همیشه سر برشهای زمانیام به مشکل برمیخورم. مسئلهی بزرگ دیگرم به عنوان یک کل دیدن و بعدا یکی یکی رفتن به جزیئات است. یعنی تقریبا نگاهی که یک رماننویس دارد. با خودم فکر میکنم چرا حتماً باید داستان کوتاه بنویسم؟ و چرا باید نگاهی که دارم را خراب کنم؟ نه اینکه خودم را بخواهم بگذارم پیش بزرگان. اما فرض کنید داستایوفسکی همهی استعدادی که برای نوشتن این رمانهای سترگ داشت را کنار میگذاشت تا بتواند نوشتن داستان کوتاه را یاد بگیرد. یعنی وارد کردن تقابل و کنش و واکنش ها در یک خط زمانی نسبتا کوتاه را. چه بلایی سر دیگر آثارش می آمد؟ آیا به کلی از نوشتنشان منصرف نمیشد؟ و آیا یکی از اینها به شکلی بی اندازه بد نمیشدند؟ تا جایی که خواندهام بیشتر نویسندهها یا کوتاه نویس هستند یا بلند. مثلا ایشیگورو داستانهای کوتاه معرکهای دارد اما همین که بلند مینویسد حوصلهی خوانندگانش را سر میبرد. حتی با قصهای مثل هرگز ترکم نکن که جذابیت های درونی دارد، باز هم خواننده از یکنواختی گله میکند. یا رومن گاری که به یادماندنیترین بلندها را نوشته است، کمی در داستان کوتاه میلنگد.
خلاصه اینکه گاهی فکر میکنم نباید زور بزنم. زور بیخودی. همین توش و توانی که دارم را صرف نوشتن رمان کنم. داستانهایی که در سرم زندگی میکنند و سالهاست از من میپرسند پس چه مرگت است که ما را نمینویسی؟ گاهی وقتها به عنوان ایدهی کوچکی جلوی این نویسنده و آن نویسنده خودفروشی میکنند تا حسادتم را بربیانگیزند و من عین احمقها نشستهام و منتظرم که داستان کوتاه بنویسم. آه که هر جور شده، دیر یا زود باید بنویسمشان و بفرستمشان به بازار و بعد که خانم نویسنده شدم. بروم سر عیش و نوشم با قهرمانهای بزرگ. آنهایی که قرار است تا مدتها بعد از خاکستر شدن همراه با آدمها بمانند. مثل خوزه آرکادیو بوئندیای پسر که تا مدتها پس از مرگ بوی باروت میداد. و چه قدر خوب است صد سال تنهایی. چه قصهگوی بزرگیست مارکز. چه وقت تلف کردنیست که بنشینی و داستانهای کسانی را بخوانی که قرار است هزار جور گاف ازشان بگیری. که هی از کممایه بودنشان لجت بگیرد و مواظب باشی که مثل آنها نشوی. در صورتی که دم دستت است. همهی بهشت در یک قدمیست. ترجمه شده و حاضر و آماده و هر چیزی که میخوانی از خدایت هم هست که ازشان تأثیر بگیری. بگذار در سرزمینی زندگی کنی که غولهای بزرگی بر سر تصاحب قدرت میجنگند. نه آدمهای میانمایه و دست چندم.
وقتی دبیرستانی بودم. یک دختری بود به اسم مریم که پیشدانشگاهی بود. جشنواره خوارزمی را برده بود با پژوهشی به اسم "شعری که زندگیست". من هم سال پایینی بودم و "آتش در ادبیات" را کار میکردم و فعلاً جایزه استان را برده بودم. مریم تاثیر بزرگی روی من گذاشت. تاثیر شاید بدی. جایزهی کشوری خوارزمی این بود که میشود بدون کنکور رفت و ادبیات خواند. مریم سال پیشدانشگاهی هیچ دغدغهای نداشت جز خواندن ادبیات و قصه و فکر کردن و آماده شدن برای رفتن و باز هم ادبیات خواندن. این کارش من را به فکر برد که چرا باید این کار را کنم؟ چرا بخواهم برنده این جایزه شوم؟ من که به اندازه کافی خوبم و میتوانم هر رشته ای که دلم خواست بخوانم و از طرفی آنقدر در ادبیات خوبم که هر روز استادان دانشگاه میآیند با من مصاحبه میکنند و معلم ها بدون نگاه کردن به ورقهام به من بیست میدهند. چرا باید بخواهم باز ادبیات بخوانم؟ به جایش میتوانم چیز ناشناختهتری بخوانم. و کاری کنم که این جایزه باز نصیب این مدرسه نشود که اینقدر بهش افتخار کند و بزند توی سر شاگردان خودش. بیشتر از هر چیزی دلم نمیخواست با دست خودم برای مدرسه افتخار بخرم. برای همین تصمیم گرفتم توقف کنم. ادامه ندادم. میگویم تأثیر بد. شاید چون ادبیات بهترین و سرراست ترین راهی بوده که میتوانسته ام بروم. و «خوب» چون من نمیتوانستم هیچ وقت تا این اندازه قدر چیزی را سرچشمهی حیاتم است بدانم. وارد راهی با مسئولیت کم و حشمت زیاد میشدم. راهی که من برعکسش را رفتم. راه تحقیر شدن. ندیده شدن و انزوا بود. راه فکرهای سخت و شک و تردیدها. راهی بود که نه کسی را واداشتم به من افتخار کند نه برای هیچ ارگانی جایزه خریدم. راهی که از یک شاگرد ممتاز نخبه تبدیل میشد به یک دختر معمولی با یک اشتیاق. و بالاخره همین است. همهی آنچه من میخواهم. درخشیدن و کف زدن با من جور نیست. اما اینکه من را بخودم بسپارند تا چیزی را که میخواهم بنویسم. این منتها آرزوی من است. این روزها به ادبیات بازگشتهام. چه قدر همه چیز را فراموش کرده بودم. همهی این سالها همراه با ادبیات قدم برداشته ام. اما او آنطرف خیابان بود. من این طرف. حالا هر دو دست هم را گرفته ایم. به آرامی. بدون عرق کردن. بدون فشار. بدون هیچ اضطراب و معذب بودن.
ولی از مریم نگفتم تا به این نتایج برسم. مریم در قدم زدنهایمان در حیاط مدرسهای که در حاشیهی رودخانه بود. برایم از طرح رمانش میگفت از رمانی بزرگ که در آن غولهای ادبیات همگی قهرمان هایش هستند. یک سرزمین بزرگ و جاودانه. یک قصهی فانتزی بینظیر بود و وقتی جزئیاتش را میگفت. با خودم فکر میکردم چه طور ممکن است این چیزها به ذهنش برسد. حالا که دوباره وارد قلمرو غولها شدهام به یاد مریم افتادم. نمیدانم کجاست. آن همه جایزه و خوشآمدگویی به دردش خورد یا نه؟ نویسنده شد یا نه؟ و الان با خودش و زندگیش چه میکند و چرا خبری از او و غولهایش نیست.
فکر میکنم حتی وقتی ما انتخابی هم نمیکنیم و به آن راهی ادامه میدهیم که به نظر مقدر شده است و بهترین است برای ما، باز هم با دنیایی از غافلگیریها و نیروهای متضاد رو به روییم. و این چیزیست که دلم میخواهد رمانهایی که خواهم نوشت از زندگی یاد بگیرند.
برچسبها:
نوشتن