دلیل اصلیام برای نخواندن جادوی مارسل پروست این است که میترسم من را زمینگیر کند. مگر بیشتر از این هم میشود یک گوشه افتاد که من افتادهام؟ حالم مثل پیرزنهای استخوان لگن شسکته و پوکی استخوان گرفتهای است که کوچک و ریز شدهاند. پاهای استخوانیهاشان را توی آفتاب دراز کردهاند. موهای کرک مانند سفیدشان کوتاه است و به سينههاي چروكيدهي عرقسوز شدهشان پودر بچه ميزنند و در جايي ديگر، در واقعيتي ديگر هنوز سينههاشان آبدار و گوشتي ست و از لباس دكلتهی سفید میزند بیرون. هنوز سینههای کوچک نورس دارند که از زیر تیشرت نوکش بیرون میزند و خجالت میکشد که پسرهای نوبلوغ کوچه ببینند. هنوز با دامن خاکی صورتی بین دشت میدود گل شقایق میچیند و با پسرهای خشتک پاره و کر و کثیف دنبال مارهای کوچک آبی میگردد که بیندازدشان روی سیم برق.
پیرزن در واقعیتهای دیگر زندگی میکند. دلش میخواهد مثل مارتای سریال دارک، برود سراغ آن دختر نوجوانیاش و به او بگوید اینقدر شرمیگن نباشد. برود سراغ دخترک بچگیاش و به او بگوید این پسرک مو وزوزی دیوانهی چماق به دست، کمتر از سی سال بعد خواهد مرد. دلش میخواهد جلوي دختر جوانی در بيايد و بگوید اینقدر نترس و اگر لازم شد بزند توی گوشش. دلش میخواهد بپرد توی بغل زن خانهنشینی که شبها از اضطراب تا صبح ناخنش را میجود و توی تخت وول میخورد و بگوید بخند.
امروز هوا صاف است. ابري نيست. اما غبار دارد. آبي نيست. اين كه آمار وضعيت هوا را بدهم ضروري ست. در هر نوشتهاي. تقريبا شش ماه است كه در قرنطينهام. بدنم كمبود ويتامين د س پيدا كرده است. كتف و گردنم، انگشتهايم و رگهاي دستم تير ميكشند. آفتاب نيست. همانقدر كه زمستان بدون مه و برف و پاييز بيباران چيز بيخاصيتي ست. تابستان بدون نور آفتاب معنا ندارد. مهم نيست من چه قدر اهل سايه باشم. بدنم چيز ديگري ميخواهد. درد مياندازد به جانم. دردهاي دائمي و دردناك. دكترها میگویند دردی که میپیچد و جا عوض میکند در بدن عصبی ست. به لطف همين پيچشها آناتومی اندامم را میشناسم. اینکه قلب کجاست، ریه و کلیهها و غدهی پانکراس و لوزهالمعده و کبد و رحم و ... یک روز باید بنشینم و راجع به همهی اینها فکر کنم و شاید چیزی بنویسم. مثل سونتاگ که با سرطانش جنگید با نوشتن و شکافتن بیماری.
اما من بیشتر به یاد پروست میافتم. که چطور بیمار و هزیانگو وقتش را صرف بازیافتن کرد. به یاد کارسون مککالرز، آلبر کامو و ولفگانگ بورشرت و همهی کسانی که از بیماری دائمی رنج میبردند و طوری زندگی میکردند که گویی فقط برای نوشتن زندهاند. روانهای عصبی و پریشانی که بشریت بیآنکه درست متوجهش باشد به آنها مدیون است.
خب من شبیه به هیچ کدام از اینها نیستم. نه سونتاگ و آن دستهي ديگر. براي شبيه آنها بودن لازم است قبل از هر چيز نابغه باشي، بعد هم كمي كون خودت را تكان بدهي و شروع كني بنويسي.
من عكسها را ورق ميزنم. همهی این مدت عکس دیدهام و هر شب احضار روح کردهام. هر شب يكي ميآيد سر وقتم. يكي كيك ميدهد. یکی کلید، یکی دندانهایم را میکشد. یکی از عنکبوتی که تیشکل صورتش را گزیده حرف میزند. در بعضی جمعها همه خوبند. در بعضي جمعها کسی اذیت میشود. در همهی عکسها من چیزی میخواهم که پیدا کردنش ناممکن است. میخواهم تلفن كنم اما شمارهاش گير ميكند يا از اين قديميهاي چرخشي ست كه شمارهها نميچرخد. يا گوشي طرف خاموش است، يا شارژم تمام شده يا دستم از كار افتاده و نميتواند روي دكمهها فشار دهد یا صفحهی گوشی قفل است.
همین عکسها، تنها لحظههاي آرامشبخش من در زندگي حالم هستند. مثل مگسكشهايي هستند كه پشههاي مزاحم و سمج اكنون را ميپرانند. در آنها خيره ميشوم با جزيئيات و ميفهمم كه حتي زشتهاشان را هم دوست دارم. بيريخت ترينها، خزترینها، آنهایی که در انها شبیه یک قورباغهی چاقم، آنهایی که در آنها شبیه یک میمون لاغرم. همه را دوست دارم. آدمهایی که در عکسها هستند. همه به نظرم به نوعي از معصوميت رسيدهاند. در آن لحظاتی که عکس ثبت شده در بیگناهترين حالت خود هستند. ميتوان دوستشان داشت و برای اینکه مثل هر کس دیگری، مثل خودت، کامل نیستند آنها را بخشید. خودت را هم بخشید.
پیرزن با دستهای نخ جارو کمرش را میخاراند و فکر میکند برود سراغ حکمت هزیانآلود پروست یا نه؟ دخترهای گذشته ردیف جلویش ایستادهاند. دست همهشان را با هم توی دست میفشرد. فشار هر دستي نشانهی بخشش است. دختر کوچک پیرزن را به خاطر آنکه آنقدر زشت و علیل شده میبخشد. دختر جوان، دختر نوجوان را بغل میكند و دختر نوجوان به او ميگويد به خاطر ترسهايت، به خاطر اينكه دختر جسور و زيبايي نشدي ميبخشمت. پيرزن، دست ميكشد روي شكم زن جوان و به خاطر انتخابش او را ميبخشد.
ولی نه این ماچ و بوسه بازیهای پایان شادطور هیچ سنخیتی واقعیت ندارد. در واقعیت پیرزن مغلوب ترسهایش است. زمینگیر و زیر آسمان بیآفتاب و بارانی که گذر هیچ نجاتخشی به آنجا نمیافتد. خداي خوب تنها در عكسهاست.
همين دليل هم براي من كافيست تا به جاي خواندن پروست به تماشاي عكسها بنشينم.
برچسبها: قرنطينه