کلمه به کلمه

به خودم گفتم تو حاملگی کن درد با من.........


پیرهن مورد علاقه ام را پوشیده بودم. گل‌های طوسی_بنفش داشت با سر آستین های کمی پف دار.

با این حال زیر بغلم را کمی می‌زد و تنگ بود، سعی می‌کردم اهمیت ندهم و خودم را از تک و تا نندازم. وسط آن مهمانی شلوغ، مهمان‌های مادرشوهر و عید نوروز، بعد او ازم پرسید که چه می‌کنی؟ جواب دادم یعنی چه که چه می‌کنم؟ خوب زندگی دیگر و گفت نه یعنی برای زندگی، گفتم مگر لازم است کاری بکنم؟! گفت چمی‌دانم، خوب بچه هم که نداری. من این طرف سالن بزرگ نشسته بودم. روی یکی از آن مبل‌های چوبی راحتی که رنگ پارچه اش سبز تیره بود. او آن‌طرف بود، جایی که مبلها رنگ سبز پسته‌ای داشتند و جای مهمان‌ها بود. مثل این بود که از آن طرف دنیا یکی آدم را بگیرد به حرف زدن. همه توجهشان جلب شده بود و ساکت مانده بودند که ادامه‌ی گفتگو را پی بگیرند. من سعی کردم لحظه‌ای ساکت بمانم تا به خودم بیایم و بتوانم جواب درخوری بدهم. نگاهش کردم، مانتوی مشکی پر از پولک و مهره‌ای پوشیده بود و روی دماغش چسب زده بود. صورتش از دور برق می‌زد. گفتم: خوب اگه فکر می‌کنین، من بیکار می‌گردم و کیف می‌کنم. همینطوره! چکار میشه کرد.
بعد سعی کردم توی نگاهم یک چیز اضافه ‌تری بریزم و پرت کنم سمتش، چون نمی‌شد فحش داد. مادرشوهرم مثل همیشه نگران شده بود و کم مانده بود مثل فنر از جا در برود. بیشتر اوقات وقتی فکر می‌کند من ممکن است خیلی صریح باشم، شروع می‌کند با خنده به جمع گفتن که: خوب نخود کشمش ‌هاش تموم شده، بعد می‌خندد، یعنی دلخوری نداریم و زود به من یک جور دمنوش تعارف می‌کند. و خوب این جور چیزها، من را اذیت نمی‌کنند. عادت کرده‌ام و حتی به نظرم بامزه می‌رسد. اما آن پرسش پر از فضولی را توی آن مهمانی نمی‌توانستم تاب بیاورم. حیف آن پیراهنی که پوشیده بودم و حیف بازوهایم که فشار پارچه‌‌ی تنگ ویسکوز بدون انعطاف را تحمل می‌کردند. مادرشوهرم بعد از حرف من بلافاصله بلند شد و شیرینی دوباره گرفت جلوی مهمان ها، بعد نشست کنارم و زیر گوشم گفت: این اخلاقش همین‌جوره. حرف الکی زیاد میزنه، تو ناراحت نشو. بعد خواهرشوهرم چشمکی زد و گفت بی‌شعوره! من هم بلند شدم و رفتم توی اتاق. هم اینکه نفسی بکشم و هم زیر بغلم پاره شده بود. این‌همه مراقبت مرده بودم و شده بود.
همه‌ی مهمان‌ها رفته و نرفته، از آنجا زدم بیرون، ملال عید و حرف‌هایی که نمی‌خواست بشنوی از یک غریبه و حس چنگ انداخته شدن از طرف چند هیولا، خفتم را گرفته بود. یک طرف فامیل‌های همسرم بودند که همه‌ اهل کار کردن و پول در آوردن بودند و یک طرف خودم که فرقی نداشت چه وقتی خواسته بودم و چه نه، از پس اش برنیامده بودم. و حالا هجوم آورده بودند، احساس می‌کردم لشگری یورش برده و خلاصه اش این بود که چیزهایی توی سرم زنده شده بودند که من با شن‌های تعطیلات آنها را پوشانده بودم. از طرفی حس می‌کردم به اندازه‌ی کافی حاضر جواب نبوده ام. مطمئناً مادرشوهرم اینطور فکر نمی‌کرد.
دیگر ندیدمش، جز یک بار در مراسم ختم، که هنوز روی بینی‌اش چسب بود. قبرستان در یکی از شهرهای کوهپایه ای و بالای کوه بود. هوا یخبندان و من به دنبال تلألو کوچک آفتاب مدام جایم را عوض می‌کردم. یک جا ایستاده بود.

خیلی دمغ و توی خودش بود. مادرشوهرش مرده بود و شوهرش گریه می‌کرد، ولی به نظر نمی‌رسید اخم تنگ و ترشش، از این بابت باشد. کارد می‌زدی خونش در نمی‌آمد. بعد از مراسم رفتیم خانه‌ تا چایی بخوریم. جماعت ماتم‌زده دور هم نشسته بودیم و بزرگ خانواده حرف می‌زد، من توی گروه تلگرام با دوستانم چت می‌کردم که دیدم شوهرش آمد و زیر گوشش چیزی گفت.‌در جواب او با التماس نگاهی به او انداخت. چند بار زیر لب گفت خواهش میکنم، خواهش میکنم و گوشه‌ی آستین مرد را گرفت. سعی می‌کرد ظرافت به خرج دهد و کسی متوجه نشود.اما شوهرش محکم دستش را گرفت و از خودش جدا کرد. انگار حشره روی دستش نشسته باشد. زن تنش را شل کرد و خودش را انداخت همان جایی که ایستاده بود. بعد زد زیر هق هق. خواهر شوهر توی گوشم گفت: دلم براشون می‌سوزه، اینم بدبخته ها... گفتم چی شده مگه؟! گفت چمی‌دونم مثل همیشه لابد.
خیلی دلم می‌خواست بیشتر بدانم، اما چیزی نپرسیدم. ارزشش را نداشت. وقتی یک بار پرسیدی، دیگر وارد این بازی شده‌ای، قانونش همین است، همه‌ی زنها هم می‌دانند. برای همین من هیچ وقت نمی‌پرسم. آنچه باید بفهمم به زودی عیان خواهد شد. همیشه می‌شود، این را هم، همه‌شان میدانند.

