کلمه به کلمه

به خودم گفتم تو حاملگی کن درد با من.........

روایت‌های مادران را می‌خواندم. یکی نوشته بود وقتی فرزند کوچکش دنیا آمده و او را باهاش تنها گذاشته‌اند،ترسیده. صورت صورتی و پر چین و چروک کودک. او را به وحشت انداخته. نوشته بود برای فرار از ترس و موقعیتم مدام عکس خودم و بچه را توی اینستاگرام و تلگرام میگذاشتم و با دوستانم حرف میزدم. دوستانش بهش می‌گفته‌اند استراحت کن عوض این کارها و او خجالت می‌کشیده بگوید از ترس به فضای مجازی پناه برده. آنهم در ابتدای مادر شدن.

یکی دیگر نوشته بود از وقتی مادر شده خودش را مادر تمام حیوانات بی‌پناه دنیا حس می‌کند. دلش برای مارمولک و موش هم به رحم مي‌آيد و هوس پرستاری از آنها به سرش می‌زند. یادم به مادر راضیه افتاد که گفته بود بعد از بارداری تحمل بریدن سر مرغ را نداشته، گو اینکه در روستا بوده و این کار روزمره‌ی هر زن به شمار می‌آمده. نتیجه اینکه مادر شدن، زنها را رقیق‌القلب می‌کند. البته این هم حکم کلی نیست. ولی من فکر می‌کردم اگر مادران آگاه در جهان حکمرانی می‌کردن حتی اگر تنها یک سوم‌شان نیز رقیق‌القلب شده بودند چه قدر از حجم خون‌های ریخته کم می‌شد. زمین می‌رفت تا خودش را با چیز دیگری سیراب کند.

یکی دیگر نوشته بود از وقتی بچه آمده نویسنده شدن را شروع کرده است. مدتی افسردگی گرفته، بعد به این فکر افتاده که وای حالا با زندگیم چه کنم؟ سیزده سال مهندسی و حقوق خوب را بی‌خیال شده و رفته سراغ نوشتن و ادبیات. بعد بچه که بزرگ می‌شود نویسندگی مادر توی کله‌اش نمي‌رود. چون نويسندگي كه شغل به نظر نمي‌رسد. به مامان مي‌گويد تو بيكاري! در يادداشتش يك شبانه‌روزش را توصيف كرده بود از صبح كه با بچه درگير است تا خود شب و رسيدن به جلسه‌هاي داستان‌خواني. ترجمه و متن‌هايي كه روي ميز كارش است و قول و قرار با ناشر و كودكي كه تمام توجه‌اش را مي‌طلبد.

يكي ديگر بود گمانم كه گفته بود هيچ وقت صبح زود بيدار نمي‌شود كه به كودكش صبحانه بدهد و راهي مدرسه‌اش كند. مي‌گفت اين كار صبحانه خوردن با هم اگرچه لذت بخش است اما چيزي نيست كه هميشه بتوانم به آن تن بدهم. براي همين توقعش را در بچه به وجود نمي‌اورم. كودكش را مستقل بار آورده بود. كودك مي‌دانست مادر كارهاي خودش را دارد. گاهي نياز به خلوت و تنهايي دارد. نوشته بود يادش داده‌ام كه هر كدام از ما آدميم و نيازهاي خاص خودمان را داريم. در نهايت نتيجه گرفته بود نوع مادرانگي او، يك جور مادرانگي خواهرانه است.

 

اين كتاب را قبلا نخوانده رها كرده بودم. چند روايتش را تندخواني كرده و عقم گرفته بود. اول اينكه تجربه‌ها به نظرم سانتي‌مانتال مي‌رسيدند، عشق مادري و بچه دردانه‌ي باهوش و از اينجور حرفها. دوم اينكه به جز دو سه نفر بقيه‌ي تجربه‌ها روايت‌هایی بودند از یک قشر خاص جامعه، مذهبی‌های فرهنگی که تقریبا درگیر غم نان هم نیستند. خلاصه عدم چندصدایی بودنش توی ذوق می‌زد به شدت.سوم نشری که این مجموعه را چاپ کرده بود را دوست نداشتم. هرچند به وضوح ذوق و سلیقه و ایده در پشت این نشر می‌بینم اما از متولیانش که حالا به نوعی قشر اشرافی مذهبی جدید محسوب می‌شوند هیچ دلخوشی ندارم و آنها را صادق نمی‌بینم.

خب با اینحال، چند روز پیش که توی قفسه دنبال کتابی می‌گشتم برای خواندن، چشمم به این مجموعه افتاد. سعی کردم بدون غرض و با حوصله بخوانم و آن لحظه و دريافت ناب لابه لاي خطوط را بيابم. راستش خوشحالم كه اين كار را كردم و مي‌بينم حتي بين يك قشر خاص نيز مادري كردن ديكته شده و فرمولي نيست. هر كس مواجه‌ي خودش با جهان و انسان تازه از تنور در آمده را دارد.

من همه‌اش فکر می‌کنم بخواهم با تو حرف بزنم از چه می‌گویم؟ مثلا جستاری درباره‌ی مادری نوشتن چگونه است؟ هیچ چیز به ذهنم نمی‌رسد. جز این قسمت کوتاه از شعر گلستانه‌ی سهراب:

دشت هايي چه فراخ !

کوه هايي چه بلند!

در گلستانه چه بوي علفي مي آمد!

من دراين آبادي، پي چيزي مي گشتم:

پي خوابي شايد،

پي نوري، ريگي، لبخندي.


برچسب‌ها: زادن
+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳۹۹/۱۰/۰۸ساعت 12:13  توسط نجمه خادم  |