ولی شوریدگی که فصل نمیشناسد، نه به خاطر باران یا آفتاب، که در میانهی جنگ هم میتواند برسد، گویی آن همه آشوبی که جهان را گرفته کافی نیست برایت، میآید تا خودت سرریز کنی. چه فرقی میکند کی و چه وقت...شوریدگی مانع نمیشناسد، ناگهان زیبایی به تو یورش میبرد. زیبایی ساختار هورمونهای بدنت را تغییر میدهد. شامه ات را نسبت به بوها حساس تر میکند، دنیا را خواستنی میکند، بله حتی در بحبوبهی بلا، حتی در دار مکافات...
چرا به تو فکر کردم؟! چرا صدایت به گوشم آشناترین رسید، چرا پژواک صدایت در گوشهایم تا این اندازه مرا برانگیخت که دیگر نتوانستم هیچ صدایی بشنوم.
رقیق القلب شده ام، با هر چیزی فوری به گریه میافتم. مثل بچه گربهای که مادرش را جلوی چشمش دریده اند و سنگ زده اند، توی شب زوزه میکشم و با پنجه هایم چشمهای خودم را زخم میکنم. کودکان من را به گریه میاندازند، آدمهای شاد یا آدمهای غمگین، کلمات چاپی کتابها که گاهی فقط توصیفی اند، توصیف ماه پشت پنجره یا یک منظرهی پیش پا افتاده و ساده یا خیابانی پر از مغازه با چراغ های نئونی...اشکم راه میافتد، شاید برای این است که میدانم هرگز به تو نخواهم رسید. میدانم سهم من ایستادن و تو را از دور دیدن است، از پشت شیشههای مانیتور...
برچسبها: یادداشت_های_زنی_عاشق_در_من
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۹۷/۰۵/۰۴ساعت 4:14  توسط نجمه خادم
|