کلمه به کلمه

به خودم گفتم تو حاملگی کن درد با من.........

یک دیدگاه هست که میگه؛ هر نسلی، بلا و آزمون خودش رو داره. من اینو به شدت قبول دارم. اگرچه تا جایی که میدونم همیشه اون بلا، در واقع تاوان عملی هست که از نسل قبلی سر زده، فکرشو که کنی تاریخ با هیچکی شوخی نداره. یعنی تا حساباش رو تسویه نکنه دستاش رو از خرخره هیچ کدوممون برنمیداره.

من شامل جمعیت وسیع دهه شصتیا میشم. یعنی گروهی که یا تو دهه شصت و تو جنگ کودکیش گذشت، یا اونی که تو اون حوالی تازه دنیا اومد. امکانات ما مشخص و محدود بود. مثلا بازیگوشیمون یا زنگ در خونه مردمو زدن، یا مزاحم تلفنی شدن یا هم توپ انداختن تو حیاط همسایه بود و از این دست چیزا، که حسابی نقلشون حرف زده و رنگ نوستالژی (حتی زودهنگام) گرفتند و یک جورایی ما رو انداختن تو تله­ی خودشون.

وقتی من نوجوون بودم. تو مجلاتی مثل چلچراغ و ... اسمم شده بود یک نسل سومی. یک مفهومی که می تونست عده­ی وسیعی از من و امثال منو در خودش بگنجونه و بابت اینکه بی حوصله و بی اعصاب و رمیده و شوریده هستیم ازمون دفاع کنه. یادمه اون موقعها خودمو یه پا آنارشیست حساب میکردم. کتابایی مثل بیگانه و ناتوردشت و انجمن شاعران مرده، دست به دست می چرخید. وسوسه اصلی این بود: تن در ندادن.

پشت بندش، خوردیم به بزرگسالی که تازه فکر کنم، مسئلهی اصلی ما شروع شد. چیز بدون برنامه و سرهم بندی شده ای بود. هجوم مناسبات اجتماعی و تعهدها و بودن در جایی مثل خاورمیانه، مثل بختک بیوقت افتاد رو چرت بعدازظهری ما، یک عده به این نتیجه رسیدند که دمشون رو بگذارند رو کولشون و فرار کنند، یک عده مون هم سرگردان میان هزار تا سوال نصفه نیمه روزشون رو شب کردند و خواستن که بزنن زیر این بازی، حالا هر چی که بود. یک عده هم شروع کردن به تولید نسل و وارد کردن آدمای جدید. این روزا، راحت ترین کلمه ای که میشد همه گی زیر چترش قرار بگیریم. لوزر بود. شدیم یک مشت لوزر.

اما من با هیچ کدوم از اینا کاری ندارم در واقع، واسه خاطر اینکه فکر میکنم. تو هر قسمتی از زمین، یک نسلی هست که به وجود میاد و همه آنچه ما از سر گذروندیم و رو تجربه میکنه. خوندن و دونستن تاریخ هم هیچ کمکی به بهتر شدنش نمی کنه.

مسئلهی اصلی من الان، غرق شدنه. ما چند بار غرق شدیم. و از همه بدترش، این هست که الان وقتی جوان و یا بزرگسالیم همچنان، با بزرگداشت و یادآوری مدام گذشته و نوستالژی سازی، اشتیاق عجیبی داریم که غریقی باشیم که فقط دست و پا میزنه.

کاری ندارم که این چه قدر به ضرر خودمون هست یا نه، اما فکر میکنم این وسط آنقدر سرمون توی خودمون هست و با این روند دلی شدیم که نسل بعد از خودمون رو به کلی فراموش کردیم. نسل بعد از خودمون که می تونه نتیجه ی خیلی از جنگای هر روزه ما رو تو خودش داشته باشه. خط قرمز و تابوهایی که برای شکستنشون، مبارزه كرديم. نسلي كه ميتونه بسيار باهوش تر و شجاع تر از ما باشه و تجربه زيسته ي ما رو به ارث برده باشه و كاري كنه چيزي در اين موقعيت جغرافيايي به كلي عوض شه كه ديگه به راحتي نشه "لوزر" رو بهش اطلاق كرد.

ما بچه ها و مهمتر از اون نوجوانان رو فراموش كرديم. هر وقت تو اينستا مي چرخم و به شكلك ها و ادا و اطوار نوجوان ها و به چيزهايي كه بهشون تمايل دارند نگاه مي كنم، هر وقت گزارشهايي رو مي خونم از مدارس و مهموني ها و مناسبات نوجوانها. فقط اين فكر مياد تو سرم كه ما، چه قدر نامسئولانه برخورد كرديم. چه قدر فراموشكار بوديم و چقدر گرفتار خودمون.

ما، نسلي كه اينقدر پر از ادعا بود و هست، در مقابل كارهاي بزه كارانه و روان پريشانه نوجوان ها، نچ نچ مي كنيم و اون رو يا مي ندازيم تقصير دنياي سرمايه داري يا رسانه. ديگه اگه اين دو تا هم نبود حكومت. به همين راحتي و خلاص.

