خیلی سال است که دیگر رخت و لباس نمیخرم. اشتیاقم را برای نو کردن جامه از دست داده ام. منظورم این است که دوره نمی افتم توی پاساژ و بازارها و هر چه به چشمم دیدم بخرم، یک دلیلش این است که از مصرف گرایی بیزارم و دوم اینکه من اهل دور انداختن چیزی نیستم. حتی آن چیزهایی که جا به جا سوراخ شده اند و پوسیده اند. از فرط استعمال گشاد شده اند و رد انداخته اند یا به خاطر اضافه وزن دنباله دارم، دیگر اندازه ام نیستند. این همه انباشته کنم که چه...بله شاید علتش اینها باشد و شاید هم نه.
یک روز سرم را از پنجره میکنم بیرون و به پهنای صورتم لبخند میزنم؛ قدردان مرحمت خدای تهران. یک روز دیگر یادآوری میکنم که پنجره را باز نکنم. چرک نرود توی گلویم. زمستانی که منتظرش بودم از دست نرود. از تهران بیشتر از همه به این خاطر بدم می آید. چون زمستانش شبیه زمستان نیست. من باید جایی باشم که زمستانش را جشن بگیرند. نه اینکه هول هولکی ردش کنند که به بهار برسد. گیریم رسید به بهار؟ که چی؟... بهارش هم مثل یک ساندویچ فلافل ارزان قیمت سر پامنار است دیگر. با ترشی های مانده و خیارشورهای پلاسیده و گوجه های سفیدک زده و صف شلوغ مشتری.
مردم با هر ضرب و زوری که شده پول خونشان را جور میکنند تا چهار تا لباس زشت، ته انباری مانده که با دو تا منجوق دوزی و گل قلمبه سلمبه و یک آستین چینی پف دار، بازیافتش کرده اند. بخرند و توی مهمانی ها در ضمن پاس داشتن سال نو، جامۀ نو، چشم و چار همدیگر را از این همه باسلیقه و مدروز بودن و شیک پوشی در آورند. همه هم متفق القول اند که شب عیدی، هم چیز قرار است سوبله حساب شود پایشان و این را به عنوان یکی از عناصر فرهنگی شان پذیرفته اند.
شاید من هم ممکن بود، از همین جماعت باشم. اما نشدم. دست انتخاب و آگاهی و چیزهایی که طی سالها یاد گرفته ام را کنار بگذارم. فکر کنم از این جهت باشد که ذوقم کور شد.
وقتی بچه بودم. بابا همیشه برایمان، لباس های قشنگی می گرفت. این لباس ها به حدی قشنگ بودند که به تنمان زار می زدند. محله و اطرافیان و باقی بچه های دور و بری که می شناختم و باهاشان دوست بودم. دخترهای توی کوچه که سرشان را پایین می انداختند و می گفتند پدرشان بیکار است. و من باید می رفتم دنبال دقیق معنی لغوی بیکار. یا آنهایی که آنقدر خوشبخت بودند که پدرشان هر روز از کارخانه می توانست برایشان یک بسته شکلات مینو بیاورد اما در عوض همیشه کهنه پاره تنشان بود و پول جلد کردن کتاب مدرسه شان را نداشتند. یا آن که آنقدر پدرش مادر را کتک زده بود که او حالا مجبور بود با مادربزرگ پیر و فقیرش زندگی کند. دیگر کیفی ندارد وقتی ببینی پدرت مهندس است و همه چیزت تمیز و منظم است و دفترهایت را کادهای قشنگ گرفته ای و موهایت شانه شده و لباس زرد خال خالی از ناف تهران رسیده را می پوشی.
دلم می خواست پولم را جمع کنم و برای بقیه کارت پستال بخرم. بچه ها هرچه قدر هم فقیر و گدا باشند باز قشنگی هدیه کارت پستال شبیه گل که از فروشگاههای شهر و روستا و رفاه خریده ای را می فهمند. هر چند برایشان لباس نو نمی شود یا یک دفتر دوییست برگ املا.
اما چیزی که به این نیمچه شادی قبل از عید تیر خلاص زد. آن وقتی بود که پدربزرگ مرد و همه گفتند امسال می رویم سر خاکش. البته همان سال عید افتاد شب. من و بقیه بچه ها لباس نو پوشده، دور سفره کوچکی که توی اتاق پدربزرگ و مادربزرگ انداخته بودند جمع شدیم. آینهی چوبی فیروزه ای و قرآن وسط بود و یک تصویر از پدربزرگ که قلیان گذاشته جلویش و پیرهن چهارخانهآبی و دو جیب پوشیده، آستین هایش را داداه بالا و سرش را کمی کج کرده و دارد لبخند می زند. بی خیال دنیای تلخ ما.
لازم به شهود در عالم بچگی نبود تا بفهمم، برای همیشه فاتحهی دور هم جمع شدنها و نشاط و هیاهوی لباس جدید، سر سفرهی هفت سین، برچیده شد.
پدر و مادرم، عمو و زنعمو و عمه ها و مادربزرگم گویی دلیل و انگیزهی عید کردن را برای همیشه از دست دادند. طی سالها، با تمام ترفندها و نقشه های ما بچه ها، نمایش هایی که آماده اجرا می کردیم، قلک هایمان، کارت پستال ها و هدیه ها، بسته های تافی میوه ای و کره ای. هیچ کدام جلوی آنها را نمی گرفت که موقع تحویل سال را نخواهند در قبرستان بگذرانند و قسمت تلخ ماجرا این بود که ما هم در دل بهشان حق می دادیم. او تنها آدمی بود در خانواده که بلد بود جوک بگوید و بخندد. بلد بود از دل زشتی، رنگین کمان ببیند. بلد بود ریسک کند. بلد بود بازیگوش باشد و یک تصادف هولناک برای همیشه او را از ما گرفته بود.
