کلمه به کلمه

به خودم گفتم تو حاملگی کن درد با من.........

خب مگه غیر از اینه؟ وقتی میشاشیم چی می ریزیم بیرون؟ آمونیاک؟ من میگم نه. نفرت. آخه مگه چی خوردیم غیر از این؟ همه دل و رودمون رو که بگردی یک وعده غذای بدون ترس، بدون اضطراب،بدون بغض نفرستادیم پایین. سی رو خیلی وقته رد کردم. اون جوونی که رو دستمون باد کرده بود و نمیدونستیم باهاش چه خاکی تو سرمون بریزیم. اون همه بی مصرفی و فقط طی عمر کردن. رفت. سرم رو که برمیگردونم هیچی نیست. دو تا چس غبار. بحث ایده آلی بود؟ اولش انگار بود. ولی اون قمپوز در کردن و کری خوندنه خیلی زود جاشو داد به ناتوانی. اینکه کاری ازت ساخته نیست. شاید تقصیر این خاکه که دوست داره خون بمکه. خونش میشه نفت. میشه چماق. میشه اجاره دادن شهرها به صرف تصرف و تجاوز. کل تاریخش مگه چی بوده جز کون پارگی. بعد ما چسبیدیم به قصه های عشقی. اونم که از صدتا مادام بواری و آناکارنینا بدتر و ناکام تره. خود این وامق و عذرا رو در نظر بگیر. دلت ریش میشه. از هم می پاشی. اینم قرار تسکینمون باشه. آخه وقتی تو همه میدون ها شکست خوردی. تو عشق هم وضع همینه دیگه. حالا هر چه قدر جادو بهش اضافه کنی. بهشون پناه بردیم. ولی اونا هم آینه ی خودمونن.

دیشب خواب دیدم تو یک فرودگاه نشستم. منتظر پرواز بودم. به یک جای دور. خیلی بهش دل بسته بودم. حتم داشتم میرم و خوش میگذرونم. بعد کم کم خانواده ام هم رسیدن. همهش دلشوره اینو داشتیم که مبادا سر گیت بهمون گیر بدن. وسایلمون رو هزار بار چک کردیم. بعد ما رو گذاشتن تو یک اتاق. یک اتاق کثیف بود تو فرودگاه. که تخت داشت. دیواراش پر از دود و چرک بود. یک پنجره کوچیک هم داشت. یک پنجره کوچیک که من هر روز صبحها بازش میکردم. سرم رو میکردم بیرون و هواپیماهایی که پرواز میکردن رو می دیدم و فکر میکردم. شاید بعدی پرواز ما باشه. بعدش که بلند شدم. نه هول کردم و نه چیزی. با خودم فکر کردم بالاخره یک خواب رئالیستی هم دیدم. یک رونوشت اصل و دست اول از زندگیم. ترس هام. اون حس حقارتی که داره مثل یک گرد سیاه تو هوا موج میزنه، میره تو بینی آدمهای شهر. میره تو گوش هاشون. بعد همه چیز رو فراموش میکنن. یادشون میره که امید داشتن. یادشون میره که زنده ان. بعد دلشون میخواد برن یک گوشه کز کنن. شیر گاز رو باز کنن و خودشون رو بزنن به خواب. تو خواب نفسای عمیق بکشن. نفسهای شکل آه. مرگ بیاد و دستشون رو بگیره. ببرشون یک جایی که خاورمیانه نیست. از جوکر بودن خسته شدن. خدا میدونه که ما چه قدر از جوکر بودن خسته شدیم.

سر همین هم هست که جوکر رو به پشممون هم حساب نمی کنیم. دیدنش نه رعب میندازه تو دلمون نه شگفتی. همین الانش هم تا مرحله ی خیلی بالایی از اخلاق هستیم که خرخره همو نجوییدیم که مسلسل نبستیم به خودمون و سرگردون کوچه خیابونا نشدیم. که فاتحه داشتن یک زمین چمن و یک پاکوبی تو جلوی در خونمون رو خوندیم. خیلی بالاتر از جوکر هستیم که گذاشتیم درها را ببندند. صدامون رو قطع کنن. خفه مون کنند و ما باز برگردیم و به هم تسلا بدیم. باز برگردیم و پشت میزهامون بنشینیم و بنویسیم. باز برگردیم و بریم تو آشپزخونه و یک ناهار خوشمزه درست کنیم برای خودمون و دوستا و خانواده مون. باز برگردیم و فکر کنیم میشه رفت جای دیگه و اونجا بذر امید کاشت.

تو این هفته و روزهایی که گذشت. کوهی از حقارت رو تجربه کردیم. هر وقت میرم تو خیابون. هر وقت میرم تو اجتماع این حس هست. اینکه نمی تونی جوری باشی که خودت میخوای. جوری لباس بپوشی که شبیه توئه. از شیشه های مغازه ها که تصویرت رو نشون میدن فراری هستی. گریزانم. بیزارم. آخه اون دلقک شبیه من نیست.

ولی من، ما. هممون خیلی آدمهای اخلاق مداری هستیم. درس اخلاقیم واسه همه ی دنیا اصلا. همه چیزمان را از ما گرفته اند. تیکه خاک و توی خونه و هوایی که نفس میکشیم رو. اصلا بگیر این گریه ها رو. انگار دارند هدایتمون میکنن. گریه هامون رو هم کنترل می کنن. دیگه میدونن که ما واسه چی قرار تو خلوتمون اشک بریزیم. واسه چی قرار سنگ رو گاز بگیریم. واسه چی قرار با سر بریم تو دیوار.

و باز. با همه این وجود ما هنوز جوکر نشده ایم. خیلی صلح طلبیم. یا بی شرف یا چی؟ واقعا چی؟


برچسب‌ها: من
+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۳۹۸/۰۹/۰۵ساعت 12:42  توسط نجمه خادم  |