هر وقت با كسي در مورد نوجوانها حرف ميزنم، معمولا اينجوري از اونها ياد مي كنه: دهه هشتادي هاي گرگ، دهه هشتادياي احمق، دهه هشتادي هاي خراب...و يا اينكه هر كاري كه از اونها سر ميزنه رو به نوجوان بودن تقليل ميده و تير خلاص رو ميزنه.

ما شبيه يك گله­ي بي سرپرست شديم و كسي هم حاضر نيست قيم خودش باشه. اون وقت چه انتظاري ميشه داشت كه بعدي ها رو كسي تو دست بگيره و شباني كنه براشون؟

وضعيت خيلي غم انگيز هست و سر همين هم هست كه گاهي فكر ميكنم نسل ما، هيچ حق نداره بچه توليد كنه، و به خاطر اين جواب ساده كه ما توي خودمون مونديم. مثل آدمايي شديم كه تو يك گردباد هستن و دارن تاب مي خوردند باهاش، و اگه كسي، يا هر چيزي بخواد بهش متصل بشه و مكيده ميشه توي گردباد و خورده ميشه. تا وقتي نتونيم از مرحله ي خودمون رد شيم وضع هم همين منواله. ما زنده و حي و حاضريم و به صورت مستقيم مسئول چيزي هستيم كه دهه هاي بعد از ما مي كشن. ما ويروس ابتلاهاي اونا هستيم و نشستيم نظاره مي كنيم درد كشيدن اونا رو و ميزاريم كه سيستم ايمني شون از كار بيفته. اين شايد همون چيزيه كه بهش ميگن يك كشتي سوراخ شده. ما سوراخ اون كشتي هستيم.


برچسب‌ها: بلند فکر کردن
+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳۹۷/۱۱/۲۹ساعت 12:56  توسط نجمه خادم  | 

خیلی سال است که دیگر رخت و لباس نمی­خرم. اشتیاقم را برای نو کردن جامه از دست داده ام. منظورم این است که دوره نمی افتم توی پاساژ و بازارها و هر چه به چشمم دیدم بخرم، یک دلیلش این است که از مصرف گرایی بیزارم و دوم اینکه من اهل دور انداختن چیزی نیستم. حتی آن چیزهایی که جا به جا سوراخ شده اند و پوسیده اند. از فرط استعمال گشاد شده اند و رد انداخته اند یا به خاطر اضافه وزن دنباله دارم، دیگر اندازه ام نیستند. این همه انباشته کنم که چه...بله شاید علتش اینها باشد و شاید هم نه.

یک روز سرم را از پنجره میکنم بیرون و به پهنای صورتم لبخند میزنم؛ قدردان مرحمت خدای تهران. یک روز دیگر یادآوری میکنم که پنجره را باز نکنم. چرک نرود توی گلویم. زمستانی که منتظرش بودم از دست نرود. از تهران بیشتر از همه به این خاطر بدم می آید. چون زمستانش شبیه زمستان نیست. من باید جایی باشم که زمستانش را جشن بگیرند. نه اینکه هول هولکی ردش کنند که به بهار برسد. گیریم رسید به بهار؟ که چی؟... بهارش هم مثل یک ساندویچ فلافل ارزان قیمت سر پامنار است دیگر. با ترشی های مانده و خیارشورهای پلاسیده و گوجه های سفیدک زده و صف شلوغ مشتری.

مردم با هر ضرب و زوری که شده پول خونشان را جور میکنند تا چهار تا لباس زشت، ته انباری مانده که با دو تا منجوق دوزی و گل قلمبه سلمبه و یک آستین چینی پف دار، بازیافتش کرده اند. بخرند و توی مهمانی ها در ضمن پاس داشتن سال نو، جامۀ نو، چشم و چار همدیگر را از این همه باسلیقه و مدروز بودن و شیک پوشی در آورند. همه هم متفق القول اند که شب عیدی، هم چیز قرار است سوبله حساب شود پایشان و این را به عنوان یکی از عناصر فرهنگی شان پذیرفته اند.

شاید من هم ممکن بود، از همین جماعت باشم. اما نشدم. دست انتخاب و آگاهی و چیزهایی که طی سالها یاد گرفته ام را کنار بگذارم. فکر کنم از این جهت باشد که ذوقم کور شد.

