مدتی بود مدام می آمدم و به اینجا سر میزدم. حالم هم خوب بود. ممکن بود از دلتنگی بنویسم یا هزارجور و الم و بدبختی. اما همین که کار به نوشتن توی وبلاگ میکشید، باد مراد هم میوزید. جان کلام اینکه به این نتیجه رسیدهام نوشتن در اینجا مبارک است برایم.
این چند وقت کلی اتفاق افتاده در من و دور و برم. اتفاقهای زندگی من البته هیچ کدام سویههای بیرونی ندارند. پریدن از بلندترین برج، یا رفتن به شهربازی، یا گشت و گذارهای آنچنانی نیستند. اتفاق در زندگی من بیشتر آن چیزهایی هستند که در سرم بالا و پایین میشوند. مفاهیمی که جانشین هم میشوند. شروری که متخاصمانه منفجر میشوند و از دلشان خون عشق میجوشد بیرون. غافلگیریهای اتفاقی که اگر از من بپرسید فرق چندانی با پریدن از پل طبیعت به پایین و زیر چرخ ماشینها له و لورده شدن یا به طرزی معجزهآسا، جان به در بردن، ندارند. این چند وقت با آ تقریبا به هم زدهام. فکر میکنم قدر و اندازهی دوستی ما هم همینقدر بود دیگر. به اندازهی سوءظن ها و بدگمانیهای همیشگی، به اندازهی همیشه آشوب داشتن من وقتی با او حرف میزدم. به اندازهی آن بارهایی که از دیدنش اجتناب میکردم که مبادا حرفی، چیزی ازش نشنوم که رنجیده خاطرم کند و تا چند وقت مثل شن مرطوب خمیر شده توی گلویم گیر کند. زن در ریگ روان را هم خواندهام. مینا برایم هدیه آورد. از قبل تر پیشها گفته بود باید بخوانی. وقتی داد دستم باز گفت یادت نرود بخوانیش ها...من هم شب شروع کردم و خواندمش. راحت پیش میرفت مینا میگفت اینطور سرسری هم خوب نیست. کتاب تم فلسفی و گاه روانشناختی داشت. احتمالا میخواست این چیزها را ببینم و هضم کنم و بعد بروم قسمت بعدی. خوبی آدم اهل فلسفه این است که مدام فکر میکند. از تو هم میخواهد فکر کنی. حوصلهام از دست آدمهای بیفکر که هر چه از دهانشان در میآید میزنند سر رفته. انگار تمام وقت جهنم توی دل آدم بتپد. خوبی سین هم همین است بدون فکر حرفی نمیزند.
اتفاق دیگر شناختن فاسبیندر بود. کارگردانی آلمانی که کلا 37 سال زندگی کرد و 42 فیلم ساخت. تمام عمرش درگیر اعتیاد و خلاقیت بود و وقتی فیلمهاش را میبینی، متوجه میشوی که خوب این دو را با هم چفت و بست کرده است. فیلمهاش فضا و دکوپاژ های منحصر به فردی دارند. گاهی دوربین روی یک صحنه میماند. مثل عکس و وقتی به آن نگاه میکنی کل مفهوم فیلم از آن منتقل میشود. تصاویر و اشیا عناصر مهمی هستند که برای پیشبرد داستانش هایش استفاده میکند. از گربههایی که دور یک ظرف شیر میچرخند تا مردی که بدن خودش را توی آینه نگاه میکند. تا صدای راوی که قصه اش را با تصویر کشتارگاهی پر از سرهای بریده و سلاخی شده وخون فوران زده، بازگو میکند. فیلمهایش به شدت انسانیاند و درگیریهای زندگی اقلیت را نشان میدهند آدمهای جدا مانده از اجتماع، نور را میتاباند روی آدمهای کم فروغ که دستشان از خودشان کوتاه است. هر کدام به نوعی درماندهاند و اغلب راهی به جز پناه بردن به الکل ندارند. که آنهم به کلی بیتاثیر است. صریح و بیپرده است و با اینحال اشتیاق به مهربانی، به خوبی و بخشیدن در همهی آثارش موج میزند. در این چند فیلمی که حداقل من دیدهام همیشه رگههایی از عشق است یا حداقل هنگامی که بشر را به خاطر تندخویی و بیرحمش اش به انتقاد میگیرد این امید را میپرواند که ممکن است نوعی از نیکی بیدار شود و ببالد.
