کلمه به کلمه

به خودم گفتم تو حاملگی کن درد با من.........

هرچقدر که بزرگتر میشم، امیدهام رو بیشتر از دست میدم. غمگین تر ولی آرام تر میشم. اونقدری گریه نمی‌کنم، به در و دیوار نمی‌زنم. در سکوت تلاش می‌کنم. رنج می‌کشم و می‌گذارم این همه بگذره. این عمر گران...با همه‌ی مواهبش برای من بدون کشتزار و خوشه و سبزه بود. برهوت از پی برهوت، سنگلاخ نبود، گرز نبود. خون‌آشام بود که هر لحظه توانم را گرفت. هر روز یک قطره خون.

این روزها خیلی خوب میل به انجماد در آدمیزاد را می‌فهمم. نه برای عشق، یا شبی که از طلوع خورشید می‌ترسی. برای زندگیت که مثل درس هایی که خوب به ذهن نمی‌نشینند فرّار و گریزپاست. زندگی ات که دوستش هم نداری اما فرصتی هم برای دوست داشتنش نداری. برای سیر شدن. می‌دانی آنقدری زنده نمی‌مانی که سیر شوی. آنقدری جوان نیستی. از عشق کم بهره‌ای، نه تو، که آدم کم بهره است از عشق. برای همین هم رویای دنیایی را می‌بیند که در آن پر از عشق باشد. همه بکر، همه برای اولین‌بار، همه پر از نشاط ِ شیفتگی. ما خواب می‌بینیم. خدا خوابمان را قرار است تعبیر کند.

من دیگر خواب هم نمی‌بینم. از خواب هم می‌ترسم. چه فرقی می‌کند در نهایت؟ خیلی آرام شده‌ام. آنجوری که مایاکوفسکی می‌گوید: «آرام تر از نبض یک مرده» همه‌ی آنچه نباید می‌شد شده، می‌دانم که دیگر شمع سی و یک سالگی ام را با قطع امید، هر امیدی فوت خواهم کرد.

پ.ن: به یاد این شعر وحشی افتادم. وحشی که این روزها عجین شده با من.

خونخواره راهی می‌روم تا خود به پایان کی رسد

پایی که این ره سر کند دیگر به دامان کی رسد

سهل است کار پای من گو در طلب فرسوده شو

این سر که من می‌بینمش لیکن به سامان کی رسد

گر چه توانی چاره‌ام سهل است گو دردم بکش

نتوان نهادن بدعتی عاشق به درمان کی رسد

جانی که پرسیدی از و کرده وداع کالبد

بر لب ستاده منتظر تا از تو فرمان کی رسد

داور دلم در تربیت شاخی برش نادیده کس

تا چون گلی زو بشکفد یا میوهٔ آن کی رسد

نازم مشام شوق را ورنه صبا گر بگذرد

در مصر بر پیراهنی بویش به کنعان کی رسد

موری بجد بندد میان بزم سلیمان جا کند

تو سعی کن وحشی مگو کاین جان به جانان کی رسد


برچسب‌ها: من
+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳۹۶/۱۲/۱۴ساعت 3:48  توسط نجمه خادم  |