پلی هست در جهان که بین دو دنیای هیچ و همهچیز است، من بین آن گیر افتادهام. تو را دارم در شکمم که با با پهلو به پهلو شدنم پیچ و تاب میخوری. با راه رفتنم شروع میکنی به لگدپرانی آنقدر که وسط راه مجبور میشوم در پیشگاه یک خانه بنشینم تا آرام بگیری. تو را دارم که نفسم را بند میآوری موقع بستن بند کفشم مثل پیرزنهای از کار افتادهی صد کیلویی به هن و هن میاندازیام. تو را دارم توی شکمم که هی وادارم میکنی از خدایی که احتمالا یک جایی هست بخواهم تو را حفظ کند و صحیح و سالم فرود بیایی زمین. همهاش اندازهی یک پرتقالی و همهی حواس من را مختل کردهای. و من خیلی این روزها بین دو دنیا گیر کردهام. تنها این ترانه را میتوانم برایت بخوانم:
دلم تنگه؛ پرتقالِ من! گلپرِ سبزه، قلبِ زارِ من
آن شب، باران میآمد، من روي توالت فرنگي نشسته بودم. صداي شاش و شرشر باران با هم قاطي شده بود. كبوترهايي كه روي بام دستشویی هم زندگی میكنند به هياهو افتاده بودند و با پاهای نازکشان تند تند تاق تاق میکردند. صورتم افتاده بود توی آینه و ناچار هی به خودم نگاه میکردم. آینهاش خیلی بزرگ است. از هر طرف بروی عکست میافتد تویش و گرفتار خودت میشوی. من این روزها وقتی میخواهم از اطراف فرار کنم به تو فکر میکنم. البته در باقی موارد ترسناکی. ترسناکترین اتفاق ممکن. اما وقتي خيلي پرم. تو سبکم میکنی. اینجور بود که ناگهان زیر لب زمزمه کردم؛
باغ من سرده، همه ی گلاش پژمرده دونه دونه
بارون بارونه، بارون بارونه
بارون بارونه، بارون بارونه
دلم تنگه پرتقال من
گلپر سبز قلب زار من
نمیدانم این شعر غمگینی ست با مهرباناه، شاد و امیدوار. نمیدانم كار خوبي كردم اولين ترانه خوانيام براي تو با اين شروع شد يا نه؟ اما خدا ميداند كه آن شب و روزهاي قبلش چه قدر گرفته بودم. همين قدر كه الان هستم. تا حالا از سين برايت نگفتهام. پدرت. یک روز از او هم برایت خواهم گفت. سین این روزها دو شغله است. هر روز از صبح تا شب کار میکند. همیشه پای کامپیوتر است و چشمهایش خمار و خونی شده. هی باید نقشه و طرح فلان معدن را بکشد و گزارش تهیه کند و از این گرفتاریها. در وقت اضافهاش هم آموزش میبیند، برنامهی معدنی و تقویت اسپیکینگ. وقت خواندن یک کتاب یا خواب درست و حسابی را ندارد. وقت دیدن یک فیلم که توجه و حضور میطلبد. گاهی موقع شام خوردن آنقدر منتظر میایستم که فلان تلفن مهم تمام شود که شام سرد میشود. حالم از تمام کلمات معدنی و مذاکرات به هم میخورد. ترس از کرونا و اپیدمی هم هست. خطی که ماسک روی صورتش انداخته، چیز عذابآوری ست. یک وقتی هم که مثلا بیکار است میرود توی آشپزخانه تا ناهار فردای من را آماده کند. با بوی گوشت کنار نیامدهام. غذاهای بدون گوشت را خودم درست میکنم. هرچند هنوز بوی برنج هم اذیتم میکند. طی این مدتی که او توی آشپزخانه است من مجبورم بروم توی اتاق، تصفیه هوا را بزنم و همینطوري بنشينم و هيچ كاري نكنم. دقيقا هيچ كاري. چون از گوشي دست گرفتن بدم ميآيد يا يك حال بيقرار ميآيد كه دلم ميخواهد از خودم فرار كنم. دلم ميخواست قدرتي داشتم كه از تنم فاصله ميگرفتم و برای مدتی دور از این جسم درمانده وقت میگذراندم. اينجور وقتها حتي فكرش را هم نميتوانم بكنم كه دست بكشم روي شكمم و با تو حرف بزنم. كه چه؟ نيامده و اين همه بار غم؟ از خودم بدم ميآيد كه تو را اين موقع درگير دنيا كردم.فکر اینکه مجبور شوم تو را اینجا بزرگ کنم و روزی بگویی تو که خودت یک گروگان بودی، چرا یک اسیر دیگر اضافه کردی؟ فکر اینکه تو در این سیستم آموزشی درب و داغان بزرگ شوی، فکر اینکه سادهترین و ابتداییترين حقوق و خواستهاي دنيايي براي تو تبديل به چالش يا رويا شود. هواي تميز، دسترسي به بهداشت و سلامت، دسترسي به آموزش سالم، بازي كردن و تفريح در يك فضاي غير در بستهي شاد... حس تمام مادراني را دارم كه ميترسند از ضحاك و فرعونها كه نوزادشان را سر ببرد. حس مادري را دارم كه دلش ميخواهد بچهاش را به نيل بسپرد. یک رود جاری که ببرد و دور شود. خیلی دور. خیلی خیلی دور. تو كه صدايم را ميشنوي و نور را حس ميكني، حتما احساساتم را هم متوجه ميشوي. كاش اين دودنيايي من و اين حس درماندگي لجن در مال، چيزي نباشد كه تو سهمت را از آن برداري. كاش بفهمي اينها شكلات و آبنبات چوبي رنگارنگ نيستند كه بقاپی شان.
برایم نوشتن این کلمات خیلی سخت است. حرف زدن از انتظار و این حس بیهودگی و پوچی که من را گرفته. چیزی که میدانم خیالی هم نیست و عین واقعیت است. هر روز منتظر خبری بودن از آن ینگهی دنیا، بلاتکلیفی و خفه شدن در این شهری که دوستش ندارم. فکر پسانداز برای تو و ترس از اینکه از پس تو برنیایم. اینها همه به اضافهي چيزهايي كه راجع به تو نميدانم. من حتی نمیدانم موقعی که تو به دنیایی بیایی و طبق رسم تو را بگذارند روی سینهام میتوانم بغلت کنم؟ اگر سر بخوری و بیفتی چه؟ تغييرات ترسناكند. هر چه قدر هم فكر ميكنم شيرين هستند. ترسشان بيشتر است. و بعد باز ترس از اينكه اين اندوه من به تو صدمه بزند. نفس كم ميآورم. و از به كلمه در آوردن اينهايي كه گفتم نيز واهمه دارم. براي اينكه ميدانم هر كلمه يك معجزه است. براي اينكه خدايان براي خلق، فقط كلمه را ميگويند و خلق ميشود. براي اينكه جادوگران و دعانويسان و هر كسي كه دستي در سحر دارد. از كلمه استفاده ميكند براي دگرگوني و خواسته. براي اينكه هر كلمه رمزي ست. و من ميترسم از نوشتن كلمات اندوه زده. ولي باز نويد بزرگي توي دلم هست كه ميگويد هر كلمه نجاتي ست. ميگويد آن چه بد است را بنويس و از آن بگذر تا شفا پیدا کنی. تا سحر بد باطل شود. این است که نوشتم این تلخی را. باشد که برود تنهایی، باشد که جارو شود اندوه. امروز من آسیه هستم که کودکش را در سبدی انداخت و به نیل سپرد. کودکش هدیهی نیل شد و میراثی بزرگ. باشد که روز شادی رسد.
منو ببخش از برای تو هر چی که بخوای میارم
اتل و متل نازنین دل
زندگی خوب و مهربونه
عطر و بوش همین غم و شادیِ کوچیک و بزرگمونه
برچسبها: زادن