کلمه به کلمه

به خودم گفتم تو حاملگی کن درد با من.........

صدای قوام، یک سال است که موسیقی متن خانه‌ی ما شده است. قوام آن استاد فلسفه، که هیچ سر و صدایی ندارد به جز آن آشوبی که آن روزهای پاییز توی دل ما جوان‌های هنوز به بیست نرسیده، می‌انداخت. توی هیچ شبکه‌ی اجتماعی ای نیست، بدون هیایو. آنطور که خودش میگوید کاملاً آکادمیک اما با تمایلِ بسیار به دست گرفتن مشما به جای کیف در دست و پوشیدن کت و شلوار حتی در ملتهب ترین روزهای بهار دانشگاه.
 اما در خانه‌ی ما همیشه پاییز است، صدای وسایل جوشکاری توی حیاط، پشت ساختمان دانشکدهی ادبیات میآید، پچ پچ آرام بچه‌ها ست، سوال های بی‌ربط و خام دانشجوهای سال اولیست. در خانه‌ی ما همیشه دفتری از یک رساله افلاطون باز است، فایدروس...هیپیاس...جمهوری... افلاطون از مثل میگوید و از افسانه‌های کهن یونانی استمداد میطلبد. قوام به شوق میآید. تن صدایش گرم و پر از هیجان میشود. از همه میخواهد که گوش فرا دهند. بعد آرام چیزی را زمزمه میکند. جمله‌ای،حرفی، کلمه‌ای...بعد همانطور که نشسته مکث میکند و به صورت تک تک بچه‌ها خیره میشود. دنبال روزنه‌های دانایی میگردد. بچه‌‌ها گر گرفته‌اند. نیمی در افلاک و نیمی درون غارند. برزخ تازه دارد برایشان شروع میشود. 
صدای او موسیقی، خانه‌ی ما شده است. سین را دیوانه کرده، گاهی پادکستی جدید را جایگزین میکند اما بر میگردد به سال هشتاد و پنج. به درس طالس و آناکسیمنس، برمی گردد به افلاطون و رساله‌هایش. 
من هیچوقت صدای هیچ استادی را ضبط نکردم. اما حالا احساس خسران میکنم که آن صدای به خصوص را نگاه نداشتم. صدای او که اشارات میخواند یا تاریخ فلسفه‌ای اسلامی میگفت. از ابن میمون میگفت و دو تا حرف درشت هم بار غزالی میکرد. چرا نگه نداشتمشان؟! شاید چون هیچ وقت فکر نمیکردم با کسی بروم زیر یک سقف که اینطور گوش دهد و خسته نشود. 
میگوید هر درس را بیشتر از چهارده بار گوش داده، مثل شعری هر جلسه را از بر است. میداند کجا چه کسی بلند نفس خواهد کشید یا سرفه خواهد کرد. میداند کی چه میپرسد و پاسخ چیست. و به جز آن بارها به هر کدام از درسها فکر کرده و پرسشها را توی ذهنش مزه مزه کرده، در لاک خودش فرو رفته و باز فکر کرده.
 شبها با صدای او میخوابد. قوام اگر میشنید مسخره اش می کرد یا خنده‌اش میگرفت که کسی با صدای او بخوابد. 
 
می گوید، میخواهی بدانی چرا ول کنش نیستم؟ چون همه‌ی ما شدهایم ماشین برنامه ریزی، پر از اطلاعات، پر از دستورالعمل...هر کتابی که ‌میخوانیم یا فیلمی که میبینیم هر دانشی، برایمان مثل غذایی ست که فرو میدهیم. موتورمان را راه میاندازد. اما او تنها کسی است که اینطور نیست. او فکر میکند. 
میگوید نجمه، باورت میشود؟ کسی هست در دنیا که فکر میکند. او به هر کلمه‌ای که میشنود حساس است و نسبت به هر جمله‌ای آنقدر تعمق میکند که به کنه و ذاتش برسد. 
میگوید، به او گوش میدهم چون میبینم  او تنها فیلسوفیست که باقی مانده...تنها فیلسوف این عصر.
 