اما بار آخر که دیدیمش، همین چند وقت پیش بود، وقتی زنگ زدند و گفتند وسط راه سفرشان از تهران گذر کرده اند و می‌خواهند یک سر بیایند پیش ما. وقتی شنیدم انگار سگ هار گازم گرفته باشد. خون توی رگم قل قل می‌کرد و با عصبانیت میگفتم این دیگر چه وضعش است؟ از کی تا به حال مردم سرشان را می‌اندازند پایین و می‌آیند خانه‌ی آدم، مگر مهمان‌سرا هستیم و من از مهمان سرزده خوشم نمی‌آید و از این جور حرفها... سین هم گوشی توی دستش بود و زنگ می‌زد به مادرش، که این دیگر چه وضعش است و من داد می‌زدم که چرا می‌گویی که هی بگویند نجمه خوشش نمی‌آید و همه چیز زیر سر اوست و از این جور چیزها؟!ای هوار و لعنت به مرد ایرانی و ...نگویم دیگر.
وقتی زنگ زدند، خانه آنقدر کثیف بود که ده دقیقه پشت در منتظرشان گذاشتم تا حالت قابل تحملی به خود بگیرد. وقتی آمد تو، صورتش از خجالت سرخ شده بود و روزنه‌های پوستش از فرط خستگی باز شده بودند و از بین سوراخ ها ترشحات چربی زده بود بیرون و صورتش را برق ناجوری انداخته بود.

برای لحظه‌ای با خودم فکر کردم که چقدر خوب است که من میزبانم و او مهمان، تسلط بیشتری به اوضاع داشتم و احساس قدرت می‌کردم، جایی بودم که می‌بایست باشم. او هم یک مهمان بود. می‌توانستم بزرگورانه در حقش سخاوت به خرج بدهم و مهم همین بود. لباس سگ هار را در آوردم و لباس گربه‌‌ی ملوس را پوشیدم یا روباه مکار، یا مثلاً جغد دانا، به هرحال جلدم عوض شده بود. شوهرش خوش‌رو و خوش صحبت بود. موهایش بور بود و لهجه‌ی غلیظ شیرازی داشت.

سرگرم پذیرایی بودم و گذشته را از سرم تارانده بودم، حتی چند باری نشستم پای صحبت‌شان و بلند بلند خندیدم. وقتی حرف از مرده‌ها شد یک خاطره‌ی کوچک هم تعریف کردم. بعد زن پرسید: تو، توی زندگی چه کار می‌کنی؟ آمدم براق شوم، ولی دیدم اینجا در حریم خودم هستم و وقت دارم برای شاخ و شانه کشیدن. گفتم قبلاً هم پرسیدی، ولی من کاری نمی‌کنم. گفت خیلی کتاب هم داری تو خونه ات...یعنی همه‌ی اینا رو خوندی؟ گفتم خوب آره و خیلی هم نیستن. واقعاً هم نبودند. گفتم خودت چه کار می‌کنی؟ منظورم به جز بچه‌داری و اینهاست.

گفت: بچه؟! من این دو تا را ( نگفته بودم، ولی دو تا بچه داشت) همیشه می‌گذارم پیش مامانم و می‌خوابم. کارم شبانه روز خوابیدنه. جوری می‌خوابم که توپ و تانکم بلندم نکنه...
گفتم خوب به هرحال مادری کردن آدمو خسته می‌کنه...
_ نه چیو میگی! من اصلاً با اینا کاری ندارم. طبقه‌ی بالای مامانم می‌شینیم. اونا همیشه‌ی خدا پایین ان. من فقط دوست دارم بخوابم. همین. یک بار وقتی دبیرستانی بودم شیفت عصر بودیم و مامانم رفته بود بیرون و من غروب که مامان برگشت بیدار شدم. من خیلی تنبلم.
گفتم اشکالی نداره...بعضی‌ها اینجوری ان. شایدم کمبود ویتامینی چیزی باشه، شایدم نه! اینم یک‌ نوعشه دیگه...
بعد از آن احساس صمیمیت بیشتری کرد. مثل آنهایی که علفی چیزی بزنند و بیفتند روی دور حرف زدن، شروع کرد برایم از خاطراتش گفتن، از میل عمیقش به خواب، از دست و پا چلفتی بودن و حس و حالش اوایل ازدواج، مثلاً گفت که آن اول‌ها چند بار غذا را سوزانده و یا آن وقتی که غذایی که توی ظرف کشیده، همگی از دستش افتاده‌اند و به سختی ته مانده غذا را از کف آشپزخانه و زیر کابینت و یخچال جمع کرده و برده سر سفره گذاشته است. همه‌ی حرف هایش را گوش نمی‌دادم اما به همه‌شان می‌خندیدم چون مطمئن بودم چیز خنده‌داری دارد تعریف می‌کند.
همیشه توی مهمانی‌های خانه‌ی مادر شوهر یک گوشه می‌نشست، کسی نه با او حرفی می‌زد و نه او با کسی. هیچ کس جدی اش نمی‌گرفت. جز وقتهایی که کار بدی می‌کرد، مثلاً روی بدو بدو کردن بچه اش حساسیت به خرج می‌داد و جمع علیه‌اش برمی‌آشفا که چکار داری با این بچه‌ی کوچک و چرا نمی‌گذاری بدود و بازی کند. و یا مثلاً آن روز، توی عید که دلم خواسته بود کله‌اش را بکنم. اما حالا می‌دیدم همه‌ی رفتارش، همه‌ی حرفهایی که یکهو در هوا توی جمع‌ها پرانده، از سر استیصالش بود برای پیدا کردن یک هم‌صحبت. فقط یک آدم ناشی بود در حرف زدن، همین و بس ‌ به غیر از آن زنی خیلی معمولی بود‌ با وظایف شوهرداری و علاقه‌ی مفرط به خواب. و من مدام که به صورتش نگاه می‌کردم دلم می‌خواست دستمال مرطوب بردارم و روی صورت چربش بکشم و بگویم لطفاً لطفاً این شوینده‌ی پوست چرب را از من قبول کن و قول بده هر صبح و شب پوستت را با آن بشویی.