وقتی بچه بودم. بابا همیشه برایمان، لباس های قشنگی می گرفت. این لباس ها به حدی قشنگ بودند که به تنمان زار می زدند. محله و اطرافیان و باقی بچه های دور و بری که می شناختم و باهاشان دوست بودم. دخترهای توی کوچه که سرشان را پایین می انداختند و می گفتند پدرشان بیکار است. و من باید می رفتم دنبال دقیق معنی لغوی بیکار. یا آنهایی که آنقدر خوشبخت بودند که پدرشان هر روز از کارخانه می توانست برایشان یک بسته شکلات مینو بیاورد اما در عوض همیشه کهنه پاره تنشان بود و پول جلد کردن کتاب مدرسه شان را نداشتند. یا آن که آنقدر پدرش مادر را کتک زده بود که او حالا مجبور بود با مادربزرگ پیر و فقیرش زندگی کند. دیگر کیفی ندارد وقتی ببینی پدرت مهندس است و همه چیزت تمیز و منظم است و دفترهایت را کادهای قشنگ گرفته ای و موهایت شانه شده و لباس زرد خال خالی از ناف تهران رسیده را می پوشی.

دلم می خواست پولم را جمع کنم و برای بقیه کارت پستال بخرم. بچه ها هرچه قدر هم فقیر و گدا باشند باز قشنگی هدیه کارت پستال شبیه گل که از فروشگاههای شهر و روستا و رفاه خریده ای را می فهمند. هر چند برایشان لباس نو نمی شود یا یک دفتر دوییست برگ املا.

اما چیزی که به این نیمچه شادی قبل از عید تیر خلاص زد. آن وقتی بود که پدربزرگ مرد و همه گفتند امسال می رویم سر خاکش. البته همان سال عید افتاد شب. من و بقیه بچه ها لباس نو پوشده، دور سفره کوچکی که توی اتاق پدربزرگ و مادربزرگ انداخته بودند جمع شدیم. آینه­ی چوبی فیروزه ای و قرآن وسط بود و یک تصویر از پدربزرگ که قلیان گذاشته جلویش و پیرهن چهارخانه­آبی و دو جیب پوشیده، آستین هایش را داداه بالا و سرش را کمی کج کرده و دارد لبخند می زند. بی خیال دنیای تلخ ما.

لازم به شهود در عالم بچگی نبود تا بفهمم، برای همیشه فاتحه­ی دور هم جمع شدنها و نشاط و هیاهوی لباس جدید، سر سفره­ی هفت سین، برچیده شد.

پدر و مادرم، عمو و زنعمو و عمه ها و مادربزرگم گویی دلیل و انگیزه­ی عید کردن را برای همیشه از دست دادند. طی سالها، با تمام ترفندها و نقشه های ما بچه ها، نمایش هایی که آماده اجرا می کردیم، قلک هایمان، کارت پستال ها و هدیه ها، بسته های تافی میوه ای و کره ای. هیچ کدام جلوی آنها را نمی گرفت که موقع تحویل سال را نخواهند در قبرستان بگذرانند و قسمت تلخ ماجرا این بود که ما هم در دل بهشان حق می دادیم. او تنها آدمی بود در خانواده که بلد بود جوک بگوید و بخندد. بلد بود از دل زشتی، رنگین کمان ببیند. بلد بود ریسک کند. بلد بود بازیگوش باشد و یک تصادف هولناک برای همیشه او را از ما گرفته بود.

برای همین وقتی هانی آمد، بدجوری دل همه مان گرم شد. برایش برنامه نریخته بودیم. زنعمو اصلا دیگر قصد حاملگی را نداشت. دو تا بچه اش از آب و گل در آمده بودند و دیگر حوصله ی پوشک کردن و شیر دادن و شب بیداری نداشت. ولی آمد. و ما همه به خاطرش لباس نو پوشیدیم. روز اول بهار بود. برای همین اسمش را بهار گذاشتیم. دورهمی نشستیم و فکر کردیم اسم این نوزاد که نوروز برایمان آورده چه باشد و فکر کردیم بهار. در دفترچه اولیه هم همین را برایش نوشتیم. ولی دو روز بعد نمی دانم چه شد که گفتند هانیه بهتر است. راستش فرقی هم نمی کرد. من این اسم را هم دوست داشتم. هانیه موهای خرمایی رنگ نرمی داشت و لب کوچک سرخی. لب ­هایش قشنگ ترین ویژگی اش بودند. من آن وقتها نوجوان بودم و خیلی توی بحر زشتی و زیبایی می رفتم. هیچ کدام از فامیل های ما از اینجور لب های قشنگ نداشت.خود زنعمو هم لبش به این زیبایی نبود. اما احتمالا این لب ها برمی گشت به او و قوم و خویشش. همیشه لب کوچک سرخش که وسط پوست شیری اش می درخشید نگاه می کردم و با خودم می گفتم، یعنی همین جور معرکه می ماند و بلوغ خرابش نمی کند؟

برای چند سال پیاپی، نوروز روشن بود. سفره هفت سین و انواع سبزی های عدس و گندم و لوبیا توی طاقچه ها و روی رف پنجره ها بودند. درخت های حیاط هم انگار یادشان آمده بود شکوفه بدهند. شکوفه های سیب و گیلاس و و درخت توت که سبزی چوست شاخه ها را ترکانده و زده بود بیرون. حال عمومی همه کمی بهتر شده بود. ما در خانه های سازمانی نشسته بودیم و دیگر نیاز نبود پول اجاره بدهیم. عمو وضعش بهتر بود و عمه ام دانشجو شده بود.

