باز هم یک صبح دیگر...شب را بیدار ماندم و خواندم. البته نه تمام شب را، بیشتر بلاتکلیف بودم. ول میچرخیدم. نمیدانستم فیلم ببینم یا بخوانم یا اصلاً چیزی بنویسم، ولی چه چیزی؟ آنقدر همه چیز در سرم به هم ریخته و مغشوش است که قدرت بازیابی و تحلیل هیچ چیز را ندارم. به لطف خواندن داستان هاست که سر پا هستم اگر نبودند ذهنم خشک میشد بالاخره، نمیتوانست چیزی را بپرورد در این بیانضباطی که هر روز تشدید میشود. هر بار تصمیمهای جدید گرفته میشود. بعضی چیزها کنار گذاشته میشوند و بعضیها در دستور کار قرار میگیرند. این کار را باید بکنم و آن را نه، بعد دو روز دیگر اینقدر همه چیز آشفته شده است که این تشویش بر میگردد. اگر قرار بود ذهنم را نقاشی کنم چه میکشیدم؟! چشمهایی که از مغزم بیرون زدهاند، یعنی نه بیرون پاشیده شده اند و هر کدام روی یک چیزی مات و منگ ماندهاند. توی یک فضای خیلی قرمزه تیره، نه از آن قرمزهای اغواگر دیوید لینچی، از آن های خونبار، از آنهایی رنگ طوسی شان خیلی غلیظ است. آنهایی که خشک و پلاسیده شدهاند اما مثل قیر هنوز یک دست و لزج و چسبناک اند.
اما این طلوع را دوست دارم. شاید همین است که هر روز بیدار میمانم. تا صدای غار غار کلاغ ها را بشنوم، اینقدر بلند و بی مبالات اند و بعد کبوترها را ببینم که یکی یکی خودشان را میکوبند به چهار چوب پنجره و لولهی کولر، دنبال خانهشان میگردند، خانهشان را میخواهند؟! روی درخت رو به رو یک لانهی
پرندهی دلباز است، خیلی هم خوشگل و پهن است و جایی درست شده که برگها رویش سایه میاندازند و از باد و باران مصون اش میدارند، اما این پرندهها بند کرده اند به دریچهی کولر، هر روز صبح با سر و صدا میخوانند:« مگر من از وطن چه خواستم؟!» و خودشان را محکم میکوبند به شیشهها، میروم کنار پنجره با آرامش نگاهشان میکنم، میگویم خوب مگر من از وطن چه خواستم؟! نمیروند رد کارشان، سمج اند، من هم با سر و صدا مشکل ندارم. با اینکه از من بدشان بیاید هم همینطور. با این یکی سالهاست مشکلی ندارم. ولی پردهها را خوب شد که آبی کمرنگ گرفتم. از کی آبی آمد توی ذهنم نشست، دلم میخواهد همه چیز را آبی کنم. ظرف ها را، پرده و اتاق ها و حتی کاش میشد غذاهای آبی درست کنم. پردهی آبی ملایم و در کنار رفیق فیروزهای اش، اول صبح رنگ آسمان میشوند، درخت سبز با لانهی پرندهاش و شاخههایش که اینقدر با باد دوستند و نرم با آنها تاب بازی میکنند، از میان سه آبی، برایم میرقصد و دست تکان میدهد. خوب میشد که بلد بودم بپرم و روی درخت زندگی کنم. من از وطن همان را میخواستم، همان لانهی پرنده را، با آن دید و منظرهی قشنگش، گیرم که این اطراف خیلی برج ساخته اند. ولی موزاییک ها و کاشی های خانهی رو به رو و درختنشین بودن جبرانش میکند، یک روز باید بروم روی یکی از این درختها خانه بسازم و تلافی همهی لذتها را سر این کلاغها و گنجشکها و کبوتر های ناسپاس در بیاورم. تو میگویی آدمها بال داشته باشند، سرگردان تر میشوند؟ آواره تر یا هر کسی پرواز میکند میرود سر جای خودش مینشیند؟!
امروز یک سوسک را هم کشتم، حامله بود، با شکم بالا آمده، با تخمی که ازش آویزان بود حیران میچرخید، دنبال مفر میگشت. من هم ترسیده و عصبی بودم. به او نگاه میکردم و حالتی از نفرت و ترحم و هراس توی شکمم قل میزد. چند بار دمپایی سمتش پرتاب کردم، در خانه را باز کردم که بزند به چاک، ولی بیشتر ترسیده بود، مرگ را جلو چشمش میدید، این وضعش عصبی ترم می کرد. برای همین دمپایی آخر را خوب هدفگیری کردم. در دم جان داد. بعد بلند گفتم متأسفم، برای تو و بچهات که از هر دو بدم میآید متاسفم. برای خودم که نمیتوانم با شما کنار بیایم و مجبورم بکشمتان متاسفم. برای اینکه آدمم و هر روز یا باید بکشم یا کشته شوم متأسفم، برای اینکه مگر من از وطن چه میخواستم که... متأسفم و بعد زدم زیر گریه و رفتم گوشهای روی مبل سه نفرهی زرشکی نشستم و گذاشتم که بریزد و صورتم را بشوید. خیلی متأسف بودم. اما حالا صبح شده، مانده تا آفتاب بدرخشد ولی صبح شده و من یک شب دیگر بیدار ماندهام.
برچسبها: من