کلمه به کلمه

به خودم گفتم تو حاملگی کن درد با من.........

که چقدر دلتنگم...بال اگر داشتم خوب بود. دیگر فکر کافی نیست. چشمانم دلتنگ دیدن هستند، جاهایی ببینم که هوش از سرم بپرد. پرنده اگر بودم خوب بود. لانه‌هایم موقتی بودند و همیشه ممکن بود سفر کنم. مهاجرت تلخ و غم‌انگیز نبود. بخشی از زندگی بود، مثل عاشق شدن، مثل پیدا کردن همدم. و اگر دوست خوب نبود چه؟ می‌رفتم روی شاخه‌ی دیگری می‌نشستم. روی آنتن چند ساختمان آن طرف تر. می‌رفتم ته کوچه روی رف یک پنجره می‌نشستم و سرم را می‌کردم توی پرهایم. انگار که با نوکم پوست زیر پرها را می‌خارانم و قطره‌ی اشک می‌زد و می‌ریخت پایین، فرو می‌رفت میان انبوه پرها، مثل نمی از باران، گوله‌ی اشک بعدی غلیظ تر بود، سنگین تر، از پرها سر می‌خورد می‌افتاد پشت دست دختری که از کوچه رد می‌شد، دختر سرش را بالا می‌برد، به ابرها نگاه می‌کرد و نامطمئن می‌پرسید، باران تویی؟
من به چشم‌هام می‌گفتم ببین، سیر ببین. اندوه بشری را، انتظار ابرآلوده اش را و غباری که دور عاطفه اش را گرفته، ببین. ده فرمان نوشته، ده فرمان روی کوه کنده، و از آنها هزاران خرده فرمایش کوچک و بزرگ درآورده، در شعر و موسیقی آغشته شان کرده، با اعداد، با هندسه، با موریانه‌های ریز و کوچک زیرپایش، تطبیق داده و شب و روز تکرار کرده، اما نشده. آویزه‌ی گوشش نشده. و آلوده است. هنوز آلوده است. ببینش و ببین که چطور عصاره‌ی غمش را پخش می‌کند در هوا و تو نفسش می‌کشی و اینجور حبس می‌شوی در خودت و دلتنگ، کز می‌کنی لبه‌ی این پنجره.
بعد بال هام را به هم می‌زدم، اول تا درخت رو به رو می‌رفتم، بعد می‌رفتم تا وسط‌های کوچه و یک دور نگاهم را می‌چرخاندم به جایی که خاطره ‌ام بوی حزن برداشته بود. باز بالها می‌آمدند بالا و باز و بسته می‌شدند. می‌رسیدم به خیابان، اول خیابان خودم بودم. حافظه و غریزه‌ی حیوانی ام بود. دیگر چیزی به یاد نمی‌آوردم. جاودانگی من در همان لحظه بود که سبک شده بودم و می‌توانستم بروم. آزادی و فراموشی، نعمت های من بودند که می‌توانستند نیرو بیندازند توی بال‌هام و بگویند بپر...بپر پرنده، برو بالا. برو بالاتر...دور شو، دور...
اما من فقط یک انسان بودم

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳۹۶/۱۲/۲۱ساعت 17:48  توسط نجمه خادم  |