حالا که فکر میکنم فیلمهای بسیاری این مدت دیدهام که از هیچ کدامشان ننوشتهام و حرف نزدهام. صبح ها که بیدار میشوم فرقی نمیکند هوا چقدر سرد باشد پنجره خانه را که ریلیست میکشم کنار و به آسمان نگاه میکنم. فیلم دیدن هم برای من مصداق همین است. بهترین وقت این است که هوا غافلگیرت کند.
اتفاق دیگری هم هست و آن کارگاه رفتن است. دو تا از داستانهایم را خواندهام سر کلاس. منایی استادمان است که برج سکوت را نوشته و من هنوز وسطهای جلد دومش هستم و اثر درخشانی ست و من دلم نمیخواهد زود بخوانم و تمامش کنم. این بین کلی کتاب خواندهام. از گیدوموپاسان- صباحالدین علی_یاشار کمال_ فردریک بکمن_ وسط های کوچ شامار نوشتهی فرهاد گوران هستم._ تعطیلات بیدغدغهی دیوید سداریس هم نیمه تمام مانده با اینکه نثرش را دوست دارم. _ باربارا جیکوب...چرا در مورد هیچ کدامشان ننوشتهام؟ نمیدانم. وقتی نمینویسم انگار چیزی گم کردهام اما پیدا کردنش را به تعویق میاندازم. این بین چند داستان هم نوشتهام که فکر نمیکنم هیچ کدام خوب از کار درآمده باشند جرات نمیکنم بدهم دوستانم بخوانند. خودم هم نمیتوانم بازسازیشان کنم. منایی مدام میگوید که این مهم است. آن روز به من گفت اگر فلان کارت را بازنویسی کنی میتواند نه فقط به سطح استاندارد خوب برسد، بلکه شاهکار شود. بعدش باز گفت که میتوانم روزی فرد منحصر به فردی شوم در ادبیات اما مقابلش هم این است که هیج نشوم. این استعداد دود شود و برود هوا و هیچ شود. ترسیدم. این حرفش که کارم خوب است را از طرفی میتوانم یک تشویق بگیرم که به شاگردها میگوید میتوانم هم کاملا شخصی کنم. اما اینکه هیچ نشوم. این ترس همیشگی من است. داستان ریگ روان که دیشب خواندم هم در این باره بود. مردی که میخواست جاودانه شود اما مجبور شد زندگی اش را توی گودال بگذراند و دستآخر با هر جدالی که با گودال داشت. با هر مبارزه و نقشهی فراری که ریخت سرانجام به آن خو گرفت. همیشه از این ترسیدهام که توی تله بیفتم. صید روزمرگی شوم. گیتا هم آخربار به من گفت داری استعدادت را هدر میدهی، شب و روز خودت را ولو میکنی روی مبل و لم میدهی به جای نوشتن و کار کردن. گفت حیات ابدی ایدهها توی کاغذ است با کلمات است اگر ننویسیشان میمیرند. بعد جای خالیشان چیزی نمیآید. گفت نجمه تا کی فکر میکنی ذهنت پویا بماند و دیدگاهی از آن خودت داشته باشی؟ اگر رفتند و قهر کردند چه؟ اگر جای خالی شان فقط یک حفره ماند چه؟ میدانستم راست و درست میگوید اما فقط بهش گفتم چشم. و دیگر با او حرف نزدم. نه اینکه نخواهم اما بار منفی کلمات، بار ترساندن، بار هراس برای من خیلی زیاد از حد است. ترس من را همیشه فلج کرده. آنجوری که فاسبیندر میگوید ترس روح را میخورد. ترس همیشه بزرگترین جنگ من با خودم بوده است و همیشه بازنده بودهام. چند وقت پیش به سگی فکر کردم که از آن ترسیده بودم. سگ سیاه بیآزار و خانگی بود. بچه بودم و خانهی مادربزرگ خوابیده بودم. بعد از ظهر خیس از عرق تابستانی