کلمه به کلمه

به خودم گفتم تو حاملگی کن درد با من.........

 
وقتی به فیلم عاشقانه فکر میکنم هیچ چیز به ذهنم نمیآید. فراموش کن آن کلاسیک ها را، سابرینا و کازابلانکا و برباد رفته و چه و چه...
یا همه‌ی آنچه روس ها و فرانسوی ها و ایتالیایی ها ساختند. هیچ کدام برای من مظهری از عشق نبوده، آن تکان احساسی که با خودم به ودیعه ببرم. آن لرزش و از همگسیختگی عاطفه که برای آنی من را به جنون بکشاند. نتوانسته‌اند مرا نزدیک کنند. 
یک سال پیش، به خاطر سالگرد کتاب «دایی  جان ناپلئون» بود که کسی در فیسبوک من را دعوت کرد به بازی، اینکه بگویم فیلم های عاشقانه‌ی زندگی ام کدام بوده‌اند. سوالی که مجبور شدم بی‌جواب بگذارم نه از سر اعتنا نکردن. ذهنم یاری نمیکرد. کدام فیلم؟ کدام فیلم لعنتی؟! مگر نصف بیشتر فیلمهایی که در هالیوود و بالیوود و اروپا ساختهاند، نمی عاشقانه نداشته‌اند؟ جدالی، کنکاشی برای نشان دادن جلوه‌ای از عشق، از حسرت و وسوسه و هوس و پشیمانی و سرخوشی و هیجان و هر چه که با خودش میآورد. 
پس چرا هیچ کدام از آنها در ذهنم نمانده‌اند؟! که بنشینم بارها ببینم و دلتنگی کنم و مرور کنم. 
عجیب است.
فهرست کردن، عاشقانه ها... امکان ندارد.
اما همان وقتها هم فیلمی دیده بودم. «آبی گرمترین رنگ است». و آن چشمهای خیس و صورتهای بدون آرایش فرانسوی با من مانده بودند. آن ادا اطوارها، آن سکانس توی کافه، که میدانستند فرصت و شانسی ندارند. برای اینکه شاید عقلشان برگشته بود سر جایش. محض رضای خدا این دیگر چه کوفتیست؟ دلزدگی بله...ولی برگشتن و حضور دوبارهای عقل...عقم میگیرد. با اینحال دوستش داشتم. گزیده بود مرا. مثل نیش پشهای میمانست در تاریکی شب، یا در هوای تابستان که بدنت را برهنه کردهای در معرض باد ملایم و زنبوری کوچک وز وز کنان، می نشیند روی پوستت و لحظه‌ای بعد داری درد میکشی و جای قرمزش را میمکی و تفی میکنی. اینطور بود. 
 
اما امشب «مرا با نام خودت صدا بزن» را دیدم. چه اسم قشنگی، چقدر رازگونه...فیلم در مورد کشف بود. کشفی عاشقانه، در مورد تنانگی نبود، در مورد روح آدمها بود که چطور به هم وصل میشوند و برای رسیدن از پوست میگذرند، از منافذ پوست ها...لمس شدن، نوازش، وحشیانه و تنگ در آغوش گرفتن و نرم بوسیدن، آنطور که شاعر میگوید «بر گونه‌هایت توک می‌زدم» یا یک طور دیگر « تو در گلوگاه من پنهان شدی» کال می بای یور نیم...شوریدگی محض بود. من از آن عاشقانههای شرقی خوشم نمیآید از محو شدن و ایثار، از غربی هایی که همه چیز را به کنار هم خوش آمدن و لذت بردن و روش های کامیابی بدل میکنند هم خوشم نمیآید. از نقص و تمنای انسانی لذت میبرم. از آرزومندی اش که هر بار میتواند کمی، تنها کمی بهره‌مند شود. این کامل نبودنش از سیراب نشدنش و عطش انسان برای انسان لذت میبرم و فیلم درباره‌ی این بود، درباره‌ی احساسات و من شیفته‌ی آن سکانس کنار دریاچه شدم. آن تماس های اول، جلو رفتن ها و پس کشیدن ها، ترس ها و دلجویی ها، امتحان کردنها و دلشوره داشتن ها، دانستن های بسیار و هیچ ندانستن ها....
امشب خوشحالم، گویی عاطفه‌ام جوانه زده، قلبم لبریز از نرمی و مهر شده، میتوانم دراز بکشم در رختخوابم و به موسیقی متن فیلم و علفزار سر سبز و باغ پردرخت و آبشار بلند و بزرگ پر تلاطم فکر کنم. 
 
بالاخره یک شماره از فهرستم را یافته‌ام. بروم برای بعدیها.

برچسب‌ها: فیلمبازی, عشق
+ نوشته شده در  جمعه ۱۳۹۷/۰۹/۲۳ساعت 4:12  توسط نجمه خادم  |