کلمه به کلمه

به خودم گفتم تو حاملگی کن درد با من.........

پلی هست در جهان که بین دو دنیای هیچ و همه‌چیز است، من بین آن گیر افتاده‌ام. تو را دارم در شکمم که با با پهلو به پهلو شدنم پیچ و تاب می‌خوری. با راه رفتنم شروع می‌کنی به لگدپرانی آنقدر که وسط راه مجبور می‌شوم در پیشگاه یک خانه بنشینم تا آرام بگیری. تو را دارم که نفسم را بند می‌آوری موقع بستن بند کفشم مثل پیرزن‌های از کار افتاده‌ی صد کیلویی به هن و هن می‌اندازی‌ام. تو را دارم توی شکمم که هی وادارم می‌کنی از خدایی که احتمالا یک جایی هست بخواهم تو را حفظ کند و صحیح و سالم فرود بیایی زمین. همه‌اش اندازه‌ی یک پرتقالی و همه‌ی حواس من را مختل کرده‌ای. و من خیلی این روزها بین دو دنیا گیر کرده‌ام. تنها این ترانه را می‌توانم برایت بخوانم:

دلم تنگه؛ پرتقالِ من! گلپرِ سبزه، قلبِ زارِ من

آن شب، باران می‌آمد، من روي توالت فرنگي نشسته بودم. صداي شاش و شرشر باران با هم قاطي شده بود. كبوترهايي كه روي بام دستشویی هم زندگی میكنند به هياهو افتاده بودند و با پاهای نازک‌شان تند تند تاق تاق می‌کردند. صورتم افتاده بود توی آینه و ناچار هی به خودم نگاه می‌کردم. آینه‌‌اش خیلی بزرگ است. از هر طرف بروی عکست می‌افتد تویش و گرفتار خودت می‌شوی. من این روزها وقتی می‌خواهم از اطراف فرار کنم به تو فکر می‌کنم. البته در باقی موارد ترسناکی. ترسناک‌ترین اتفاق ممکن. اما وقتي خيلي پرم. تو سبکم می‌کنی. اینجور بود که ناگهان زیر لب زمزمه کردم؛

باغ من سرده، همه ی گلاش پژمرده دونه دونه
بارون بارونه، بارون بارونه
بارون بارونه، بارون بارونه

دلم تنگه پرتقال من
گلپر سبز قلب زار من

نمی‌دانم این شعر غمگینی ست با مهرباناه، شاد و امیدوار. نمیدانم كار خوبي كردم اولين ترانه خواني‌ام براي تو با اين شروع شد يا نه؟ اما خدا مي‌داند كه آن شب و روزهاي قبلش چه قدر گرفته بودم. همين قدر كه الان هستم. تا حالا از سين برايت نگفته‌ام. پدرت. یک روز از او هم برایت خواهم گفت. سین این روزها دو شغله است. هر روز از صبح تا شب کار می‌کند. همیشه پای کامپیوتر است و چشم‌هایش خمار و خونی شده. هی باید نقشه و طرح فلان معدن را بکشد و گزارش تهیه کند و از این گرفتاری‌ها. در وقت اضافه‌اش هم آموزش می‌بیند، برنامه‌ی معدنی و تقویت اسپیکینگ. وقت خواندن یک کتاب یا خواب درست و حسابی را ندارد. وقت دیدن یک فیلم که توجه و حضور می‌طلبد. گاهی موقع شام خوردن آنقدر منتظر می‌ایستم که فلان تلفن مهم تمام شود که شام سرد می‌شود. حالم از تمام کلمات معدنی و مذاکرات به هم می‌خورد. ترس از کرونا و اپیدمی هم هست. خطی که ماسک روی صورتش انداخته، چیز عذاب‌آوری ست. یک وقتی هم که مثلا بیکار است می‌رود توی آشپزخانه تا ناهار فردای من را آماده کند. با بوی گوشت کنار نیامده‌ام. غذاهای بدون گوشت را خودم درست می‌کنم. هرچند هنوز بوی برنج هم اذیتم می‌کند. طی این مدتی که او توی آشپزخانه است من مجبورم بروم توی اتاق، تصفیه هوا را بزنم و همین‌طوري بنشينم و هيچ كاري نكنم. دقيقا هيچ كاري. چون از گوشي دست گرفتن بدم مي‌آيد يا يك حال بي‌قرار مي‌آيد كه دلم مي‌خواهد از خودم فرار كنم. دلم مي‌خواست قدرتي داشتم كه از تنم فاصله ميگرفتم و برای مدتی دور از این جسم درمانده وقت می‌گذراندم. اينجور وقتها حتي فكرش را هم نمي‌توانم بكنم كه دست بكشم روي شكمم و با تو حرف بزنم. كه چه؟ نيامده و اين همه بار غم؟ از خودم بدم مي‌آيد كه تو را اين موقع درگير دنيا كردم.فکر اینکه مجبور شوم تو را اینجا بزرگ کنم و روزی بگویی تو که خودت یک گروگان بودی، چرا یک اسیر دیگر اضافه کردی؟ فکر اینکه تو در این سیستم آموزشی درب و داغان بزرگ شوی، فکر اینکه ساده‌ترین و ابتدایی‌ترين حقوق و خواست‌هاي دنيايي براي تو تبديل به چالش يا رويا شود. هواي تميز، دسترسي به بهداشت و سلامت، دسترسي به آموزش سالم، بازي كردن و تفريح در يك فضاي غير در بسته‌ي شاد... حس تمام مادراني را دارم كه مي‌ترسند از ضحاك و فرعون‌ها كه نوزادشان را سر ببرد. حس مادري را دارم كه دلش مي‌خواهد بچه‌اش را به نيل بسپرد. یک رود جاری که ببرد و دور شود. خیلی دور. خیلی خیلی دور.  تو كه صدايم را مي‌شنوي و نور را حس مي‌كني، حتما احساساتم را هم متوجه مي‌شوي. كاش اين دودنيايي من و اين حس درماندگي لجن در مال، چيزي نباشد كه تو سهمت را از آن برداري. كاش بفهمي اينها شكلات و آبنبات چوبي رنگارنگ نيستند كه بقاپی شان.