برچسب‌ها: طرحی از یک شخصیت
+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۳۹۷/۰۶/۱۳ساعت 3:30  توسط نجمه خادم  | 


موهایش طلایی بود و چشمهای سبزی داشت، اما همیشه لنز می‌گذاشت و همه فکر می‌کردند رنگ چشمهایش آبی ست، شاید چون با چشم‌های آبی بیشتر شبیه باربی می‌شد، یا آدمی دور و برش نبود که بتواند چشم‌های سبز زیبایش را به چمنزار یا جنگل چیزی تشبیه کند.

یا اینکه آبی، با خیلی چیزها جورتر در می‌آمد. می‌توانست در عین حال به صدتا چیز شبیه باشد، دریا و باران و قاب فیروزه‌ای پنجره‌های قدیمی و آسمان و استخر باغ‌شان در کوردان، یا ساده‌تر از همه‌ی اینها، رنگ چشم‌های باربی، پسرهای دور و برش آدم‌هایی بودند که خوب بلد بودند با عروسک باربی بازی کنند و موقعی که باربی بدقلقی می‌کرد، پای چشم‌های آبی خوشگل‌شان خط بیندازند.
خط پایین چشم مربوط قاتی پازی پسر بود توی مهمانی که گفته بود:« اون چشمای خوشگلتو از کاسه در میارم». خط کنار ابرو را پسر وسط دعوایی که به خاطر او راه انداخته شده بود آنجا انداخته بود. خط خاطره‌ها بود. هر کدام نشان و یادی از خاطرخواهی و تملک پسر بود و او وقتی از عالم و آدم حوصله‌اش سر می‌رفت همیشه کسی را پیدا می‌کرد که با اشتیاق برایش تعریف کند ماجرای هر خط را.

من اول بار که دیدمش، نه چشم‌های تقلبی آبی اش که مبهوت موهای طلایی‌اش شدم...طلای خالص بود که از دوشش می‌ریخت پایین. از گردنش و سرشانه‌ها سر خورده و تا نیمه‌های کمر می‌رسید. طلایی اشرافی که ابریشمین باشد.
سرم را از لای در کرده بودم تو که کل اتاق را با یک نگاه ورانداز کنم ببینم به دردم می‌خورد یا نه. وسط اتاق ایستاده بود و توی دست‌هایش مانتو و شلوارش بود که داشت می‌گذاشت توی کمد. برگشت سمت در که ببیند کیستم؟ و موهایش مثل دخترهای زیبای برنامه‌های تبلیغاتی که کنار ساحل‌ها می‌دوند، گویی از موج و نسیمی خوش‌بو به رقص درآمده باشد، تاب خوردند. من حتی یادم رفت سلام کنم اما بعد خودم را جمع و جور کردم و گفتم هم‌اتاقی جدیدتون هستم.
در آنی تصمیمم را گرفته بودم. برگشتی نداشت. دیگر در آن راهرو تنگ و کم نور وسط روزِ بهمن ماه نبودم، تیر ماهی بود در کنار یک ساحل شاد و ترانه‌ی باب دیلن که در سرم پخش می‌شد:

How did I meet you ? I don't know

A messenger sent me in a tropical storm

من وسط شن‌ها دراز کشیده بودم و آسمان آبی بود و آن موها...موهای لعنتی طلایی

خیلی زود دوست شدیم، او قصه داشت و من گوش، با هم کنار آمدیم. برایم یکی یکی ماجراهایش را گفت، گاهی توی تراس اتاق و گاهی توی بالکن ته سالن خوابگاه در طبقه‌ی خودمان یا طبقه‌ای دیگر می‌نشستیم. حرف می‌زدیم و سیگار پشت سیگار...در بند مامور و چشم‌های فضول نبودیم، در بند بزرگسالی و خانواده و هیچ...
شور عجیبی داشت و مرا هم به دنبال خود می‌کشید، دیگر دوستانم را نمی‌شناختم. به ندرت می‌دیدمشان، حرفی نداشتم باهاشان بزنم و مخلص کلام اینکه کله‌ام جای دیگر درد می‌کرد. او به تمامی دختری بود که من نبودم و نمی‌توانستم باشم، هیچ چیز یکسانی بین ما وجود نداشت، نه ویژگیهای ظاهری، نه علایق، نه سبک زندگی و سلیقه، موسیقی‌هایی که گوش می‌داد آنقدر سطحی و سخیف بودند که در برابرشان شش و هشت را می‌شد ستایش کرد. آدم‌هایی که با آنها معاشرت می‌کرد و همیشه آدم را یاد خون‌بازی و رسیدن به ته بن‌بست می‌انداختند...هیچ کدام نه شبیه من بودند، نه می‌خواستم باشند.

