کلمه به کلمه

به خودم گفتم تو حاملگی کن درد با من.........

هر آدمی، یه امکانه. واجب نیست. حتی و ضروری نیست. کامل هم نیست. هر آدمی یه حسه. یه باد. یه لحظه خوشی. یه لحظه غم. آدم سیلانه. گردشه. چرخشه. می‌تونه باشه. می‌تونه نباشه. می‌تونه نیومده با دستمال کاغذی پاک شه. می‍تونه یکم بیشتر باشه و حس کنه. هر آدم یه امکانه. بعد فکرشو بکن. دو تا ممکن به هم میرسن. منظورم این معاشرت‌های هر روزه نیست. از اینایی که آدمها به یه دلیل نفع و سودی بهش تن در میدن. منظورم یه چیز بزرگتره. چیزایی که آدمها جهنم رو به خاطرش خریدن. گفتن گور باباش. ارزشش رو داره. منظورم از همو ابتدای کار قصه‌س. اون قصه هایی که ما سیه روزی الان‌مون رو میندازیم گردن‌شون.

آخ! قلبم درد می‌کنه. رگ‌هام تیر می‌کشه و پشت پلکم می‌پره. تعداد موهای سفیدم بیشتر شده و برای اولین بار. اولین بار در کل زندگیم موهام داره می‌ریزه. همین جور پیش بره مو توی سرم نمی‌مونه. چی شده؟ چه مرگمه؟! کاش می‌فهمیدم. کاش خودمم سر در میآوردم به خدا.

یادم نیست به چی فکر می‌کردم. بعد چرا اومدم اینجا؟ چی خیال کردم با اومدنم. با نوشتن کدوم گره باز شده؟

دیگه نمیخوام به امکان‌ها فکر کنم. به چیزای موقتی. یه چیز یقینی می‌خوام.

کاش اینقدر ذهنم شفاف می‌شد که می‌تونستم یه بار همه چیز رو درست ببینم. بعد یه تصمیم روشن بگیرم و پاش بایستم. اما حتی اونقدر سرم خلوت نیست که بتونم راحت گریه کنم. منظورم همین برون ریزی معمولی رو هم باید منظر زمان و مکان خاصش باشم. دیگه امکانش نیست که چند روز. یک هفته. دو هفته. در دنیا رو به روی خودت ببندی و سلامت بیای بیرون. مجبوری بندازیش گردن بدنت تا اون تحلیل بره. هی قورت بدی.

نمی‌فهمم چرا این بلا باید سر من می‌اومد. نمی‌فهمم چرا... اینجوری آخه؟! مگه قرار نبود شیرین باشه؟

حداقل اولش؟

چرا اینقدر بد دچار سوتفاهم شدم؟

چرا ذهن و روحم رفت این سمتها؟

چرا؟...

همه‌ش میگم هر آدمی یه امکانه.

اما این چه امکان رقتانگیزیه؟

این چه حال نکبتیه؟

درست نمیشم. دیگه...

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۴۰۲/۱۰/۱۱ساعت 23:12  توسط نجمه خادم  |