برایم نوشتن این کلمات خیلی سخت است. حرف زدن از انتظار و این حس بیهودگی و پوچی که من را گرفته. چیزی که می‌دانم خیالی هم نیست و عین واقعیت است. هر روز منتظر خبری بودن از آن ینگه‌ی دنیا، بلاتکلیفی و خفه شدن در این شهری که دوستش ندارم. فکر پس‌انداز برای تو و ترس از اینکه از پس تو برنیایم. اینها همه به اضافه‌ي چيزهايي كه راجع به تو نميدانم. من حتی نمی‌دانم موقعی که تو به دنیایی بیایی و طبق رسم تو را بگذارند روی سینه‌ام می‌توانم بغلت کنم؟ اگر سر بخوری و بیفتی چه؟  تغييرات ترسناكند. هر چه قدر هم فكر مي‌كنم شيرين هستند. ترس‌شان بيشتر است. و بعد باز ترس از اينكه اين اندوه من به تو صدمه بزند. نفس كم مي‌آورم. و از به كلمه در آوردن اينهايي كه گفتم نيز واهمه دارم. براي اينكه مي‌دانم هر كلمه يك معجزه است. براي اينكه خدايان براي خلق، فقط كلمه را مي‌گويند و خلق مي‌شود. براي اينكه جادوگران و دعانويسان و هر كسي كه دستي در سحر دارد. از كلمه استفاده مي‌كند براي دگرگوني و خواسته. براي اينكه هر كلمه رمزي ست. و من مي‌ترسم از نوشتن كلمات اندوه زده. ولي باز نويد بزرگي توي دلم هست كه مي‌گويد هر كلمه نجاتي ست. مي‌گويد آن چه بد است را بنويس و از آن بگذر تا شفا پیدا کنی. تا سحر بد باطل شود. این است که نوشتم این تلخی را. باشد که برود تنهایی، باشد که جارو شود اندوه. امروز من آسیه هستم که کودکش را در سبدی انداخت و به نیل سپرد. کودکش هدیه‌ی نیل شد و میراثی بزرگ. باشد که روز شادی رسد.

منو ببخش از برای تو هر چی که بخوای میارم
اتل و متل نازنین دل
زندگی خوب و مهربونه
عطر و بوش همین غم و شادیِ کوچیک و بزرگمونه

 


برچسب‌ها: زادن
+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳۹۹/۱۰/۰۸ساعت 12:41  توسط نجمه خادم  | 

روایت‌های مادران را می‌خواندم. یکی نوشته بود وقتی فرزند کوچکش دنیا آمده و او را باهاش تنها گذاشته‌اند،ترسیده. صورت صورتی و پر چین و چروک کودک. او را به وحشت انداخته. نوشته بود برای فرار از ترس و موقعیتم مدام عکس خودم و بچه را توی اینستاگرام و تلگرام میگذاشتم و با دوستانم حرف میزدم. دوستانش بهش می‌گفته‌اند استراحت کن عوض این کارها و او خجالت می‌کشیده بگوید از ترس به فضای مجازی پناه برده. آنهم در ابتدای مادر شدن.