اما یک جور بود که نگرانی هم از بابت تاثیر گرفتن از او نداشتم؛ او فرد دیگری‌ست. و من از او خالص‌ام. و به دنبالش می‌رفتم...
گاهی هم از اینکه اینقدر پر انرژی است کلافه می‌شدم اینکه تلفن پشت تلفن، پر حرفی و حرارتی که داشت، منِ درون‌گرا را عصبی می‌کرد. اما عصر که می‌شد خودم را می‌دیدم که دارم وسط حیاط خوابگاه با او کردی می‌رقصم، با دخترهای کرد دوستی می‌کنم، بلند بلند می‌رقصم و از هیچ چیز نمی‌ترسم. نمی‌شد ترسید. شاید همین بود، اول موهای طلایی‌اش و بعد اگر می‌دیدی‌اش، اگر قرار بود رفیقت باشد دیگر خبری از ترس نبود، ترس رو ترش می‌کرد و می‌گریخت.
یک بار هم، تصمیم گرفتیم با هم روزه بگریم، چهل روزی خودمان را درست و درمان کنیم، روزهای وسط بهار، داغ و گرم را توی دانشکده با شکم خالی و عطش زده تحمل می‌کردم، غروب سمند سفیدش را بر می‌داشتیم و توی کوچه پس کوچه‌های باغ‌های تهران گم می‌شدیم، چه کسی می‌گوید تهران باغ ندارد؟! و بعد خیابان و سرعت دیوانه‌وار و موسیقی و ما که بازیگران «شورش بی دلیل» بودیم. شب که با تأخیر چند ساعته، می‌رسیدیم خوابگاه، سبک سبک بودم، تنم خالی می‌کرد اما نیرو می‌گرفت برای روزه‌ی روز بعد...چهل روزمان را از سر گذراندیم. آدم‌های بااراده ای بودیم از قرار معلوم در سخت‌گیری و زهد و پس از آن در عیاشی.

سفر هم می‌رفتیم، شهر پشت شهر که با جنون و شتاب و طی می‌شد، پشت فرمان سیگار و تلفنی حرف زدنش به راه بود و حواسش به جاده هم بود. موقعی که توی باغی می‌نشستیم و غلیان می‌کشیدیم در عین حال که نی توی دهانش بود با تلفن حرف می‌زد و مسئله‌ی فیزیک حل می‌کرد، نمره‌هایش خوب بود و رتبه‌اش تک رقمی بود. یک بار هم قرار بود دانشگاه بورسش کند که برود جای دیگری برای چند ترم بخواند، اما نپذیرفت، چطور آن پسر را ترک می‌کرد؟! او را می‌گذاشت ایران و خودش می‌رفت که شکار دیگر دخترها شود؟! ماند.
یک شب بیکار افتاده بودم توی خوابگاه، عصرش حرف زدیم راجع به اینکه چقدر زندگی مان بدجور دارد می‌گذرد. البته من اوضاعم رو به راه بود. تازه با دوست پسر هنری‌ام به هم زده بودم و بهش گفته بودم خفه شو و دلم خنک شده بود. انتظار داشتم همین روزها یک داستان بلند خوب بنویسم. هنوز دو سال دیگر از درسم مانده بود و فکر می‌کردم همه چیز رو به راه خواهد شد. کامپیوتر خریده بودم و شب‌ها فیلم های درست و حسابی می‌دیدم و تازه روی غلتک افتاده بودم.
او وضعش فرق می‌کرد، تعداد انبوه عاشقان سینه چاک، پسران هیکل ساخته‌های باشگاهی و قرصی، مهمانی‌های شبانه‌ی آخر هفته‌ها، غیرت و حسودی و رقص و تن به تنی...هیچ کدام توی دلش نبود. درس ها و رشته‌اش و راهی که می‌توانست به دانشمند شدنش ختم شود. آن هوش سرشار یا اصلاً لب‌های قشنگش، گفته بودم که لب‌های گوشتی صورتی قشنگی داشت؟! هیچ کدام چنگی به دلش نمی‌زدند. یک سال از من بزرگتر بود و شبیه آدم‌هایی بود که دیگر به ته خط رسیده‌اند. چادر نمازش را پوشید و رو به قبله ایستاد.
تماشای استیصالش من را اندوهگین می‌کرد. بهش گفتم که می‌روم توی زمین اسکیت خوابگاه، کمی تمرین کنم. آن آخرین باری بود که کفش اسکیت پوشیدم. دلیل خاصی نداشت ولی بعد از آن هیچ وقت نمی‌دانم چرا دور و بر این بازی نرفتم. داشتم دور خودم و سالن می‌چرخیدم. جزیی از منظومه‌ی شمسی بودم که سعی داشت تعادلش را حفظ کند. دیدم در چهارچوب در ایستاده، نور پشت سرش بود و موهایش توی روشنی آفتاب بیرون محو شده بود. سر خوردم و رفتم سمتش، گفت یک فکری به سرم زده، نظرت چیست که بریم مِی بزنیم؟

گفتم الان؟! با اون حرفهایی که زدیم چند دقیقه پیش؟! گفت بریم بزنیم دیگه. گفتم باشه. کفش‌هام را تحویل دادم و برگشتیم توی اتاق. هنوز هیچ کس نیامده بود. خودمان دو تا بودیم. شروع کردیم و کمی بعد صدای خنده‌مان راهرو را پر کرده بود. شاید چون نمی‌خندیدیم و جیغ می‌کشیدیم و داد می‌زدیم. ته شیشه را که در آورده بودیم. من کلاه کابوی گذاشته بودم سرم. کلاه را از کجا آورده بودم نمی‌دانم. تلوتلو خوران خودم را کشیدم به ساختمان بغل دستی که دوستانم آنجا ساکن بودند. اتاق بچه‌ها پر از دختر بود. رفتم و گفتم سلام! منو ببینید چه خوش‌تیپی شدم‌.

