پیرهن مورد علاقه ام را پوشیده بودم. گلهای طوسی_بنفش داشت با سر آستین های کمی پف دار.
با این حال زیر بغلم را کمی میزد و تنگ بود، سعی میکردم اهمیت ندهم و خودم را از تک و تا نندازم. وسط آن مهمانی شلوغ، مهمانهای مادرشوهر و عید نوروز، بعد او ازم پرسید که چه میکنی؟ جواب دادم یعنی چه که چه میکنم؟ خوب زندگی دیگر و گفت نه یعنی برای زندگی، گفتم مگر لازم است کاری بکنم؟! گفت چمیدانم، خوب بچه هم که نداری. من این طرف سالن بزرگ نشسته بودم. روی یکی از آن مبلهای چوبی راحتی که رنگ پارچه اش سبز تیره بود. او آنطرف بود، جایی که مبلها رنگ سبز پستهای داشتند و جای مهمانها بود. مثل این بود که از آن طرف دنیا یکی آدم را بگیرد به حرف زدن. همه توجهشان جلب شده بود و ساکت مانده بودند که ادامهی گفتگو را پی بگیرند. من سعی کردم لحظهای ساکت بمانم تا به خودم بیایم و بتوانم جواب درخوری بدهم. نگاهش کردم، مانتوی مشکی پر از پولک و مهرهای پوشیده بود و روی دماغش چسب زده بود. صورتش از دور برق میزد. گفتم: خوب اگه فکر میکنین، من بیکار میگردم و کیف میکنم. همینطوره! چکار میشه کرد.
بعد سعی کردم توی نگاهم یک چیز اضافه تری بریزم و پرت کنم سمتش، چون نمیشد فحش داد. مادرشوهرم مثل همیشه نگران شده بود و کم مانده بود مثل فنر از جا در برود. بیشتر اوقات وقتی فکر میکند من ممکن است خیلی صریح باشم، شروع میکند با خنده به جمع گفتن که: خوب نخود کشمش هاش تموم شده، بعد میخندد، یعنی دلخوری نداریم و زود به من یک جور دمنوش تعارف میکند. و خوب این جور چیزها، من را اذیت نمیکنند. عادت کردهام و حتی به نظرم بامزه میرسد. اما آن پرسش پر از فضولی را توی آن مهمانی نمیتوانستم تاب بیاورم. حیف آن پیراهنی که پوشیده بودم و حیف بازوهایم که فشار پارچهی تنگ ویسکوز بدون انعطاف را تحمل میکردند. مادرشوهرم بعد از حرف من بلافاصله بلند شد و شیرینی دوباره گرفت جلوی مهمان ها، بعد نشست کنارم و زیر گوشم گفت: این اخلاقش همینجوره. حرف الکی زیاد میزنه، تو ناراحت نشو. بعد خواهرشوهرم چشمکی زد و گفت بیشعوره! من هم بلند شدم و رفتم توی اتاق. هم اینکه نفسی بکشم و هم زیر بغلم پاره شده بود. اینهمه مراقبت مرده بودم و شده بود.
همهی مهمانها رفته و نرفته، از آنجا زدم بیرون، ملال عید و حرفهایی که نمیخواست بشنوی از یک غریبه و حس چنگ انداخته شدن از طرف چند هیولا، خفتم را گرفته بود. یک طرف فامیلهای همسرم بودند که همه اهل کار کردن و پول در آوردن بودند و یک طرف خودم که فرقی نداشت چه وقتی خواسته بودم و چه نه، از پس اش برنیامده بودم. و حالا هجوم آورده بودند، احساس میکردم لشگری یورش برده و خلاصه اش این بود که چیزهایی توی سرم زنده شده بودند که من با شنهای تعطیلات آنها را پوشانده بودم. از طرفی حس میکردم به اندازهی کافی حاضر جواب نبوده ام. مطمئناً مادرشوهرم اینطور فکر نمیکرد.
