق كرد.
ما بچه ها و مهمتر از اون نوجوانان رو فراموش كرديم. هر وقت تو اينستا مي چرخم و به شكلك ها و ادا و اطوار نوجوان ها و به چيزهايي كه بهشون تمايل دارند نگاه مي كنم، هر وقت گزارشهايي رو مي خونم از مدارس و مهموني ها و مناسبات نوجوانها. فقط اين فكر مياد تو سرم كه ما، چه قدر نامسئولانه برخورد كرديم. چه قدر فراموشكار بوديم و چقدر گرفتار خودمون.
ما، نسلي كه اينقدر پر از ادعا بود و هست، در مقابل كارهاي بزه كارانه و روان پريشانه نوجوان ها، نچ نچ مي كنيم و اون رو يا مي ندازيم تقصير دنياي سرمايه داري يا رسانه. ديگه اگه اين دو تا هم نبود حكومت. به همين راحتي و خلاص.
هر وقت با كسي در مورد نوجوانها حرف ميزنم، معمولا اينجوري از اونها ياد مي كنه: دهه هشتادي هاي گرگ، دهه هشتادياي احمق، دهه هشتادي هاي خراب...و يا اينكه هر كاري كه از اونها سر ميزنه رو به نوجوان بودن تقليل ميده و تير خلاص رو ميزنه.
ما شبيه يك گلهي بي سرپرست شديم و كسي هم حاضر نيست قيم خودش باشه. اون وقت چه انتظاري ميشه داشت كه بعدي ها رو كسي تو دست بگيره و شباني كنه براشون؟
وضعيت خيلي غم انگيز هست و سر همين هم هست كه گاهي فكر ميكنم نسل ما، هيچ حق نداره بچه توليد كنه، و به خاطر اين جواب ساده كه ما توي خودمون مونديم. مثل آدمايي شديم كه تو يك گردباد هستن و دارن تاب مي خوردند باهاش، و اگه كسي، يا هر چيزي بخواد بهش متصل بشه و مكيده ميشه توي گردباد و خورده ميشه. تا وقتي نتونيم از مرحله ي خودمون رد شيم وضع هم همين منواله. ما زنده و حي و حاضريم و به صورت مستقيم مسئول چيزي هستيم كه دهه هاي بعد از ما مي كشن. ما ويروس ابتلاهاي اونا هستيم و نشستيم نظاره مي كنيم درد كشيدن اونا رو و ميزاريم كه سيستم ايمني شون از كار بيفته. اين شايد همون چيزيه كه بهش ميگن يك كشتي سوراخ شده. ما سوراخ اون كشتي هستيم.
برچسبها: بلند فکر کردن