دوستم پرید و من را از سقوط کف زمین گرفت و گفت آره نجمه دارم می‌بینم. گفتم خیلی خوشگلم نه؟! گفت آره دختر! چه کردی. بعد با آن یکی دوستم دستم را گرفتند و من را دوشاش برگرداندند توی اتاق خودم. او نبود، رفته بود توی دستشویی عق بزند، وقتی برگشت گفت: زنگ زدم به خود کثافتش، به اون بی‌شعور لعنتی عوضی خیانتکار، بعد گریه کرد. گریه اش مخلوطی از جیغ و بلند درد دل کردن و اشک فراوان بود. دوستانم گیج شده بودند، من را روی تخت خوابانده بودند. روی تخت هم‌اتاقی دیگرم در طبقه‌ی اول و همگی بالای سرم ایستاده بودند، نمی‌دانم منتظر بودند چه شود. من همان جا افتاده بودم و این شعر افتاده بود روی لبم:* بی‌خیال عشق! می‌خواهم لای موهای طلایی اش بمیرم. بی‌خیال عشق! می‌خواهم لای موهای طلایی اش بمیرم، بی خیال...
او آنجا نشسته بود و می‌زد توی سر خودش، انگار تلاش داشت خودش هم خط بیندازد کنار آن یکی خط‌ها، خط خاطرات. من جنب و جوش دخترها را متوجه می‌شدم در کنارم. یکی نشسته بود لبه‌ی تخت و دستم را گرفته بود. آن یکی پایین پایم بود. یکی می‌رفت و می‌آمد. نمی‌دانستم منتظر چه بودند. بعد ف آمد، آن یکی هم اتاقی ام ف بود. از کرج برگشته بود. آمد بالای سرم ایستاد و گفت خوبی؟ پشت پلک‌هایش سایه‌ی آبی رنگ براقی زده بود. بوی عطر می‌داد. عطر خوب گران‌قیمت، بهش گفتم بی‌خیال عشق!...چقدر تو قشنگی...شبیه فرشته‌ها هستی...خندید و صورتش سرخ شد.
دوستانم گفتند مرض «قشنگی» گرفته. یکی گفت مستی هم اینجوری.
بعد آن پسر آمد دنبال او، چند روزی نبودش، چند روزی دوستانم دور و برم بودند. صبح ها دیر بیدار می‌شدیم و ناهار تخم‌مرغ و سیب‌زمینی می‌خوردیم. عصرها می‌رفتیم پیاده‌روی تا انتهای امیرآباد و بر می‌گشتیم. ف کلی فیلم با خودش آورده بود که شب‌ها میدیدم. افسانه‌ی ۱۹۰۰ ٬ بیست و یک گرم، بابل، عشق، سگ‌های پوشالی...
بعد که آمد دیگر، سرم شلوغ شده بود. باز برگشته بودم به دوستانم ‌انگار افسون موهای طلایی دیگر تمام شده بود. یک بار که پیش هم توی اتاق خانه‌ی پدری‌اش نشسته بودیم گفته بود: میدونی، هیچ وقت نفهمیدم چی شد؟ اون اولش همیشه اینجا بود، پشت پنجره‌ی اتاقم، شب و روز، خسته نمی‌شد، سیر نمی‌شد، می‌رفت و می‌آمد، کم محلی می کردم، گرم می‌گرفتم، فرقی نداشت. اما حالا دیگر انگار نه انگار، چه چیز اینقدر عوض شده؟! مگر من همان دختری نیستم که اینقدر شیفته اش شده بود... »
جادویش رفته بود. دیگر سحرم نمی‌کرد. دلم شروع کرده بود برای چیزهای جدیدتری بتپد. انگار همین قدر بود. برای سال‌های بعد می‌توانست یک آشنا بماند، هم‌اتاقی سابق، دوست خوب گذشته

عنوان: داستانی از جروم، دیوید،سالینجر

باب دیلن آهنگ سارا

*: شعری از ریچارد براتیگان


برچسب‌ها: خوابگاه, طرحی از یک شخصیت
+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳۹۷/۰۶/۱۲ساعت 15:20  توسط نجمه خادم  | 

روزهای آخر هفته که دانشگاه تعطیل بود و هوا سرد و بچه‌ها زیر پتوهاشان خودشان را گلوله کرده بودند و خرسند بودند از اینکه مجبور نیستند در آن باد ملایم گول زننده‌ی سوزناک بیرون بروند. او از تختش در طبقه‌ی دوم پایین میآمد، کتری را میبرد توی آشپزخانه و میگذاشت روی یک از شعله ها و سوت‌زنان میرفت توی یکی از توالت‌ها، تمام راهرو خلوت و ساکت بود و توی دستشویی میتوانست در هر آینه‌ای تصویر خودش را ببیند. دور تا دورش خودش بود که آب میپاشاند به صورتش. آب سرد که روزنه‌های پوستش را ببندد و محکم و سفتش کند. سپس سراغ کتری روحی که دوده همه جایش را سیاه کرده بود میرفت و با گوشه‌ی دامنش، دسته‌اش را میگرفت و به اتاق میبرد. میگذاشت روی میز وسط اتاق. نه اینکه در همه‌ی اتاقها میز وسطی باشد. آنها آن میز را برای خودشان از توی انباری پیدا کرده بودند، یا از زیرزمینی یا کتابخانه یا جایی دیگر کش رفته بودند. قفسه.ی فلزی ای که ظرفهایشان و وسایلی که نمیدانستند با آن چه کنند را توی آن میریختند، هم همینطور از یک جایی در محوطه‌ی خوابگاه یافته بودند و صاحبش شده بودند. باری، او توی کتری چای خشک میریخت و بعد کمی از، محتویات آن را میریخت توی لیوان شیشه‌ای یا گاهی یک ماگ سیاه که با حرارت رنگش روشن میشد و علامت تجاری یک فرش فروشی روی آن پدیدار میشد و گاهی توی یک شیشه مربا، به هرحال بعد از ریختن چای، با آرامش مشغول در آوردن یکی یکی بیگودی های توی موهایش میشد. بیگودیهایی که شب گذشته موهایش را با آنها پیچانده بود. حلقه‌های مو یکی یکی میریختند پایین و بعد تاب برمیداشتند و در کنار گوشها و گردنش میماندند. موهای سیاهی داشت و عادت داشت که پشت پلکهای بلندش را ترکیبی از سایه‌ی دودی_نقره‌ای بزند، چندان به ریمل زدن اهمیتی نمیداد و رژلب گوجه‌ای خوشرنگی به لب‌های کوچک زیبایش می‌زد که با رنگ موهایش تناسب دلپسندی داشت. کارش که تمام میشد چایش را مینوشید و روی سرش چیزی میانداخت تا بخور بگیرد با آب جوش کتری، معتقد بود این کار باعث میشود پنکیک و بعد آرایشش خوب روی صورتش بنشیند. کارهایش که تمام میشد همان وقتها هم تلفنش زنگ میزد، یعنی اینکه «او» رسیده بود یا همان نزدیکیها بود. مشغول پوشیدن لباس ها که میشد دوستانش هنوز خواب بودند. آنقدر خواب که حتی در جایشان غلت هم نمیزدند. هوا همچنان سرد و نیشدار بود و از گوشه‌ی شوفاژ اتاق آب چکه میکرد و تکه‌ای از موکت را کاملاً خیس کرده بود. خورشید از پشت پنجره پیدا نبود و اما بدون شک هوا کاملا سپید شده بود و او از اینکه داشت میرفت تا «او» را ببیند شادکام بود. در دلش هیچ تردیدی نداشت که کاری که میکند از همه‌ی آن خوابهای پر رخوتِ چسبناک بعد از هفته‌ی شلوغ، بهترین بود. چرا که عشق بهترین بود.