یک بار، یک شب پاییزی، زنعمویم تعریف کرد برایم این را، هانیه بغلش بوده و او یک عقرب زرد را می بیند که روی لباس دخترش راه می رود. زن عمو آنقدر می ترسد که بچه اش را رها می کند. توامان وحشت و جان عزیز است دیگر. هانیه از حرکت مادرش تعجب می کند و گریه می کند اما آن موجود اسمش را نبر، از روی لباس دخترک رد می شود و بدون آسیبی راهش را کج می کند که برود. بعد عمو هم می آید و با جارو بدون اینکه آسیبی بهش برساند از در خانه، می اندزدش بیرون. می گوید خدا به بچه من رحم کرد و من به این موجود کوچک. عمو از این دست آدم هاست. دلرحم ترین گونه ی هستی. سرگری مورد علاقه اش این است که بنشیند و دل و آلات ضبط صوت و تلوزیون و هر لوازم برقی را که می شناسد در بیاورد و بریزد بیرون و بعد هم سرهمش کند و خوب کارش را خوب بلد است. هر چند که این فقط یک سرگرمی ست. کاری به کار آدمهای دنیا ندارد و سرش توی کار خودش است. کم حرف میزند. بخشنده است. مهربان است و صدایش را ندیده ام هیچ وقت بالا ببرد و چشم های درشتی دارد که به آفتاب حساس اند و زیر نور آفتاب، زود سرخ می شوند. زنعمو از آن زنهای پر شور و شر است. نقطه مقابل همسرش. جدی اش آمیخته به شوخی ست. بلند می خندد. اهل رویا دیدن و رویا بافتن است. آن شب خدا رحمش آمده بود. پاییز بود و من خیلی ناراحت بودم از این شهر که این همه حشرات بدجور و پلید دارد. این مرض هنوز هم با من است. یک بار روانشناس بهم گفت که تهران هر چه داشته باشد از اینجور جانورها ندارد و خیالم را راحت کرده بود. به خاطر مامان مجبور شدم چندباری بروم پیش روانشناس. مامان همیشه نگران ترس های از نظر خودش بی خود و بی جهت من است.

به اینجای قصه که میرسم دوست دارم کوتاهش کنم. اول اینکه آنقدر سریع اتفاق افتاد که رشته اش از دست همه در رفت و دوم اینکه بدون اینکه احساسات بر من غلبه کنند هیچ وقت نتوانسته ام حتی در خیالم هم بازسازی کنم. تابستان بود که خدا دیگر رحمش نیامد و با خودش فکر کرد ما به اندازه ی کافی طعم شادی را چشیده ایم و او تصمیم گرفت او را ببرد پیش خودش. زنعمو تا مدتها افسرده بود و خودش را نمی شناخت. عمو را من به چشم دیدم که موقع تشییع جنازه دخترکش، خودش را گذاشت توی خاک و با او دفن کرد. با آن سکوت و خودداری همیشگی اش، آن لحظه ای که سرش را برگرداند تا نبیند.

عید آن سال، تلویزیون ایران دیگر، تصمیم گرفت از این پس به جای توپ در کردن و ساز نقاره، تیر شلیک کند و بریند به احوال هر کسی که ماهواره نداشت. من هم دیگر شکایتی نداشتم. نه دلم جامه ی نو می خواست نه به روز نویی باور داشتم. چرا که دیگر فهمیده بودم. ما دوره می کنیم شب را و روز را و هنوز را....


برچسب‌ها: گذشته
+ نوشته شده در  جمعه ۱۳۹۷/۱۱/۲۶ساعت 14:19  توسط نجمه خادم  | 

بالاخره پس از مدتی، همه چیز سکون و قرار یافته است. آسمان آبی مخمل­‌گونی دارد. من در صلحم. جشنواره‌­ی متوسط فجر به پایان رسیده، قیمت دلار همان بالا ثابت مانده است. ابرها پراکنده و بازیگوش و لطیف اند. و من صبح وقتی داشتم قهوه­‌ام را می‌­نوشیدم با خودم فکر کردم چه روز قشنگی­‌ست برای داستانی عاشقانه گفتن. چه حیف که من داستان عاشقانه­‌ای بلد نیستم. اما زمین محیاست. کاش بیایند و برویند.

گیل­گمش را خوانده­‌ام و برای مدتی از دوستان گذشته‌­ام خبر گرفته‌­ام. خبر گرفتن از دوستان گذشته مثل رفتن به عالم زیرین و دنیای مردگان است. مثل این است که نیمه­ی خدایی ات بر تو غلبه کند و بتوانی با سایه‌­ها و ارواح حرف بزنی.‌

یکی از آنها به راستی، مرده بود. کودک مرده‌­ای بود که نتوانستم خیالش را پس بزنم. هیچ چیز در این دنیا غم­‌انگیزتر از مرگ یک کودک نیست. حتی بیشترین نکبت جنگ هم از این دست است. به یاد آوردنش آنقدر اندوه به جانم می­دواند که فکر کنم بهتر است ننویسمش.

