برچسبها: فیلمبازی, عشق
سختترین کاری که کردهام، ویرایش کردن نوشته هایم بوده، پیشتر به حذف و اضافه راضی بودم، اما الآن فقط کم کردن نیست، خط زدن است، گاهی مجبوری، پاراگرافی را کلا پاک کنی که کل ایدهی داستان براساس آن در ذهنت شکل گرفته، اما میبینی در نوشتن چیزی دیگر به وجود آمده، چیزی راضیکننده تر و معقول تر، و آن ایده نه تنها درخشانش نکرده، بلکه مثل یک مزاحم نچسب، همهی داستان را از ریخت انداخته است.
نوشتن داستان شبیه به تراشیدن صورت و مجسمه سازی ست. مدام باید یک چیزی را ببری و بیندازی دور تا فلان برجستگی با خط را بیشتر نشان دهی، یا یک قلمبگی اینجا و آنجا، سر دماغ درست کنی تا قسمت واقعگرایانه اش درست تر پیش برود. هر چقدر دستت برسد و بی رحم تر باشی، موفق تری، اما خوب بیرحمی هم چالش است. برای بیرحم بودن نباید خشن باشی، باید ظریف و خونسرد باشی. وانمود کردن هم کافی نیست. واقعا باید همینطور باشی تا از آب و گل در بیاید.
به لطف دوستانم، نوشتههایم را میخوانم، و میریزم دور، غمگین میشوم. و اعصابم یک روز کامل بهم میریزد. مدام مثل یک موج در یک مدار بالا و پایین میروم. بیقرارم. با هیچ کس نمیجوشم و فکر میکنم. فکر میکنم. فکر میکنم. زیر دوش آب، در صندلی قرمز کنار پنجره، موقع مسواک زدن، موقع ریمل زدن، موقغ غذا درست کردن، موقع قهوه خوردن، موقع فیلم دیدن، موقع حرف زدن با سین، موقع یادداشت های روزانه نوشتن، موقع دراز کشیدن توی تخت و از دلپیچه نالیدن، موقع قدم زدن در خیابان دود و غبارگرفتهی ولیعصر که چند روز است چشم باران را دور دیده، موقع نشستن و فکر کردن به مادرم، به بابا و خواهرها و برادرم، موقع بازی کردن با بچههای خواهرم، موقع سفالگری یا نقاشی، موقعی که پشت میز نشسته ام و لپتاپ جلویم باز است، موقعی که کتابی جدید میخوانم. فکر میکنم. و دربارهی آنها تصمیم میگیرم. گاهی یک جدید جرقه میزند توی سرم و گاهی به این نتیجه میرسم که فقط پاک کنم و بگذارم برود. گاهی اگر کارم خوب نباشد، گوشت تلخ میشوم. بدقلق میشوم. از آدمهای دورو برم بدم میآید. میگویم من را با اینها چه کار؟ وقتی حرف از دورهم جمع شدن میزنند من بیشتر جوش میآورم.
اما همهی اینها هم میگذرد، میدانم این ادا اطوارها هیچ فایدهای ندارند و از تعداد آنها هم کم میکنم. ویرایش کردن مثل درمان جوش میماند، یک زمانی در میآوری چرکش را، یک زمان پماد میمالی، یک زمان ماسک صورت درست میکنی، گاهی رهایش میکنی تا ببینی گذر زمان چه تأثیری رویش میگذارد.
اما به هر حال قادر و راضی شدهام که این کار را کنم. خوشحالم، آپشن جدیدی رویم نصب شده. یک سال و خورده ای ست که روز به روز فکر میکنم صبورتر شده ام
برچسبها: نوشتن