برچسب‌ها: خوابگاه, طرحی از یک شخصیت
+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳۹۷/۰۶/۰۵ساعت 19:33  توسط نجمه خادم  | 

دیشب نتوانستم بخوابم، هول و هراس گرفته بود مرا و خبر زلزله دلم را از جا کند. مدتهاست مثل دیوانه‌ها آمادهی فروریختن در و دیوارم، صدای افتادن یخچال بزرگ توی سرم صدا میکند و قلبم را که توی سینه از بس جایی برای رفتن ندارد میایستد. از آن زمستان تا کنون ترس افتاده به رگهایم، جیغ میکشند و من را به درد کشیدن وا میدارند. رگی موذی از پایین انگشت پایم راه باز میکند و به آرنجم میرسد و ناگهان دیگر دستم را حس نمیکنم و بعد صدای تاپ تاپ بلندی توی گوشم میپیچد. بلند میشوم و پاورچین توی شب هال خودم را میکشانم به آشپزخانه و توی قرصها دنبال قرص صورتی جیغ کوچکی میگردم که قرار است این تپیدن را نظم دهد.

نمیدانم چند نفر از آدمها مثل من هستند٬ این همه تحت تأثیر... امروز آ نشسته بود و برایم حرف میزد. درد روی درد...بعد لحظهای مکث کرد و پرسید اشکالی ندارد که بگویم؟ ناراحت که نمیشوی؟! آخه تو همیشه زود ناراحت میشوی. راست میگفت. مامان هم هیچ وقت حرفها را به من نمیزند. همیشه به آن یکی دخترش میگوید، برای اینکه همه میدانند نجمه زود ناراحت میشود و این سالها که اینهمه روی خودم کار کردهام چیزی نشان ندهم و روی نفس کشیدنم وقتی چیزی آزاردهنده در جریان است، کار کردهام با این وجود هنوز هم آدمی تحت‌تاثیر هستم. آدمی که هنوز از لرزش های بدون ضرر چند ماه پیش، ناراحت است.

شب نخوابیدم و سعی کردم چیزی بخوانم، مقاله‌ای در مورد ارسطو پیدا کردم و بی‌آنکه بفهمم رو خوانی کردم تا صبح شد. صبح سین بیدار شد و من را خواباند. برای مدت کوتاهی، یک ساعت شاید چشم روی هم گذاشتم و بیدار شدم.

صبحانه خوردم، تلویزیون را روشن کردم، ظریف آمده بود تلویزیون با لبخند و حرفهای متقاعدکننده و راست اما نه چندان کامل، با آن ژست همیشگی حقوقی حرفه‌ای امیدوارش، ناهار درست کردم و آب توی ظرف ریختم که ببرم توی اتاق و مشغول گِل‌بازی شوم. چیزهایی توی سرم بود... که تلفن زنگ زد، آ بود و گریه میکرد و میخواست که برایش مانتو ببرم وزرا، گفت عجله کنم. عجله کردم و صدایش آوار شده بود توی سرم. دهن‌کجی رنج، شکلک در آوردن طاعون، وقتی قرار است آخرین دارایی ات یعنی غرورت را هم بگیرد. نزدیک بود و هوا گرم و من مانتو سفید گشادی پوشیده بودم و عینک آفتابی زده بودم به چشمم و نفس‌زنان از سربالایی بالا رفتم تا به در کلانتری رسیدم. آماده بودم که فحش بدهم، نه اینکه بخواهم اما در درونم جنجالی از کثیف‌ترین ناسزاها برپا شده بود. مأمور دم در اما سربازی بود که مجبور بود توی آن هوای پخته چکمه بپوشد، مانتو را بهش دادم و گفتم بدهید به فلانی، از در ساختمان هوای خنک و مطبوع کولر میزد بیرون و من جایی توی پیادهرو در سایه برای خودم پیدا کردم و ایستادم. وقتی رسید اول همدیگر را بغل کردیم. همیشه همین کار را میکنیم اما بعد زد زیر گریه. گفت لعنتی ها...آنقدر عصبانی بود که نمیدانست چه بگوید. آنقدر گیج شده بودم که نمیدانستم چه فحشی بدهم. دستم را انداختم دور گردنش و گفتم چیزیه که برای همه پیش میاد. گفت ولی خیلی عوضی بودند، اون زنهای خیلی ناخاله بودند و زشت حرف میزدند. میتوانستم تصور کنم با چه آشغالهایی مجبور شده سر و کله بزند. گفت شیفت کار صبح را از دست داده و این خودش یعنی پولی که پریده. لبخند آقای وزیرخارجه، تحقیر و اجبار هر روزه‌ی ما، جیبهای خالیمان، آخرین روزهای تابستان، خط کشیدن بر این سرزمین، زلزله، ناهاری که روی گاز داشت میسوخت، ترس...ترس...ترس...صادق هدایت اول بوف کور آن چند جمله‌ی معروف و محشر را دارد، اینکه حرفهایی هست که نمیشود به کسی گفت. که آنها روح تو را در تنهایی و انزوا میخورند. این چیز، این حرفها، ترس ها هستند. ترس...ترسهایی که روح تو را در انزوا میخورند و مخدوشت میکنند تا زمانی که با دستهای خودت، خط بطلان بکشی بر هستی‌ات.

