بعضی وقتها آدم تا اندازه ای امیدوار میشود به خودش که فکر می کند همین حالا میتواند کهکشان راه شیری را فتح کند. ولی وقتی پای نوشتن به میان می آید. هر روز خدا مجبوری با یک ناامیدی سیاه که به نظر ابدی می آید بجنگی. مشکل اینجاست که این تنها لذتیست که داری. و البته لذتی مازوخیستی نیست. بلکه کاملا لذتی والاست با تعاریف کانتی. یا اصلا میشود مصداق همان حرف امام علی که می گوید کار تفریح است. اما مدتها به صفحه ای خالی خیره میشوی و چیزی به ذهنت نمی رسد. موقعیت ها و فضاها می آیند. اما بیرون شیدن یک داستان تمام عیار از آنها...نه نمی شود و جور در نمیآید. افسانه های کوچک و ماندگار نویسندگی را مرور می کنی؛ منتظر می مانی یک روح الهام بخش جلویت سبز شود و بهت دیکته کند. این اتفاق نمی افتد. خودت را به پژوهش سرگرم می کنی. پژوهش در مورد شخصیت های داستانی. نوع زندگی آدمها و طریقه ی کنار آمدن با خودشان و ماجراهایشان. حتی ممکن است سراغ داستان های زرد و ماجراهای پلیسی جنایی روزنامه ها بروی. آن ماجراهای تکراری و تلخ و تیره را بخوانی و حالت بهم بخورد از این بشر دوپا. تف بیندازی توی روی این کثافت و این چرخه خشونت تکرار شونده. بعد فکر کنی از همین بنویسی. ولی چطور از این بنویسی؟ بدون اینکه زیادی توی ذوق بزند؟ یا شعاری شود. باید قصه ی معرکه ای پیدا کنی. بعد یکهو می افتی به جان اسطوره ها. صفحه های ویکیدپا را زیر و رو می کنی. چند اساطیر یونانی و یکی دو قصه ی فولکلور ژاپنی پیدا می کنی. ولی برای فهم بیشتر اینها و قصه در آوردن ازشان باید بیشتر بخوانی. عمیفق تر شوی و وقت بگذاری که دامنه ی خیالت گسترده تر شود.
روز تمام میشود. سر جایت نشسته ای که میبینی هنوز ناهار نخورده ای. و خانه کم کم تار می شود. نور می رود و در یک مه خاکستری نشسته ای و زل زدی به صفحه ی مانیتور. از خودت می پرسی اصلا به درد این کار میخوری؟ اصلا اگر بنویسی فایده ای دارد؟ اصلا که چه؟
باز شب خواب قصه ها را می بینی. تا صبح با خودت کلنجار میروی. و فردایش همین چرخه ی سیزیوفی...
هر روز با ناامیدی مقابله کردن. این است نوشتن.
برچسبها: نوشتن