یکی دیگر نوشته بود از وقتی مادر شده خودش را مادر تمام حیوانات بی‌پناه دنیا حس می‌کند. دلش برای مارمولک و موش هم به رحم مي‌آيد و هوس پرستاری از آنها به سرش می‌زند. یادم به مادر راضیه افتاد که گفته بود بعد از بارداری تحمل بریدن سر مرغ را نداشته، گو اینکه در روستا بوده و این کار روزمره‌ی هر زن به شمار می‌آمده. نتیجه اینکه مادر شدن، زنها را رقیق‌القلب می‌کند. البته این هم حکم کلی نیست. ولی من فکر می‌کردم اگر مادران آگاه در جهان حکمرانی می‌کردن حتی اگر تنها یک سوم‌شان نیز رقیق‌القلب شده بودند چه قدر از حجم خون‌های ریخته کم می‌شد. زمین می‌رفت تا خودش را با چیز دیگری سیراب کند.

یکی دیگر نوشته بود از وقتی بچه آمده نویسنده شدن را شروع کرده است. مدتی افسردگی گرفته، بعد به این فکر افتاده که وای حالا با زندگیم چه کنم؟ سیزده سال مهندسی و حقوق خوب را بی‌خیال شده و رفته سراغ نوشتن و ادبیات. بعد بچه که بزرگ می‌شود نویسندگی مادر توی کله‌اش نمي‌رود. چون نويسندگي كه شغل به نظر نمي‌رسد. به مامان مي‌گويد تو بيكاري! در يادداشتش يك شبانه‌روزش را توصيف كرده بود از صبح كه با بچه درگير است تا خود شب و رسيدن به جلسه‌هاي داستان‌خواني. ترجمه و متن‌هايي كه روي ميز كارش است و قول و قرار با ناشر و كودكي كه تمام توجه‌اش را مي‌طلبد.

يكي ديگر بود گمانم كه گفته بود هيچ وقت صبح زود بيدار نمي‌شود كه به كودكش صبحانه بدهد و راهي مدرسه‌اش كند. مي‌گفت اين كار صبحانه خوردن با هم اگرچه لذت بخش است اما چيزي نيست كه هميشه بتوانم به آن تن بدهم. براي همين توقعش را در بچه به وجود نمي‌اورم. كودكش را مستقل بار آورده بود. كودك مي‌دانست مادر كارهاي خودش را دارد. گاهي نياز به خلوت و تنهايي دارد. نوشته بود يادش داده‌ام كه هر كدام از ما آدميم و نيازهاي خاص خودمان را داريم. در نهايت نتيجه گرفته بود نوع مادرانگي او، يك جور مادرانگي خواهرانه است.

 

اين كتاب را قبلا نخوانده رها كرده بودم. چند روايتش را تندخواني كرده و عقم گرفته بود. اول اينكه تجربه‌ها به نظرم سانتي‌مانتال مي‌رسيدند، عشق مادري و بچه دردانه‌ي باهوش و از اينجور حرفها. دوم اينكه به جز دو سه نفر بقيه‌ي تجربه‌ها روايت‌هایی بودند از یک قشر خاص جامعه، مذهبی‌های فرهنگی که تقریبا درگیر غم نان هم نیستند. خلاصه عدم چندصدایی بودنش توی ذوق می‌زد به شدت.سوم نشری که این مجموعه را چاپ کرده بود را دوست نداشتم. هرچند به وضوح ذوق و سلیقه و ایده در پشت این نشر می‌بینم اما از متولیانش که حالا به نوعی قشر اشرافی مذهبی جدید محسوب می‌شوند هیچ دلخوشی ندارم و آنها را صادق نمی‌بینم.

خب با اینحال، چند روز پیش که توی قفسه دنبال کتابی می‌گشتم برای خواندن، چشمم به این مجموعه افتاد. سعی کردم بدون غرض و با حوصله بخوانم و آن لحظه و دريافت ناب لابه لاي خطوط را بيابم. راستش خوشحالم كه اين كار را كردم و مي‌بينم حتي بين يك قشر خاص نيز مادري كردن ديكته شده و فرمولي نيست. هر كس مواجه‌ي خودش با جهان و انسان تازه از تنور در آمده را دارد.

من همه‌اش فکر می‌کنم بخواهم با تو حرف بزنم از چه می‌گویم؟ مثلا جستاری درباره‌ی مادری نوشتن چگونه است؟ هیچ چیز به ذهنم نمی‌رسد. جز این قسمت کوتاه از شعر گلستانه‌ی سهراب:

دشت هايي چه فراخ !

کوه هايي چه بلند!

در گلستانه چه بوي علفي مي آمد!

من دراين آبادي، پي چيزي مي گشتم:

پي خوابي شايد،

پي نوري، ريگي، لبخندي.