دومی ط بود. ط دختر قشنگی که رفتاری آرام داشت و نگاهی سرد مثل یک نیزه­‌ی تیز، چیزی که از آن چشم­های تا آن حد زیبا بعید بود. می­شد نگاهش کنی و بگویی الله­‌اکبر از این همه زیبایی... بعد بی­قراری بود که از آن چشم­ها می­زد بیرون. همیشه فکر کرده­‌ام اگر من بخواهم یک داستان از ماجرای خودم و او بنویسم چه قدر باید در انتخاب کلمات دقیق باشم. برای اینکه نوشتن از یک ماجرای دخترانه راحت نیست. پیچیدگی­‌هایی که زنان دارند را مردان نمی­توانند درک کنند. باید علتی بیاوری و تا حد ممکن این جهانی‌­شان کنی تا یک مرد بتواند با آن ارتباط برقرار کند و انگ مثلا هم­جنس­گرا یا فمنیستی یا ...به آن نچسباند. اما به هرحال آنچه میان من و او اتفاق افتاد. در همان مدت زمان کم و پراکنده و گاه به گاهی که دست می­داد. چیزی عمیق بود، مثل ذره­‌های خوراکی که از غذای دیشبت یا تنقلات به جا می­ماند. آن ذره­های ریز نادیدنی اما غیر قابل چشم‌­پوشی. همان ذره‌­های کوچکی که خدا می­گوید قرار است ما را با آنها بسنجد. "هر نیکی اگر ذره‌­ای باشد و هر بدی اگر ذره­‌ای"

همین‌قدر خورده ریز، اما با نتیجه‌ای اینقدر بزرگ. یک چنین دوستی. و نمی­دانم شاید از همین باب است که هیچ­وقت نتوانستم یعنی نخواستم بیشتر از این به او نزدیک شوم. انگار هر قدم جلو رفتن، مسئولیتی بر دوشت می­‌گذارد. بار مفهومی که باید کنکاشش کنی. بفهمی‌­اش. اما من طرفدار چیزهای آسان بودم. شاید اشکال بزرگ کارم هم همین است. اگر اینطور باشد. به نظرم هیچکس نباید به توصیه‌­های من درباره­‌ی هیچ چیزی گوش کند.

به هرحال به او فکر کردم. به دنیایی که الان احتمالا داشت، به دو فرزندش، به یک دانشجوی ترم‌­اولی، به خانم دکتر، به هولدون کالفید تنها و سرگشته، به روزهایی که بی مهابا دویدیم. به دختر کوچکی که چادرش را روی سرش انداخته و توی روزه­‌ی فاطمه نشسته و به هیچ چیز جز فاطمه فکر نمی­کند. به شیفتگی شاعرانه‌­اش، به عشق روی سیمان­های سرد، به برنامه­‌های غذایی برای دوام، به نوشتن و دانشگاه رفتن با شکم برآمده، به آن روح ناآرام...به گیل­گمش هم فکر کردم که مایوسانه و پر از هراس به دنبال گیاه جاودانگی بود. می­ترسید از خاک رس شدن، آنسان که دوستش انکیدو. و وقتی شرح پریشانی خود با سی­دوری سابیت می گوید او جواب میدهد که:

" _ گیل­گمش! به دنبال چه از این دست در تک و پویی؟

حیاتی را که می­جویی باز نخواهی یافت.

آن زمان که خداآن به آفرینش آدمی آستین برزدند مرگ را نصیبه­ی او کردند

و حیات در کف ایشان است که مر آن را با خود نگه داشته­اند!

پس تو، گیل­گمش _که نوش­خوار بادی!_

روز و شب به شادی می­گذار.

هر روز نشاطی نو کن.

روز و شب به پای­کوبی و رامشگری بگذار.

جامه­هاات پاک باد!

موی شسته و اندام پاکیزه کرده

در کودکی ببین که دست خویش در دست تو دارد!

باشد که محبوب تو بر سینه­ی تو نشاط کند

آنچه را از آدمی ساخته تواندبود همه این است!"

که البته او راضی نمی­شود و سراغ از اوته­‌نه­‌پیش‌­تیم می­گیرد که از طوفان بزرگ نجات یافته و احتمالا سرّ جاودانگی را می­داند. داستان ط و ماجرای گیل­گمش شاید از سر هم­زمانی، در ذهنم با هم ادغام شدند. از جهت بی­قراری­های انسانی شان و ناتوانی سهمگین انسانی که قرار است ذره ذره داوری شود. با خودم فکر کردم که چرا بیشتر اوقات در پی مرگم. مرگی که نمی­خواهمش اما زندگی هم برایم جلوه­‌ای ندارد. و فکر کردم چرا یک نفر باید مثل گیل­گمش بخواهد که بیشتر و تا ابد زنده بماند. در حالی که تحمل همین میانگین هفتاد سال خودش طاقت فرساست.