با آ رفتیم خانه، عدس پلوی نیمه سوخته و ماست و خیار خوردیم. پشت سر هم سیگار میکشید و من گوشه‌ای روی مبل تک نفره نشسته بودم و تماشایش میکردم و فکر میکردم، فراتر از همه‌ی اینها چقدر دیدار دوباره اش خوب است.


برچسب‌ها: ترس
+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۹۷/۰۶/۰۴ساعت 15:40  توسط نجمه خادم  | 

مدام میشنوم که عشق مرده است، عشق وجود ندارد، عشق چیز انگلی ست، عشق مزاحم است، عشق چه چیز رقت برانگیزی ست، عشق چه چیز پیش پا افتاده ایست، عشق یک جور ترشح هورمون است، عشق قرارداد است، عشق یک جور حماقت است و الیآخر...

بیشتر فضای مجازی و شبکههای اجتماعی از یک طرف یا مشغول به نمایش گذاشتن علاقه و عشقورزی هستند یا در حال صحبت از اینکه چقدر چیز ناشایست و ناجوریست. اول از این نمایش و این وضع پر ریخت و پاش در رابطه با عشق، از این همه دست و پا زدن در مورد اشتیاقِ دو آدم. به یکدیگر، حیرت کردهام.

اما بعد این در نظرم آمده، که این آدمها کیستند؟! همهی مشتاقان و طرد کنندگان چگونه مردمی هستند، باسواد و بیسواد، از کجا میآیند؟ چه قشری هستند؟! و داوریهای اخلاقی و غیراخلاقی آنها، مربوط به چه قشریست؟! آیا این نیست که هر قشری یک اخلاقیات مخصوص به خود را دارد، چه خوشمان بیاید و چه نه؟! هر چند دنیای مدرن، سعی در یکسانسازی همه چیز دارد، صاف کردن طبقات، میلها و حتی انباشت ها. اما بعضی چیزها هستند که هنوز متعلق به طبقهی خودشان باقی ماندهاند. مثل جاز، موسیقی سیاهان، یا کنسرتوار موسیقی آدمهای بیش از اندازه سفید و ظریف. به میخوانم، نوشته اند که یا در خانوادهای ثروتمند و یا در فقر و نداری و کثافت به دنیا آمده، کمتر کسی در این خانواده معمولی و متوسط و میانهحال بلند میشود و کسی میشود. شاید چون ما بودن در شدیدترین وضعیت برایمان مفهومی ندارد و عشق البته یکی از آن شدیدترین حالات روانی آدمیست.

خانوادگی و خطر طرد شدن، توی آن ساختمان نیمه تمام و مارمولکهایی که از آجرهایش بالا پایین میروند، توی تاریکی یکدیگر را ببوسند، لمس کنند و دیوانهوار در آغوش میکشند.

ما چه تصوری میتوانیم از عشق داشته باشیم؟ در فرهیخته ترین حالت ( چون به هرحال طبقهی متوسط از ژست فرهیخته گرفتن خوشش میآید) چند نامهی متوسط برای یکدیگر مینویسیم. در رستوران یا کافه و پارکهای عمومی همدیگر را میبینیم، یکی دو بار در اوج داستان با هم پیادهروی بلند مدت میکنیم و خودمان را برای هم میریزیم روی دایره، حتی شده چند راز کوچک خانوادگی را فاش میکنیم، بعد میفهمیم که وقتش رسیده و فک و فامیل و سند ازدواج و بقیهی چیزها میآیند وسط. چند صباح دیگر نه حسی، نه حساسیتی...این هم از رسوم طبقهی متوسط است یا آنقدری در گذشته (یعنی همان چند روز راه رفتن و توی رستوران ورانداز کردن هم) بماند تا گندش را در آورد یا اینکه به کلی همهی ازدواج و عاشقیت را مورد استهزاء قرار دهد. ما این هستیم دیگر، نیستیم؟!

عشق متعلق به آن دختریست که با زیباترین ظرافتهای زندگی بار آمده، دو دوتا برای پول و آینده کردن، هیچوقت دغدغه اش نبوده است. خوراک خاویار و سوشی همانقدر برای او طبیعی ست که قورمهسبزی خوردن من، اینکه روزی خانهی نقلی کلنکی داشته باشد با یک حیاط و باغچه یک کوچک و گلدانهای شمعدانی و آفرینش هر روزهی این شادی های کوچک اصلاً توی برنامه اش نیست. زندگی خیلی با او بهتر مدارا کرده، جیب زندگی همیشه برای او سنگین و پر مانده. اوست که حتی وقتی دستگیرهی در را لمس میکند وقتی معشوقش را میبیند چیزی در دلش میلرزد. عشق متعلق به آن مردیست که مجبور نیست آخر راه عاشق شدن و ازدواج و تشکیل خانواده را به هم گره بزند. آنقدر فارغ است که میتواند به تمامی از وجود موهبتی که این احساس در اختیارش میگذارد بهره ببرد. اینجور آدمها که عشق، برایشان چیزی اضافه بر آن است که داشته اند. برکت دارایی شان، تأییدی بر گشاده دستی زندگی بر آنها، شادی ای که به خودشان هدیه میدهند تا هر روز با صدای بلندتر بخندند. مثل آدمهای فقیر، آنها هم به این شادی نیاز دارند، شادی پسری که به امید سیر کردن در نگاه پر لبخند دختر جوراب دوز ، هر روز دست توی سطل زبالهها میبرد.

