کلمه به کلمه

به خودم گفتم تو حاملگی کن درد با من.........

وقتی بچه بودم، کمتر از شش سال مثلاً، همیشه توی رختخواب دراز می‌کشیدم و به درختان بلند قبرستان فکر می‌کردم. به چنار و سپیدارها، بعد از توی آن بلندی و سایه ها شبحی سر بر می‌آورد و می‌آمد بیرون. پتو را روی سرم می‌کشیدم و سعی می‌کردم به هر چیزی فکر کنم جز آن تصویر سیاه و سفید، کم کم توی ذهنم پسرکی را ساختم که خودم بودم و نمی‌ترسید. اسمم صمد بود. چرا حالا صمد؟ خودم هم نمی‌دانم. هیشه سر تا پا سیاه میپوشیدم شاید چون شب سیاه بود و شبح سفید، سیاهی لباس های من رنگ را به درختان برمی‌گرداند و وادارشان می‌کرد سبز باشند و توی باد خیلی ملایم تکان بخورند و خاطرها را بنوازند به جای لرزاندن. دوستی هم داشتم. آدمیزاد حتی توی رویایش هم دوستی دارد. دوست من یک تمساح بود. یک تمساح که قلاده بسته بودم دور گردنش و پوست براق سیاهی داشت. خیلی مهربان بود ولم نمی‌کرد برود. من از او قوی تر بودم. گاهی هنوز هم که خیلی می‌ترسم صمد و تمساح سر و کله شان پیدا می‌شود، وقتی می‌بینمشان قوی میشوم. توضیح دادنی نیست.

کمی که بزرگتر شدم و توانستم بخوانم، کلمات کمکم کردند. ادبیات همراهی ام کرد. آن شعر مصطفی رحماندوست شاید بیشتر از همه روی من اثر گذاشته باشد. حداقل دور و برم که اینطور بود. وقتی چیزی می‌خواندم دنیای دیگری وجود نداشت. مهم نبود خورشید دیده می‌شود یا نه، ظلمات پشت در می‌ماند. کم کم کیف و لذتش هم آمد. دیگر شب دلهره نداشت. وسوسه بود و اشتیاق، برای زندگی کردن در جاهای دیگر. این بیدار ماندن در شب و خواندن هم خیلی آدم را به دردسر می‌انداخت. روزها توی مدرسه کرخت و خواب‌آلود بودم و هر چه به غروب نزدیک تر می‌شدم نیروی بیشتری می‌گرفتم. مدرسه کسل کننده بود اما دنیای کتاب ها، یک ماجراجویی تمام عیار بود که نمی‌شد به خاطر هیچ چیزی از آنها گذشت. گاهی به بهانه‌ی امتحان داشتن بیدار می‌ماندم، گاهی تا صبح توی دستشویی، روی کف خنک کاشی ها می‌نشستم و می‌خواندم. یک وقتی مجبور بودم چراغ قوه ببرم زیر پتو و مثل موش کور، رد کلمات را بگیرم. بابا می‌گفت خدا توی قرآن گفته شب را برای آرامش آفریدیم. من نمی‌فمیدم با اینکه اینقدر به خدا ارادات داشتم چرا همیشه با من سر لج داشت. مثلاً اگر او نبود چه کسی کفش های لنگه به لنگه ی من را جفت می‌کرد؟ و باعث می‌شد شاگردی که این همه تنبل است توی درس‌هایش همیشه بهترین نمره ها را بگیرد تا بقیه راحتش بگذارند؟ اما توی حرفها و خوانش های قرآنی، عکسش بود. همیشه قرار بود من به راه بیایم.

بعد که بزرگتر شدم، همین چیزها با من ماند، شکل هر چیزی تغییر کرد اما، مثلاً دو هفته‌ی از ترم اول توی خوابگاه را نتوانستم یک لحظه بخوابم. خواب از سرم پریده بود. نه صبح می‌شد خوابید و نه عصر. خورده بودم به ماه رمضان. درها را نمی‌بستند. مثل صمدِ سیاه پوش توی حیاط بزرگ و بدقواره و پرشیب خوابگاه تا سحر پرسه می‌زدم و فکر می‌کردم. با هر کس که به تورم می‌خورد چند کلمه‌ای حرف می‌زدم. تمساح مهربان نبود. نمی‌توانستم بخوابم و یا با چیزی بیرون از خودم ارتباط برقرار کنم. بعد که برگشتم ، به خودم قول دادم نگذارم هیچ وقت بی‌خوابی سراغم بیاید. این حس کنترل کردن نفرت انگیز است. اینکه چیزی در درونت نمی‌گذارد آرام بگیری.

چند وقتی ست برگشته. به اینکه شب نخوابم عادت دارم. هنوز هم شب‌هایم قشنگترین لحظات زندگی ام هستند، اما عوضش را روزها در می‌آوردم. این چند وقت اوضاع فرق کرده. به سختی روی یک ساعت، نهایت تا چهار ساعت می‌خوابم بعد عین اسپند روی آتشم. بند نیستم. آن ساعتی هم که خوابم آنقدر رویای کابوس وار می‌بینم که نمی‌توانم اسمش را استراحت بگذارم. احساساتم متغیر شده اند. لحظه ای از چیزی خشمگین و برآشفته ام و ساعتی دیگر محرص و میل عجیبی به آن دارم. نسبت به چیزی عاصی ا اما لطف و نرمی هم در درونم هست.همه‌ی امیدم به این است که با بهار خوب شوم و میل به خوابیدن برگردد و دیگر همه چیز اینچنین علی السویه و بی رنگ و رو نباشد.


برچسب‌ها: تنهایی
+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳۹۶/۱۲/۱۴ساعت 18:29  توسط نجمه خادم  |