برای همین وقتی هانی آمد، بدجوری دل همه مان گرم شد. برایش برنامه نریخته بودیم. زنعمو اصلا دیگر قصد حاملگی را نداشت. دو تا بچه اش از آب و گل در آمده بودند و دیگر حوصله ی پوشک کردن و شیر دادن و شب بیداری نداشت. ولی آمد. و ما همه به خاطرش لباس نو پوشیدیم. روز اول بهار بود. برای همین اسمش را بهار گذاشتیم. دورهمی نشستیم و فکر کردیم اسم این نوزاد که نوروز برایمان آورده چه باشد و فکر کردیم بهار. در دفترچه اولیه هم همین را برایش نوشتیم. ولی دو روز بعد نمی دانم چه شد که گفتند هانیه بهتر است. راستش فرقی هم نمی کرد. من این اسم را هم دوست داشتم. هانیه موهای خرمایی رنگ نرمی داشت و لب کوچک سرخی. لب هایش قشنگ ترین ویژگی اش بودند. من آن وقتها نوجوان بودم و خیلی توی بحر زشتی و زیبایی می رفتم. هیچ کدام از فامیل های ما از اینجور لب های قشنگ نداشت.خود زنعمو هم لبش به این زیبایی نبود. اما احتمالا این لب ها برمی گشت به او و قوم و خویشش. همیشه لب کوچک سرخش که وسط پوست شیری اش می درخشید نگاه می کردم و با خودم می گفتم، یعنی همین جور معرکه می ماند و بلوغ خرابش نمی کند؟
برای چند سال پیاپی، نوروز روشن بود. سفره هفت سین و انواع سبزی های عدس و گندم و لوبیا توی طاقچه ها و روی رف پنجره ها بودند. درخت های حیاط هم انگار یادشان آمده بود شکوفه بدهند. شکوفه های سیب و گیلاس و و درخت توت که سبزی چوست شاخه ها را ترکانده و زده بود بیرون. حال عمومی همه کمی بهتر شده بود. ما در خانه های سازمانی نشسته بودیم و دیگر نیاز نبود پول اجاره بدهیم. عمو وضعش بهتر بود و عمه ام دانشجو شده بود.
یک بار، یک شب پاییزی، زنعمویم تعریف کرد برایم این را، هانیه بغلش بوده و او یک عقرب زرد را می بیند که روی لباس دخترش راه می رود. زن عمو آنقدر می ترسد که بچه اش را رها می کند. توامان وحشت و جان عزیز است دیگر. هانیه از حرکت مادرش تعجب می کند و گریه می کند اما آن موجود اسمش را نبر، از روی لباس دخترک رد می شود و بدون آسیبی راهش را کج می کند که برود. بعد عمو هم می آید و با جارو بدون اینکه آسیبی بهش برساند از در خانه، می اندزدش بیرون. می گوید خدا به بچه من رحم کرد و من به این موجود کوچک. عمو از این دست آدم هاست. دلرحم ترین گونه ی هستی. سرگری مورد علاقه اش این است که بنشیند و دل و آلات ضبط صوت و تلوزیون و هر لوازم برقی را که می شناسد در بیاورد و بریزد بیرون و بعد هم سرهمش کند و خوب کارش را خوب بلد است. هر چند که این فقط یک سرگرمی ست. کاری به کار آدمهای دنیا ندارد و سرش توی کار خودش است. کم حرف میزند. بخشنده است. مهربان است و صدایش را ندیده ام هیچ وقت بالا ببرد و چشم های درشتی دارد که به آفتاب حساس اند و زیر نور آفتاب، زود سرخ می شوند. زنعمو از آن زنهای پر شور و شر است. نقطه مقابل همسرش. جدی اش آمیخته به شوخی ست. بلند می خندد. اهل رویا دیدن و رویا بافتن است. آن شب خدا رحمش آمده بود. پاییز بود و من خیلی ناراحت بودم از این شهر که این همه حشرات بدجور و پلید دارد. این مرض هنوز هم با من است. یک بار روانشناس بهم گفت که تهران هر چه داشته باشد از اینجور جانورها ندارد و خیالم را راحت کرده بود. به خاطر مامان مجبور شدم چندباری بروم پیش روانشناس. مامان همیشه نگران ترس های از نظر خودش بی خود و بی جهت من است.
به اینجای قصه که میرسم دوست دارم کوتاهش کنم. اول اینکه آنقدر سریع اتفاق افتاد که رشته اش از دست همه در رفت و دوم اینکه بدون اینکه احساسات بر من غلبه کنند هیچ وقت نتوانسته ام حتی در خیالم هم بازسازی کنم. تابستان بود که خدا دیگر رحمش نیامد و با خودش فکر کرد ما به اندازه ی کافی طعم شادی را چشیده ایم و او تصمیم گرفت او را ببرد پیش خودش. زنعمو تا مدتها افسرده بود و خودش را نمی شناخت. عمو را من به چشم دیدم که موقع تشییع جنازه دخترکش، خودش را گذاشت توی خاک و با او دفن کرد. با آن سکوت و خودداری همیشگی اش، آن لحظه ای که سرش را برگرداند تا نبیند.
عید آن سال، تلویزیون ایران دیگر، تصمیم گرفت از این پس به جای توپ در کردن و ساز نقاره، تیر شلیک کند و بریند به احوال هر کسی که ماهواره نداشت. من هم دیگر شکایتی نداشتم. نه دلم جامه ی نو می خواست نه به روز نویی باور داشتم. چرا که دیگر فهمیده بودم. ما دوره می کنیم شب را و روز را و هنوز را....
برچسبها: گذشته