ذهنم پراکنده است و نمی­توانم خوب بنویسم. اما مدام این جمله­‌ی آخرین در سرم تکرار می­شود که آدمی را همینقدر توان است. پس این بی­قراری که در جانش است از کجا نشأت می­­گیرد. کدام خدایی به بازی اش گرفته و این را در او دمیده تا لحظه­‌ای آرامش نگذارد؟

دوست دیگری هم بود که خبر از من گرفت. وقتی می­شناختمش مهربانی یکدست بود. برایم نوشت یاد آن روزها می افتد که تا چه اندازه من را دوست داشت و من تا چه اندازه مرام ومعرفت سرم نمی­شد. شاید پیام داده بود که همین را بگوید. شاید هیچ وقت نتوانسته بود بفهمد و با خودش کنار بیاید که وقتی بیش از اندازه خوبی، چرا خوبی برگشت نمی­خورد. نمی­شد برایش بنویسم که در دوستی چقدر متکی بوده ام به دنیاهای نزدیک و هم­سو. و اینکه فقدانش در دوستی­‌مان علیرغم همه‌­ی مهر و محبتی که وجود داشت، به هرحال ناگزیرانه راهمان را جدا می­کرد. حتما خودش می­فهمید. شاید هم در دلش برایم غصه می­خورد که چرا هیچ وقت آدم لایق و درستی نشدم. به راه راست هدایت نشدم و این قضایا. نمیدانم. پیامش را که خواندم خوشحال شدم. از اینکه یادی از من کرده بود. اما من را به هیچ ورطه­‌ای نینداخت. خواندم و خوشحال شدم و همین.

امروز هرطور شده باید داستانی بنویسم. داستان­هایی در ذهنم دارم. اما نمی­دانم چرا حس می­کنم برای گفتن­شان هنوز آماده نیستم. هنوز آنقدر پختگی ندارم و می­ترسم با بد نوشتن حیف­شان کنم.

این چند روز، سرما خورده و در تخت افتاده بودم. حوصله­‌ی هیچ چیزی نداشتم. حتی یک فیلم را نمی­توانستم تا انتها تمام کنم. سه تا مجموعه کتاب از "حرفه، نویسنده" خریده‌­ام که دوستشان دارم، دوتای اولی در مورد مشاهده کردن هستند و سومی یک مصاحبه با سوزان سونتاگ است. روح ناآرام دیگری که بسیار دوستش می­دارم. هیچ کدام را نتوانستم بخوانم. از هر کدام یک فصل خواندم و باقی را تورق کردم و گذاشتم برای روزهایی که خوش­تر بودم. دلم می­خواهد به سفر بروم. ولی هر سفری که دوست دارم بروم بیش از اندازه پرخرج است. تمام وقت مثل دیوانه‌­ها بلیط های هواپیما را چک می­کنم و در سایت سفارت ایتالیا می­چرخم و نظرات تریپ ادوایزر و بوکینگ را می­خوانم. با فروغ برنامه ریخته بودیم اسفند برویم استانبول و از آنجا برویم موزه‌­ی معصومیت و بعد همه­‌ی لوکیشن‌­های کتاب را مو به مو قدم بزنیم. از طرفی فکر سقف نمازخانه­‌ی سیستین لحظه‌­ای آرامم نمی­گذارد و بی‌­اندازه دلم می­خواهد بروم شهرهایی که رافائل در آن نفس کشیده و بعد سینمای باشکوه نئورئالیسم از آنجا جوشیده را، بگردم. می­دانم که دغدغه‌­ام نسبت به همه­‌ی مشکلاتی که این روزها مردم با آن دست و پنجه نرم می­کنند به شدت مسخره است. اما ایتالیا مثل "ترانه­‌ی برف خاموش" در درونم زندگی می­کند و مدام وسوسه­‌ام می­کند.

بگذریم. بروم بنویسم.

پ.ن: عنوان اسم یک داستان کوتاه از «هیوبرت سلبی جونیور» است، همان که مرثیه‌ای برای یک رویا را هم نوشته. یکی از آن جان‌های شیفته


برچسب‌ها: دوستی
+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۳۹۷/۱۱/۲۳ساعت 14:44  توسط نجمه خادم  | 

موقعیت­ های نابه هنجار خانوادگی، آشوب زدگی و سرگردانی دوران بلوغ، اختلالات و بیماری روانی، بی‌اخلاق بودن، بدجنسی و سفاهت داشتن در مورد نوع کنشت به یک هم­نوع، مبتلا بودن به بیماری مادام العمر، سرد یا به جوش بودن و از این دست مسائل به نظر من، با اینکه غیرمعول شمرده می­شوند و به حساب نرمال جامعه گذاشته نمی­ شوند. از آنجایی که انسان هستیم و ابتلا به یکی از آنها، وجهی از انسان بودن ماست. از نظر من چندان محل تفرقه و جدایی و به حاشیه رفتن محسوب نمی­‌شوند. به خصوص در یک رابطه­‌ی دوستانه.

