کلمه به کلمه

به خودم گفتم تو حاملگی کن درد با من.........

من قرار است چه شوم؟ یک موجود دلگرفته؟ من قرار است چه باقی بمانم؟ یک  موجود دلگرفته، من چه هستم؟ یک موجود دلگرفته. 
تصور میکردم طی این روزها حالم بهتر شود. دیدن آدمهایی که دوستشان دارم . 
خواهرها، خواهرزاده ها، جمع شدن، آرامشی که از وجود مامان بابا میگیرم و الی آخر. اما افاقه نکردند. اول مثل قرص مسکن و بعد گویی ناگهانی از قرص گرفته شده باشم.
بزنم بیرون و بزنم به دیوار، حوصلهی آدمیزاد ندارم. طولانی شده. نباید اینطور بشود. 
 
دیروز او نوشته بود که خسته است و کم آورده و کاش من بودم و کس دیگری تا حالش بِه میشد. من نبودم و مطمئن نبودم اگر باشم کاری ازم بر میآمد. مثل وقتی که آن یکی دیگر گفته بود بیا فرار کنیم مثل تلما و لوئیز و من آدم فرار کردن نبودم. در ادامه نوشته بود، به خودش دلداری داده، به خودش گفته آرام بگیر که چیزهای خوبی هنوز توی زندگی ات هستند، مثل خانواده ات و نون و آن دیگری. یادداشت را خواندم و دخترک مینیاتوری توی دلم پایکوبی کرد و کِل کشید. آنقدری بودم که یکی با من به خودش دلگرمی میداد. و آن دلی که این همه دوخت و دوز شده بود میخواست باورش کند. 
جز این؟ جز مسرتی زودگذر و خودخواهانه چه بودم من؟ دوست که نبودم. رفیق که نبودم. 
هر روز به خودم میگویم دیگر از چیزی نمیترسم. مثل بچهها که وقتی هاپوهای بزرگ ترسناک با زبان آویزان و دندان های نیش تیز میبینند، همچنانکه از برابرش میگذارند با خود میگویند: آخ اون که فقط یک هاپوئه، من که از هاپوها نمیترسم. هاپوها از من میترسن. 
نمیدانم. روز به روز یادآوری میکنم به خودم، چیزهایی را که باید ازشان بترسم. من به ترسیدن بیشتر از هر چیزی این روزها نیاز دارم. اگر روزی نترسم چه!؟ نترسیده دیوانگیست؟ هنوز آنقدری هراس ته دلم مانده که اینها را بپرسد و من سخت چسبیده ام بهشان. 
ولی حال من چرا نباید خوب باشد؟ با این خانوادهی عزیز و محترم و خوشنام و خوشقلب، با این همسر مهربان که سراسر پذیرش و درک است که عشقش را چون شالی ابریشمین پیچیده ام دور تنم، در من چه چیزی به خودش این جسارت بد بودن را میدهد. فقط اینکه خوب نیستم و شاید باید از زمانه معذرت بخواهم که حالم با 
شرایطم سازگار نیست. 
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳۹۷/۰۵/۱۷ساعت 1:55  توسط نجمه خادم