برچسب‌ها: زادن
+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳۹۹/۱۰/۰۸ساعت 12:13  توسط نجمه خادم  | 

زوربای یونانی را سال پیش‌دانشگاهی خواندم. زوربا شخصیتی اپیکوری، خیامی یا حتی ابن‌سینایی دارد. یک شخصیت بوکوفکسی طور میخواره که همه کاره است و هیچ‌كاره. كتاب درباره‌ي خوشحالي ست. با اين حال بهره‌ي من از آن در آن‌وقت استيصال و نااميدي بيشتر بود. شخصيت اصلي داستان را ديدم. نوينسده‌اي كه سالها با كتاب‌ها زندگي كرده و خوانده و خوانده. حالا به زوربا برمي‌خورد كه عوام است. سواد ندارد. اما هميشه حي و حاضر است. دنيا را ديده، كوه كنده، پای چرخ سفال نشسته، عشق بازی‌ها کرده و سنتور می‌نوازد. به قول خودش در سرازیری‌ها ترمز را ول کرده، با زندگی نمیجنگد. دو تا چهار تا نمي‌کند. از چپه شدن نمی‌ترسد و جهان به تمامی در پیش رویش است. نویسنده وقتی به زوربا می‌رسد همه‌ي هستش نيست مي‌شود. يك جور مولانا كه به شمس رسيده. بي‌دل می‌شود. از خودش می‌پرسد آخرش که چه؟ و می‌رود با زوربا برقصد.

در 17 سالگی، وقتی به خودت نوید یک نویسنده‌ی عالمتاب یا یک متفکر منورالفکر را داده‌ای، دیدن این دست جا زدن‌ها و  آتش به درس و مدرسه افكندن‌ها، ضدحال‌ترين اتفاق ممكن است. به خودم قول دادم هيچ‌وقت مثل آن نويسنده بخت برگشته از زندگي غافل نشوم كه كسي مثل زوربا بيايد به من درس بدهد. و خب اين خشم، گيجي و يا بلوغ زودرس باعث شد نتوانم از مقصود اصلي كتاب كه همان شادي بود دريافتي داشته باشم.

در برهه‌هاي مختلف و تعيين كننده‌ي زندگي‌ام هیچ وقت واکنش مناسب نشان ندادم، مثلا در همان سال پس از خبر قبولی‌ام در کنکور دو دستی زدم توی سر خودم. در زمان عاشقی، ازدواج و موقعیت‌هاي ديگري كه به ذات نيز چيزهاي مفرحي بودند من هميشه ذهنم درگير چون و چرا بود. ولي اين سوال‌ها، اين چراها من را به كجا مي‌رساند؟ به ترس و ترديد‌هاي بيشتر. به اينكه نسبت به خودم مردد باشم و رابطه‌ام را با جهان نفهمم. اصلا اينها به كنار، من يك شادي، يك لحظه‌ي خوش كه بي هيچ قيدي جيغ بكشم، بخندم و خوشحالي كنم را از دست دادم. از خودم دريغ كردم.

اما مثل موسي كه آدم كشت و بخشيده شد. من وقتي فكر تو آمد توي سرم. همه چيز برايم از نو شكل گرفت. پیام زوربا و آن رقص سرمست ديوزنيوسي، تبديل تمام دنيا به لحظه‌اي سرخوش. وقتي فكر كردم كه تو بيايي. فكر كردم وقتش است كه برقصم. وقتش است كه خوشحال باشم. اين بار حواسم بود. از دقيقه‌اي كه تو داشتي وصل مي‌شدي به دنيا. من به بدنم گفتم هورمونهای شادی‌ات را آزاد کن. دست و دلبازانه خوشحال باش. وقتی چهار روز قبل از موعد آن خط کمرنگ افتاد. خوشحالی مثل آبی که از سرسره‌های پارک بازی سرازیر می‌شود شروع کرد به رقصیدن در خون من.

برای آدمی مثل من، که خیلی زوربایی نبوده، همه چیز با تاخیر و آزمون و خطا اتفاق می‌افتد. من يك عمر در مواجه با اتفاقاتي كه مثل سيل بودند با ترديد رو به رو شده بودم. اين بار تصميم گرفتم موقع دريافت خبر شادي كنم. هر چه قدر هم آمدن تو سيستم بدنم را به هم ريخته باشد و خودم را نفهمم و ندانم فردا و بعدش چه مي‌شود و اصلا همه چيز براي چه؟! گفتم دختر اين را از خودت دريغ نكن لطفا.

و اينجوري براي اولين بار شايد بعد از تولدم. بعد از شنيدن يك خبر خوب. به جاي ديوانه شدن خوشحال شدم. تو اولين شادماني من هستي در اين دنيا. اولين شادي از همان ابتداي بودن.

زودتر بيا تا جهان را با هم برقصيم.


برچسب‌ها: زادن
+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳۹۹/۱۰/۰۳ساعت 21:22  توسط نجمه خادم  |