اگر بپذیریم، دوستی، محلی برای عریان کردن و در معرض دید قرار دادن خود است. اگر بیشتر از اینکه دیگری عیان شود. این ما هستیم که در برابر دیگری، در این آزمون ممتحن واقع می­‌شویم. پس چگونه است که در بسیاری روابط، نوعی از آرامش و شادی عمیق نهفته و در نوع دیگری همیشه وجهی از خودخوری. مگر این "من" همیشه همان نیست؟.

دوستی­‌های در راه مانده­‌ی زیادی را دیده­‌ام. طبیعتاً به عنوان یک انسان رفیق­ باز، یا حداقل به بیان روشن­‌تر. کسی که قدر و قیمت رفاقت با آدم­ها برایش بهای بالایی دارد و البته که این جور ارزش‌­گذاری شبیه قمار است.

باری، دوستان زیادی بوده‌­اند که از سالهای کودکی با هم مانده‌اند و نتوانسته اند هیچ وقت بار سنگین با هم بودن را بگذارند زمین. نمی­توانند بپذیرند که این عکس که با هم در چمنزار بزرگ گرفته اند و دست انداخته­ اند روی شانه­‌ی هم، برای بزرگداشت همان لحظه از زندگی­شان بوده، این دسته از آدم­ها مدام گذشته را با خود می­ کشانند. دلیلی نمی­بینند که وقتی هر دو در مهدکودک از خرس قهوه ­ای خوششان می­آید، چرا نباید در بزرگی هم همین­طور باشد. عوض شدن، برای آنها هیچ وقت تعریف نشده، هیچ وقت کسی نگفته که این آدمها را برای فردا نگه ندارید. برای همین امروزند. مثل این اسباب­ بازی‌­ها و این نقاشی‌­های پر از رنگ و روزی می­رسد که دیگر از چهره­ ی بشاش باب اسفنجی با رفقا جگرت حال نمی­آید. دلت می‌­خواد بروی در موزه­‌ی رضا عباسی و نگارگری ببینی.

یک نوع دیگر را هم دیده ­ام که همان اندازه پایش در گل گذشته است، و این همانی­ست که خاقانی در وصفش می­گوید:" چه کرده‌­ام که مرا پایمال غم کردی." یا حافظ می­سراید:" ما ز یاران چشم یاری داشتیم." به عمری دراز، دوستانی هستند که خنده­ هایشان برای هم نیشخند­ه‌ای تلخ است. آدم­هایی وابسته، دوست­دار، غم­خوار و بیزار از یکدیگر. رقم ­شان هیچ وقت کم نبوده و آسیب­ هایی که برجا گذاشته­‌اند درست است که تا به حال آمارگیری نشده، اما به نظرم کم از تجاوز و خشونت­های خانگی ندارند. شاید هم برای همین است که نگاه کردن و پرسش کردن از دوستی برای من جذاب است. فهمیدن اینکه یک انسان در نهان، چه زخم و دل ­آشوبه­ ای دارد چه احساس پراکندگی و بی­ ایمانی دارد. چه حس گند ناایمنی دارد که این را با خودش وارد یک جریان دوستی می­کند. و نگاه کردن به اینکه چقدر سخت است از این مرحله رها شدن و نجات دادن خود از دوستی که با این بارِ گران وارد دوستی می­شود و به تو فرو می­کند. همانطور که گفتم کم­ شمار نبوده­ اند و من بیشتر اوقات به عنوان ناظر نگاه کرده ­ام. چون همیشه مواظب بوده‌­ام دایره­ و حلقه­‌ی اطرافیان شامل چه کسانی باشد. اما مگر می­شود که از دست آدم در نرود؟...

دوستانی بوده­ اند که همیشه از آن یکی رنجیده­‌اند. شکایت کرده­‌اند. اما نتوانسته­‌اند از دوستی بگذرند. شاید چون فکر کرده‌ا‌ند این عمر دراز تحمل کردن یکدیگر بی ­سبب نبوده است و روزی با شکفتن دوستی واقعی از دل این رنج و مرارت­ها، فداکاری ها و چشم ­پوشی‌ها، اجر همه­ی این سال­ها داده می­شود. ولی دوستی که عبادت کردن نیست، هست؟ دوستی چیست غیر از یاری کردن و همراهی؟