یادم میآید ما هم آن زمان ها شور میگرفتیم، مثل رقص سماع میمانست کلاسهایش او مدام از تعقل منطقی حرف میزد و ما بیشتر دچار جذبه میشدیم. این است که حال سین را نمیتوانم با خودم مقایسه کنم. آن وقت ها اول راه بودیم و هنوز درک درستی از چیزهایی که میشنیدیم نداشتیم شاید چون مصداقی نمیدیدیم. اما سین را میبینم که گوش دادن دوباره و تکراری هر درس چگونه او را هر بار او را از درون دگرگون میکند و به حالش غبطه میخورم و گاهی فکر میکنم شاید تنها شاگرد راستین او، همین سین است. همین سین از راه دور و ندیده و نطلبیده که وقتی میگوید گوش کنید، با تمام جانش حاضر است و میشنود. 
 
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۳۹۷/۰۹/۲۹ساعت 10:54  توسط نجمه خادم  | 

 
وقتی به فیلم عاشقانه فکر میکنم هیچ چیز به ذهنم نمیآید. فراموش کن آن کلاسیک ها را، سابرینا و کازابلانکا و برباد رفته و چه و چه...
یا همه‌ی آنچه روس ها و فرانسوی ها و ایتالیایی ها ساختند. هیچ کدام برای من مظهری از عشق نبوده، آن تکان احساسی که با خودم به ودیعه ببرم. آن لرزش و از همگسیختگی عاطفه که برای آنی من را به جنون بکشاند. نتوانسته‌اند مرا نزدیک کنند. 
یک سال پیش، به خاطر سالگرد کتاب «دایی  جان ناپلئون» بود که کسی در فیسبوک من را دعوت کرد به بازی، اینکه بگویم فیلم های عاشقانه‌ی زندگی ام کدام بوده‌اند. سوالی که مجبور شدم بی‌جواب بگذارم نه از سر اعتنا نکردن. ذهنم یاری نمیکرد. کدام فیلم؟ کدام فیلم لعنتی؟! مگر نصف بیشتر فیلمهایی که در هالیوود و بالیوود و اروپا ساختهاند، نمی عاشقانه نداشته‌اند؟ جدالی، کنکاشی برای نشان دادن جلوه‌ای از عشق، از حسرت و وسوسه و هوس و پشیمانی و سرخوشی و هیجان و هر چه که با خودش میآورد. 
پس چرا هیچ کدام از آنها در ذهنم نمانده‌اند؟! که بنشینم بارها ببینم و دلتنگی کنم و مرور کنم. 
عجیب است.
فهرست کردن، عاشقانه ها... امکان ندارد.
اما همان وقتها هم فیلمی دیده بودم. «آبی گرمترین رنگ است». و آن چشمهای خیس و صورتهای بدون آرایش فرانسوی با من مانده بودند. آن ادا اطوارها، آن سکانس توی کافه، که میدانستند فرصت و شانسی ندارند. برای اینکه شاید عقلشان برگشته بود سر جایش. محض رضای خدا این دیگر چه کوفتیست؟ دلزدگی بله...ولی برگشتن و حضور دوبارهای عقل...عقم میگیرد. با اینحال دوستش داشتم. گزیده بود مرا. مثل نیش پشهای میمانست در تاریکی شب، یا در هوای تابستان که بدنت را برهنه کردهای در معرض باد ملایم و زنبوری کوچک وز وز کنان، می نشیند روی پوستت و لحظه‌ای بعد داری درد میکشی و جای قرمزش را میمکی و تفی میکنی. اینطور بود. 
 
اما امشب «مرا با نام خودت صدا بزن» را دیدم. چه اسم قشنگی، چقدر رازگونه...فیلم در مورد کشف بود. کشفی عاشقانه، در مورد تنانگی نبود، در مورد روح آدمها بود که چطور به هم وصل میشوند و برای رسیدن از پوست میگذرند، از منافذ پوست ها...لمس شدن، نوازش، وحشیانه و تنگ در آغوش گرفتن و نرم بوسیدن، آنطور که شاعر میگوید «بر گونه‌هایت توک می‌زدم» یا یک طور دیگر « تو در گلوگاه من پنهان شدی» کال می بای یور نیم...شوریدگی محض بود. من از آن عاشقانههای شرقی خوشم نمیآید از محو شدن و ایثار، از غربی هایی که همه چیز را به کنار هم خوش آمدن و لذت بردن و روش های کامیابی بدل میکنند هم خوشم نمیآید. از نقص و تمنای انسانی لذت میبرم. از آرزومندی اش که هر بار میتواند کمی، تنها کمی بهره‌مند شود. این کامل نبودنش از سیراب نشدنش و عطش انسان برای انسان لذت میبرم و فیلم درباره‌ی این بود، درباره‌ی احساسات و من شیفته‌ی آن سکانس کنار دریاچه شدم. آن تماس های اول، جلو رفتن ها و پس کشیدن ها، ترس ها و دلجویی ها، امتحان کردنها و دلشوره داشتن ها، دانستن های بسیار و هیچ ندانستن ها....
امشب خوشحالم، گویی عاطفه‌ام جوانه زده، قلبم لبریز از نرمی و مهر شده، میتوانم دراز بکشم در رختخوابم و به موسیقی متن فیلم و علفزار سر سبز و باغ پردرخت و آبشار بلند و بزرگ پر تلاطم فکر کنم. 
 