دیگر ندیدمش، جز یک بار در مراسم ختم، که هنوز روی بینیاش چسب بود. قبرستان در یکی از شهرهای کوهپایه ای و بالای کوه بود. هوا یخبندان و من به دنبال تلألو کوچک آفتاب مدام جایم را عوض میکردم. یک جا ایستاده بود.
خیلی دمغ و توی خودش بود. مادرشوهرش مرده بود و شوهرش گریه میکرد، ولی به نظر نمیرسید اخم تنگ و ترشش، از این بابت باشد. کارد میزدی خونش در نمیآمد. بعد از مراسم رفتیم خانه تا چایی بخوریم. جماعت ماتمزده دور هم نشسته بودیم و بزرگ خانواده حرف میزد، من توی گروه تلگرام با دوستانم چت میکردم که دیدم شوهرش آمد و زیر گوشش چیزی گفت.در جواب او با التماس نگاهی به او انداخت. چند بار زیر لب گفت خواهش میکنم، خواهش میکنم و گوشهی آستین مرد را گرفت. سعی میکرد ظرافت به خرج دهد و کسی متوجه نشود.اما شوهرش محکم دستش را گرفت و از خودش جدا کرد. انگار حشره روی دستش نشسته باشد. زن تنش را شل کرد و خودش را انداخت همان جایی که ایستاده بود. بعد زد زیر هق هق. خواهر شوهر توی گوشم گفت: دلم براشون میسوزه، اینم بدبخته ها... گفتم چی شده مگه؟! گفت چمیدونم مثل همیشه لابد.
خیلی دلم میخواست بیشتر بدانم، اما چیزی نپرسیدم. ارزشش را نداشت. وقتی یک بار پرسیدی، دیگر وارد این بازی شدهای، قانونش همین است، همهی زنها هم میدانند. برای همین من هیچ وقت نمیپرسم. آنچه باید بفهمم به زودی عیان خواهد شد. همیشه میشود، این را هم، همهشان میدانند.
اما بار آخر که دیدیمش، همین چند وقت پیش بود، وقتی زنگ زدند و گفتند وسط راه سفرشان از تهران گذر کرده اند و میخواهند یک سر بیایند پیش ما. وقتی شنیدم انگار سگ هار گازم گرفته باشد. خون توی رگم قل قل میکرد و با عصبانیت میگفتم این دیگر چه وضعش است؟ از کی تا به حال مردم سرشان را میاندازند پایین و میآیند خانهی آدم، مگر مهمانسرا هستیم و من از مهمان سرزده خوشم نمیآید و از این جور حرفها... سین هم گوشی توی دستش بود و زنگ میزد به مادرش، که این دیگر چه وضعش است و من داد میزدم که چرا میگویی که هی بگویند نجمه خوشش نمیآید و همه چیز زیر سر اوست و از این جور چیزها؟!ای هوار و لعنت به مرد ایرانی و ...نگویم دیگر.
وقتی زنگ زدند، خانه آنقدر کثیف بود که ده دقیقه پشت در منتظرشان گذاشتم تا حالت قابل تحملی به خود بگیرد. وقتی آمد تو، صورتش از خجالت سرخ شده بود و روزنههای پوستش از فرط خستگی باز شده بودند و از بین سوراخ ها ترشحات چربی زده بود بیرون و صورتش را برق ناجوری انداخته بود.
برای لحظهای با خودم فکر کردم که چقدر خوب است که من میزبانم و او مهمان، تسلط بیشتری به اوضاع داشتم و احساس قدرت میکردم، جایی بودم که میبایست باشم. او هم یک مهمان بود. میتوانستم بزرگورانه در حقش سخاوت به خرج بدهم و مهم همین بود. لباس سگ هار را در آوردم و لباس گربهی ملوس را پوشیدم یا روباه مکار، یا مثلاً جغد دانا، به هرحال جلدم عوض شده بود. شوهرش خوشرو و خوش صحبت بود. موهایش بور بود و لهجهی غلیظ شیرازی داشت.