از خواب بیدار شدم و دیدم کسی خانه نیست. این هم بیخیالی ها و آسانگیری های دههی هفتاد بود. مادرم و مادربزرگ رفته بودند خانهی یکی از همسایهها چند خانه بالاتر بود. بلند شدم و از در حیاط زدم بیرون. سگ بیرون از در حیاط خانهی همسایه دراز کشیده و دست و پاهاش را توی شکمش جمع کرده بود و داشت چرت میزد. نگاهش کردم و او هم بیحال و خمار به من نگاه انداخت. میخواستم از کنارش رد بشوم و بروم اما نتوانستم. میترسیدم همین که بروم جلوتر یکهو بلند شود و هار شود و پارسکنان عقبم بیاید. برای همین مدتی با فاصله رو به روی سگ ایستادم و نگاهش کردم. رهگذران و مردم رفت و آمد میکردند. جاده خلوت بود. اما به هر حال تک و توک آدم رد میشد و من گاهی به سرم میزد پشت سر آنها بروم. اما پاهام میخ شده بودند به زمین و تنها کاری که از من برمیآمد پاییدن جزییات و حرکات سگ بود. چطور سرش را برمیگرداند یا بدنش را میخاراند. توی خودش گاهی غلت میزد و نیمنگاهش به من بود. شاید برایش جالب بود که بچهای آنطور بهش زل زده. با خودش میگفته پس معطل چه هستی بچه جان بیا با هم خوش بگذرانیم. اما من ترسیده و فلج، ایستاده بودم. با خودم چندین بار تکرار کردم که این ترس بیهوده است. همانجور توی عالم بچگی میدانستم که آدم اگر بخواهد میتواند خودش را کنترل کند. به هرحال، نشد و بعد از کشمکشی طولانی آرام راهم گرفتم و عقبگرد زدم. با اینکه بیاندازه دلم میخواست بروم خانهی آن آشنا پیش مادر و مادربزرگم و بچهها و بازی کنم. اما برگشتم و رفتم توی حیاط نشستم. چند روز پیش این تصویر آمد جلوی رویم. واضح و روشن بود. انگار همین چند لحظه پیش رخ داده. اصلا خود همان لحظه بود. اما من نتوانستم رد شوم و بروم. با خودم میگویم همین رد شدن و رفتن است. شاید اگر آن روز توانسته بودم به راهم ادامه بدهم و سگ را پشت سر بگذارم. امروز اینطور به خودم نمیپیچیدم. بیزارم از اینکه هر مسئلهای برای من اینقدر بعد روانی دارد. اینکه همیشه پایم به چیزی زنجیر است.
اتفاق دیگری هم افتاده است. با نسیم و فروغ همکلاسی هستم و این چهارشنبههایم را عزیز کرده است. فروغ که همیشه از آن راه دور کرج، کلی طول میکشد تا بتوانم ببینمش را میتوانم هر هفته ببینم و نسیم که دغدغههای مادربودنش آنقدر مشغولش کرده که یک قرار دیدار با او چند ماه ممکن است طول بکشد. هر دو هستند. هر دو وجهی از زندگیام هستند که روشنند و امیدبخش. هر دو مهربانند و صاف. فروغ قشنگ ترین قسمت گذشته ام بوده. تنها چیزی که همیشه با طیب خاطر با خودم برداشتهام. هر وقت دیروزها را برش زدهام و سانسور کردهام. قسمت های فروغ را گذاشتهام در گنجه ها. و نسیم دلش فراخ است. رایحه ی آینده را دارد. موهبت دوستی های نو، کشف دریاهای تازه، جزیره های پنهان بعد از سی سالگی، در آن دریاها و نسیمی که مثل باد شمال در گوشم میگوید نهراس. نهراس و بنویس.
اتفاق های دیگری هم افتاده اند. اتفاق های دیگر بسیاری که باید بنویسمشان. مینویسمشان.
برچسبها: من