کلمه به کلمه

به خودم گفتم تو حاملگی کن درد با من.........

بهار و زمستان ندارد، هر روز از سال روز خوبیست برای خبرهای بد، روز خوبی که می‌شود در آن تا ته ناامیدی رفت، نشست و نگاه کرد که هر چه رشته بودی چطور پنبه می‌شود و چطور حراج می‌خورد غرورت. 
اما در میانه‌ی زندگی هستی و حتی نمی‌توانی به زاری بنشینی، بر خلاف مرگ که سوگواری اش تضمینی ست. فکر می‌کنم بدترین خبرها، خبر اخراج شدن باشد، هیچ‌چیزی تا این اندازه سیاه و‌کدر و نفرینی نیست. آدم‌هایی که از کارشان، درسشان و شهرشان اخراج می شوند. کنار گذاشته ها، افرادی که محکومند به صبوری در حاشیه‌ی پر محنت و بلا... آدم‌هایی که یکدفعه به دارایی هایشان شبیخون زده اند بی تفاوت به اینکه نوروز است یا کریسمس یا هر روز فرخنده‌ی دیگری. آنچه تمدن به انسان با دست و دلبازی همواره عطا کرده است همین بوده، فرصت ِ پرتاب شدن از لبه‌ی پرتگاه. 
هیچ چیز مرا تا این اندازه ناراحت نمی‌کند که خبرهای اخراج دسته‌جمعی می‌شنوم. از دانشگاه ها، معدن، نفت، از کشتزار ها...از هرچه به آن وابسته و گاه دل‌بسته ایم. مردم نمی‌میرند اما از دست می‌روند و فربه ها فربه‌تر می شوند.
+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳۹۶/۱۲/۲۱ساعت 0:31  توسط نجمه خادم  |