کلمه به کلمه

به خودم گفتم تو حاملگی کن درد با من.........

مثل یک پاسبان در شیفت شب. در احاطه‌ی اهالی به خواب رفته. با صدای آرام و منظم نفس‌ها. خروپف‌ها. خیسی صورت‌ها. لبخندی به صفحه‌ی روشن‌ گوشی‌ها. بیب بیب پایان کار ماشین‌ظرفشویی. مثل یک‌ پاسبان بیدارم و دوره‌گرد. 

به گواه تاریخ امشب شب نیمه شعبان است.پارسال به تولد من افتاده بود این روز و من با زاری بسیار خواسته بودم نیلم را. شاید هدیه‌ام بود که همان روز او را از دستگاه جدا کردند و خودش توانست نفس بکشد. هر چند دوامی نداشت. اما یاد شادی‌بخشش با من است. بعد از بیمارستان با سین رفتیم. شیرخوارگاه رقیه جایی سمت میدان خراسان. بستنی و‌موز و تنقلات گرفته بودیم برای بچه‌‌ها. من از ماشین پایین نیامدم. تپی ماشین مچاله شده بودم از درد و‌ گریه.

نباید حالا اشک بربزم. مژه کاشته‌ام و اشم غدقن است. چه رسم خوبی. پهلویم تیر می‌کشد و احساس تنهایی می‌کنم. آن روز داشتم در مذمت اینکه تنهایی را نباید جار زد حرف میزدم. اما امشب شعری خواندم از تنهایی و استوری کردم. چه قدر تناقض. شاید پاکش کردم. تنها هستم و در آستانه‌ی نوروز.

خانه‌ی مامان هستیم. گرما هست. حیات هست. مهربانی. مهمانی. خواهرها و برادرم. بابا هست. نیل هست. سین هم.

به غمی و دلتنگی دچار شده‌ام. به بیهودگی و عبث. به روزمرگی

که بی‌هوش و گوش است.

+ نوشته شده در  جمعه ۱۴۰۰/۱۲/۲۷ساعت 0:31  توسط نجمه خادم  |