کدام داستان عشقی و پرشور گذشته، در ملل مختلف مربوط به آدمهای طبقه وسط بوده است؟! جز اینکه دست کم، شخصیتهایش از یک خانواده یهودی تاجر طلا و بازرگان قدر قدرت جادهی ابریشم میآیند، اگر شاهزاده و یا پسر و دختری فقیر نباشند. آدم های متوسط، عشقشان هم حوصله سر بر و کسل کننده است، آنها فقدان خواست قوی و اشرافیتی را دارند که ذاتی عشق است. کدام دختری از طبقهی متوسط مثل منیژه بالای یک چاه مینشیند و اصلا به ذهنش خطور میکند مردی را بفریبد و دلش را در قلب او حبس کند؟! عشق آنقدر زیباست، آنقدر خارقالعاده است که ذهنی که درگیریهای معمول زندگی روزمره و معاش را دارد نمیتواند، حتی آن را ببیند، مثل دیدن تابلویی از روبنس و رد شدن از آن میماند برای کسی که هنر نخوانده است. از سمت دیگر، چه کسی بیش از آن دختر یا پسری که همهی زندگی اش در در زهر و زجری میگذرد که روزگار به او روا داشته و از کوچکترین مواهب حیات بیبهره است؟! او بیش از همه سزاوار عشق ورزیدن است و آن را بو میکشد، مثل وقتی فرق بوی تن بوگرفته و لجنمالی شدهی خودش را با بوی بدن صابون خوردهی عابران تشخیص میدهد. اوست که عشق را مثل بوی گلی کمبو یا بیبو در میان باتلاق به راحتی استشمام میکند و میتواند قسم بخورد که آن بو دلپذیرترین عطرهاست.

آنها، که عشق قوت قالبشان است. و ما نمیبینمشان، معمولاً اینجا نیستند. شب که میشود یا در خیال یکدیگر دست برده‌اند موهای هم را نوازش میکنند یا به راستی در کناری، رام غنوده‌اند. دور و بر ما نیستند. ما که عشقمان زندگی نیست.

تأملات خام شبانه درباره‌ی امکان عشق

پ.ن: عنوان، بیتی از آهنگ Hymen for the weekend با صدای کلدپلی و بیانسه است.

خود این آهنگ تا حدودی موجبات این یادداشت رو فراهم کرد.

+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۹۷/۰۶/۰۳ساعت 2:53  توسط نجمه خادم  | 

وقتی به آوارگی و مشقت زندگی فکر میکنم. نمیدانم چرا نه خاورمیانه نه آفریقا نه شرق دور هیچکدام توی نظرم نمی‌آیند. بیشتر از همه پهناورترین کشور جهان یعنی روسیه و تاریخش پیش چشمم میآید. یخبندان و محاصره‌های طولانی شهرها، جنگ و آشوب داخلی. به خصوص بیش از همه، سقوط تزارها در نظرم سهمگین است. انقلاب و آشوبی که صدها هزار نفر آواره و میلیون ها گرسنه برج گذاشت. آدمهای به زیر افکنده شده، تف شده، اهانت ها، غارتگریها، دسته دسته پرنسس ها و بارونس ها و شازده ها و اشرافی که جانشان را برداشتند و به هر ضرب و زوری بود خودشان را رساندند آنطرف آبها. که ناگهان هیچ شوند. توی نواخانهها، کمپها زندگی کنند، کف خیابانها دست فروشی و گدایی کنند. خیلی تصویر هولناکی ست. برای والاتری پرورش یافتن اما متحمل یک وضعیت رقت‌انگیز و نازل شدن. آن کاخها و قصرها را رها کردن و توی هر طویله ای جا شدن. آن بالرینهای صحنه های مجلل سنت پطرزبورگ که وسط خیابان های استانبول و لندن در عوض چندرغاز تن به رقصیدن برای تماشاچیان هنر نشناس میدهند. آن پرنسس هایی که در رختشو خانه‌ها و سالنهای آرایش و ماهی فروشی مشغول به کار میشوند، آن همه ندیم و خدمات و حشم، آن زندگی پر از تشریفات و مراسم رقص و آداب غذا خوردن را رها میکنند و گوشه‌ی خیابان، یا هر سقف نمورِ تاریکی، نان خشک مانده سق میزنند و همه چیز فقط معامله‌ی بقا و زندگی میشود.

بی‌شک زمان جنگ جهانی اول، همه‌ی دنیا رو ظلمات بزرگی گرفته، چه آن کشورها که اشغال شده‌اند و چه آنها که چکمه‌های اشغالگری پوشیده اند، همگی دگرگون شده‌اند. لرد ها و کنت ها و اشراف بیش از همه غرامت پرداخته اند، داراها بیشتر از ندارها، مستوجب رنج و بیچارگی شده‌اند. اما تصویر روسیه‌ی بزرگ، با آن اشرافیتی که طی قرون در آن یکه تازی میکرد و محکم و فاخر بود، تکان دهنده است.

اینها به یادم میآیند و متأثر میکنندم. دلم را به تنگ میآورند. احساس ترحم و شقفت بهشان پیدا میکنم. و بعد به نظرم میرسد که خوشبختی، که پیروزی که قدرت، آنقدر چرخشی ست که همه‌‌ی اینها بیهوده میآیند. نه رسیدن ها ارزشش را دارند و نه از دست دادنها. همیشه بستگی دارد که سر گلوله کدام طرف باشد. وگرنه همگی به یک اندازه درمانده ایم.

تماشای زندگی آدمها روی زمین این پرسش همواره است که خدایا این چه درماندگی ست؟ این دیگر چه جور بیچارگی ست که به ما رو کرده. این چه درماندگی ست که به ما روا می‌داری؟!

پ.ن: مصرع شعر عنوان از حافظ است.

پ.ن۲: صرفاً تاملات خام شبانه


برچسب‌ها: روسیه
+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۳۹۷/۰۶/۰۱ساعت 3:4  توسط نجمه خادم  |