سرگرم پذیرایی بودم و گذشته را از سرم تارانده بودم، حتی چند باری نشستم پای صحبتشان و بلند بلند خندیدم. وقتی حرف از مردهها شد یک خاطرهی کوچک هم تعریف کردم. بعد زن پرسید: تو، توی زندگی چه کار میکنی؟ آمدم براق شوم، ولی دیدم اینجا در حریم خودم هستم و وقت دارم برای شاخ و شانه کشیدن. گفتم قبلاً هم پرسیدی، ولی من کاری نمیکنم. گفت خیلی کتاب هم داری تو خونه ات...یعنی همهی اینا رو خوندی؟ گفتم خوب آره و خیلی هم نیستن. واقعاً هم نبودند. گفتم خودت چه کار میکنی؟ منظورم به جز بچهداری و اینهاست.
گفت: بچه؟! من این دو تا را ( نگفته بودم، ولی دو تا بچه داشت) همیشه میگذارم پیش مامانم و میخوابم. کارم شبانه روز خوابیدنه. جوری میخوابم که توپ و تانکم بلندم نکنه...
گفتم خوب به هرحال مادری کردن آدمو خسته میکنه...
_ نه چیو میگی! من اصلاً با اینا کاری ندارم. طبقهی بالای مامانم میشینیم. اونا همیشهی خدا پایین ان. من فقط دوست دارم بخوابم. همین. یک بار وقتی دبیرستانی بودم شیفت عصر بودیم و مامانم رفته بود بیرون و من غروب که مامان برگشت بیدار شدم. من خیلی تنبلم.
گفتم اشکالی نداره...بعضیها اینجوری ان. شایدم کمبود ویتامینی چیزی باشه، شایدم نه! اینم یک نوعشه دیگه...
بعد از آن احساس صمیمیت بیشتری کرد. مثل آنهایی که علفی چیزی بزنند و بیفتند روی دور حرف زدن، شروع کرد برایم از خاطراتش گفتن، از میل عمیقش به خواب، از دست و پا چلفتی بودن و حس و حالش اوایل ازدواج، مثلاً گفت که آن اولها چند بار غذا را سوزانده و یا آن وقتی که غذایی که توی ظرف کشیده، همگی از دستش افتادهاند و به سختی ته مانده غذا را از کف آشپزخانه و زیر کابینت و یخچال جمع کرده و برده سر سفره گذاشته است. همهی حرف هایش را گوش نمیدادم اما به همهشان میخندیدم چون مطمئن بودم چیز خندهداری دارد تعریف میکند.
همیشه توی مهمانیهای خانهی مادر شوهر یک گوشه مینشست، کسی نه با او حرفی میزد و نه او با کسی. هیچ کس جدی اش نمیگرفت. جز وقتهایی که کار بدی میکرد، مثلاً روی بدو بدو کردن بچه اش حساسیت به خرج میداد و جمع علیهاش برمیآشفا که چکار داری با این بچهی کوچک و چرا نمیگذاری بدود و بازی کند. و یا مثلاً آن روز، توی عید که دلم خواسته بود کلهاش را بکنم. اما حالا میدیدم همهی رفتارش، همهی حرفهایی که یکهو در هوا توی جمعها پرانده، از سر استیصالش بود برای پیدا کردن یک همصحبت. فقط یک آدم ناشی بود در حرف زدن، همین و بس به غیر از آن زنی خیلی معمولی بود با وظایف شوهرداری و علاقهی مفرط به خواب. و من مدام که به صورتش نگاه میکردم دلم میخواست دستمال مرطوب بردارم و روی صورت چربش بکشم و بگویم لطفاً لطفاً این شویندهی پوست چرب را از من قبول کن و قول بده هر صبح و شب پوستت را با آن بشویی.
برچسبها: طرحی از یک شخصیت