بالاخره یک شماره از فهرستم را یافته‌ام. بروم برای بعدیها.

برچسب‌ها: فیلمبازی, عشق
+ نوشته شده در  جمعه ۱۳۹۷/۰۹/۲۳ساعت 4:12  توسط نجمه خادم  | 

سختترین کاری که کردهام، ویرایش کردن نوشته هایم بوده، پیشتر به حذف و اضافه راضی بودم، اما الآن فقط کم کردن نیست، خط زدن است، گاهی مجبوری، پاراگرافی را کلا پاک کنی که کل ایدهی داستان براساس آن در ذهنت شکل گرفته، اما میبینی در نوشتن چیزی دیگر به وجود آمده، چیزی راضیکننده تر و معقول تر، و آن ایده نه تنها درخشانش نکرده، بلکه مثل یک مزاحم نچسب، همهی داستان را از ریخت انداخته است.

نوشتن داستان شبیه به تراشیدن صورت و مجسمه سازی ست. مدام باید یک چیزی را ببری و بیندازی دور تا فلان برجستگی با خط را بیشتر نشان دهی، یا یک قلمبگی اینجا و آنجا، سر دماغ درست کنی تا قسمت واقعگرایانه اش درست تر پیش برود. هر چقدر دستت برسد و بی رحم تر باشی، موفق تری، اما خوب بیرحمی هم چالش است. برای بیرحم بودن نباید خشن باشی، باید ظریف و خونسرد باشی. وانمود کردن هم کافی نیست. واقعا باید همینطور باشی تا از آب و گل در بیاید.

به لطف دوستانم، نوشتههایم را میخوانم، و میریزم دور، غمگین میشوم. و اعصابم یک روز کامل بهم میریزد. مدام مثل یک موج در یک مدار بالا و پایین میروم. بیقرارم. با هیچ کس نمیجوشم و فکر میکنم. فکر میکنم. فکر میکنم. زیر دوش آب، در صندلی قرمز کنار پنجره، موقع مسواک زدن، موقع ریمل زدن، موقغ غذا درست کردن، موقع قهوه خوردن، موقع فیلم دیدن، موقع حرف زدن با سین، موقع یادداشت های روزانه نوشتن، موقع دراز کشیدن توی تخت و از دلپیچه نالیدن، موقع قدم زدن در خیابان دود و غبارگرفتهی ولیعصر که چند روز است چشم باران را دور دیده، موقع نشستن و فکر کردن به مادرم، به بابا و خواهرها و برادرم، موقع بازی کردن با بچههای خواهرم، موقع سفالگری یا نقاشی، موقعی که پشت میز نشسته ام و لپتاپ جلویم باز است، موقعی که کتابی جدید میخوانم. فکر میکنم. و دربارهی آنها تصمیم میگیرم. گاهی یک جدید جرقه میزند توی سرم و گاهی به این نتیجه میرسم که فقط پاک کنم و بگذارم برود. گاهی اگر کارم خوب نباشد، گوشت تلخ میشوم. بدقلق میشوم. از آدمهای دورو برم بدم میآید. میگویم من را با اینها چه کار؟ وقتی حرف از دورهم جمع شدن میزنند من بیشتر جوش میآورم.

اما همهی اینها هم میگذرد، میدانم این ادا اطوارها هیچ فایدهای ندارند و از تعداد آنها هم کم میکنم. ویرایش کردن مثل درمان جوش میماند، یک زمانی در میآوری چرکش را، یک زمان پماد میمالی، یک زمان ماسک صورت درست میکنی، گاهی رهایش میکنی تا ببینی گذر زمان چه تأثیری رویش میگذارد.

اما به هر حال قادر و راضی شدهام که این کار را کنم. خوشحالم، آپشن جدیدی رویم نصب شده. یک سال و خورده ای ست که روز به روز فکر میکنم صبورتر شده ام


برچسب‌ها: نوشتن
+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۹۷/۰۹/۱۱ساعت 1:17  توسط نجمه خادم  |