اگر یکی از راههای لاغر شدن، بیخوابی باشد به استناد از فیلم ماشینیست. بدترین گزینه ی ممکن است. ترجیح میدهم هر روز کلم و کاهو بخورم و خواب درست و راحتی داشته باشم. دو هفته است که بدتر از قبل شده وضعیت خوابیدنم. جسمم نمی کشد اما ذهنم وحشیانه بیدار است. از این حالت هایی که هزار جور ترول و کاریکاتور و جک های آبکی برایش کشیده و ساخته اند. لنگ در هوای بدی ست. کف پاهایم داغ می شود. هی با خودم میگویم دیگه مرض قند گرفتی. دیگه فشار خون گرفتی. دیگه داره دخلت در میاد. و میروم پاهایم را با آب سرد می شویم. کمی خنک میشوم. اما در درون هنوز گر گرفته ام.با کولر نمی توانم کنار بیایم . صدایش اذیتم میکند. نبودنش بدنم را داغ می کند. تحمل داغی دستهام را ندارم. انگار آتشفشان وزوو فعال شده، در جا سنگ میشوم. در حالت مجسمه ام که کلمات می آیند؛ برادران کارامازوف، دیمیتری و ایوان و آلیوشا، بحث ها و مذاکرات شروع می شوند. با زمینه روشن و گرم روزی تابستانی در سنت پطرزبورگ. فیل دانفی از سریال مدرن فامیلی چیزی می گوید وبلند بلند به حرف خودش می خندد. لوک با توپ میزند توی صورت پدرش. زنی در میدان زمان نیویورک، راه می رود. سراپا سیاه پوشیده با موهای بلند پریشان. مردی تابوت کوچکی را می گذارد توی قبر و برای جلوگیری از ریزش اشک، صورتش را برمیگرداند. چهارچوب و اسلوب بندی، زبان معیار، نظم، پیش برد داستانی، ابرپیرنگ ها،حرمله گوشه ای روی کاشه دستشویی کز کرده و بلند ناله میکند. صدای آرام و دور دختری می آید: دلم میخواد برم دریا. برم دریا...کف پاهایم گر می گیرند. بدن سنگی ام را تکان میدهم، می فرستمش حمام و شیلنگ آب را می گیرم روی پاها. یخ شوید. منجمد شوید. بلرزید از سرما. بدن خسته و ملتمسانه برمیگردد توی اتاق، روی تخت دراز می کشد و سعی میکند بهترین زاویه ی خوابیدن را پیدا کند. به خودش می گوید فردا، فردا به اینها فکر می کنی. فردا داستان خوبی می نویسی. بگیر و و بخواب. پشه ای می آید زیر گوشت وز وز میکند. به ستون های بلند تخت فکر میکنی با پرده های حریر سفید در اتاقی که پنجره اش باز است رو به دریا. بوی خنک میدهد. خبری از آن بوهای زننده ی خانه های ساحلی نیست. بازویت به خارش می افتد. خیلی زود سر انگشتانت. بعد بین انگشت کوچک پایت. توی رختخواب غلت میزنی. زوربا می رقصد. زوربا می گوید گوربابای همه چیز، برقص، زندگی کن. بلد نیستی برقصی. دلت میخواهد بنویسی. باید زبان معیار را در نظر بگیری، بیخودی مزه نپرانی، یک چیزی بنویسی که طرف با یک چشمش بگرید و با یک چشم بخندد. همینگوی بشوی، هاینریش بل بشوی. سالینجر، رمارک،یوسا، گرین...بله هر کسی اگر بتوانی بخوابی و بعد فردا که بیدار شدی یک داستان معرکه بنویسی. در مورد چه؟ در مورد دختری که دلش میخواهد برود دریا. صدای آرام و دور دختر یواش یواش نزدیک تر میشود. با وزوز پشه در هم می آمیزد. کبوترها توی بالکن به جنب و جوش افتاده اند. صدای پر زدنشان می آید و انگار خودشان را به چیزی می کوبند. ببینی که اول صبحی با چه چیزی درگیر شده اند. هر کس جنگ خود را دارد. بله هر کس جنگ خود را. جنگ من هم این است که بزنم نیمه ی تاریک وجودم را خاموش کنم. بالشت را سر و ته می کنم. دلم درد می کند. سه قطره ی کوچک خون روی روتختی تازه ی صورتی ام چکیده.صادق هدایت با صدای خش و به مسخره زیر گوشم میخواند:
“دریغا که بار دگر شام شد / سراپای گیتی سیه فام شد
همه خلق را گاه آرام شد / مگر من، که رنج و غمم شد فزون
جهان را نباشد خوشی در مزاج / بجز مرگ نبود غمم را علاج
ولیکن در آن گوشه در پای کاج / چکیده ست بر خاک سه قطره خون"
برچسبها: من