دوستی اخیرا دل من را آزرد. اینجا هم بسیار از آن نوشتم. اگر حرف را بازگو کنم شاید چیز کوچک و بی‌­اهمیتی باشد. چیزی بود که می­شد هزار توجیه روانی به آن بست یا اصلا در ردیف مزاح و شوخی گذاشتش. چون همه­‌ی این سالها، که دلم می­خواست چیزی نبینم که چهره­ ی این دوستی را خدشه­‌دار کند. اما این بار نتوانستم بگذرم. شب خوابیدم و نگذشت. فردایش با دوست دیگری در موردش حرف زدم و او به من گفت. شبیه یک رابطه‌ی  زن و شوهری شده که می‌­رنجی و خودخوری می­کنی و فردا روز فراموش می­کنی. به سرم زد که با آن دوست حرف بزنم و از او بپرسم چرا اینطور حرف می­زند و چه بهره ­ای از این شوخی­ جدی­ های دل‌­آزار دارد. اما فکر کردم خسته­ ام. عمر این دوستی خیلی طولانی بود. و من حس کردم اگر جواب خیلی سوالات تا به حال داده نشده، هیچ وقت هم داده نخواهد شد. خواستم فراموش کنم و بگذرم. اما فکر کردم  تا اینجا در برابر خودم بسیار اهمال­ کارانه رفتار کرده­ ام.

شب­های بعدش کابوس دیدم و روزها، با یک یاد­آوری تلخ بیدار شدم. و اینها انباشته شدند. بیشتر و بیشتر جا گرفتند تا چیزی به جز این تصمیم تلخ برای پایان دادن از آن باقی نماند. در اعماق وجودم احساس کردم چیزی در این رابطه سالها، من را ترسانده، آزار داده و بی­‌دفاعم کرده است. و این چیز فارغ از آن همه احساست خوب و لحظه­ های حقیقتا ناب شاد بوده است و فارغ از همه­ ی فراز و نشیب های یک رابطه­‌ی دوستانه. فهمیدم که فقدان آن اطمینان و پذیرش در یک رابطه­‌ی دوستی، علی­رغم تمام حرف­ها و صحبت­های گاه به گاهی انگیزشانه، در این دوستی به شدت موج می­زده است و من این موج­ها را نمی­دیده ­ام که چطور ممکن است به سیلاب برسند. که از اساس دوستی بدون اینها از شأن می‌­افتد.

بیشتر از یک ماه است که در رنجم و متلاطم. فکرم از کار افتاده و توان دست زدن به هرکاری را از دست داده ­ام چرا که هنوز در ذهنم او زندگی می­کند که همه­ ی زندگی من را بی ­مقدار جلوه دهد. و این بی­‌مقدار جلوه دادن را، این متهم شدن به بی­ اخلاقی را سال­ها با پوشش های روانی­ اخلاقی پوشانده بودم.

 

اما حالا، کمی احساس سبکی می­کنم. از آن شتاب و هول گذشته، و برایم بینش جدیدی آورده است. امروز به این نتیجه رسیده­ ام که دوستی شبیه به این است که عضوی از یک مافیا باشی. اعضای یک مافیا، همیشه با هم خانواده هستند. آنها در دنیای بیرون، هزار جور جرم و جنایت می­کنند. استعداد پروردن هر جور شری را دارند. هر کدام به یک جور اختلال و آسیب دچارند. که همه­ ی اینها مربوط به دنیای بیرون می­شود. ولی در درون، وقتی اعضا گرد هم می­آیند. چیزی جز هم­دلی و صمیمیت نیست. کسی حتی به فکرش هم نمی­رسد که به اعضای خانواده شک کند. مهم نیست آن فرد چه قدر فاسد باشد و مرزهای بی­ اخلاقی را در بشریت جا به جا کرده باشد. شک کردن برابر با نابودی­ست. و برای همین همیشه اعضا برای گرفتن انگشت اتهام جلوی یکدیگر محتاطانه عمل می­کنند. دور هم جمع می­شوند لباس­های قشنگ شان را می­ پوشند و دور هم اسپاگتی می­خورند و پوکر بازی می­کنند و از بیزنس حرف می­زنند. هیچ خورده حسابی با هم ندارند در دنیای خانواده. و فکر می­کنم که دوستی هم یک چنین شکل و شمایلی دارد. مهم نیست که یک فرد چقدر انسان از هم گسیخته­ ای ست. چقدر بی چاک و دهان است و چقدر آسیب دیده و چقدر بیماری های روانی لعنتی دارد. هر کس آشغال خودش را در اجتماع خالی می­ کند و وقتی دو دوست به هم می­رسند، حتی اگر دیگرآزار، حتی اگر اجتماع گریز و یا هر چیز دیگری باشند. در دوستی تنها دوست هستند. نیش و بغض شان، را می­گذارند پشت رینگ تا همراهی کنند. تا لذت بگیرند و لذت بدهند. رشد کنند و باعث رشد شوند.

آنطور که شاعر "احمد شهنا" می­گوید:

دل بسته‌ام از همه عالم به روی دوست

وز هر چه فارغیم، بجز گفتگوی دوست

 

 


برچسب‌ها: دوستی
+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳۹۷/۱۱/۰۱ساعت 16:21  توسط نجمه خادم  |