در آرام ترین لحظاتم به یاد زنی می افتم که کورش اسدی خلق کرده است در کوچه ابرهای گمشده. زنی که خودش را رنج میدهد. برای اینکه اگر روزی دست شکنجه گر افتاد تاب دم نزدن داشته باشد.
من حتی برای یک ساعت تحمل تشنگی را ندارم. روزهایی که بیمارم مدام از خودم میپرسم ممکن است روزی دوباره پاهایم قرار بگیرند؟ جان رفته به بدنم باز می گردد؟ این خوراک ها این نوشیدنی ها اثر خواهد کرد؟ آیا واقعا روزی بوده است که من بدون نگرانی رقصیده باشم، بدنم را پیچ و تاب داده باشم و بدون هیچ ترسی دویده باشم؟ من تحمل یک روز شکنجه را هم ندارم. هیچ آرمانی برایم آنقدر گرامی و بزرگ نیست که نتوانم آن را به یک ساندویچ بفروشم.
اما با این حال به او فکر می کنم. به دخترک. به مرگ. به خودکشی. به آزار دادن تن خود. به رنج. شهریار مندنی پور نوشته است « نعمت اندوه است»...
همهی اینها یک نسل بودند. یک مکتب بودند. یک مکتب یک زمان خیلی قدرت داشت و حالا منفور است. قضای همه چیز برمیگردد. کاش این یادم باشد. وقت از درد به خود پیچیدن یادم باشد. وقت پرسه زدن در خیالات عاشقانه یادم باشد. اما یادم میرود. هر روز از این زندگی خالی و پوچ من شبیه یک ابدیت است. اما برگردم به این نسل. نسلی عاشق. نه نسلی سرخورده. نسلی رنجور که از عشق برای خود پناهگاه ساخت. نسلی که برگشت زد به حکایات کهن فارسی، به منظومههای عاشقانه، به قصههای ازلی. سپس تغزلی که رهاورد آن فضای گذشته بود را به داستانها چشاند. با همان جنون فرم را به هم زد، همه چیز را دیگرگون کرد... مثل تلاش سیزیفی آن مرد در «دل دلدادگی» که میگفت:«سنگم کن سنگ جهنم...» نوشتهها سرشارند از رنج. اما رنجی که موهبت است. سرشارند از کلمات عجیب. کلماتی که موقع خواندن مثل پولک و اکلیل به دست و صورت و بدن آدم میچسبند. یک فضای شاعرانهوهم انگیز. سرشار از غم گذشته و بیچارگیِ روانرنجور آدمیزاد.
اما این روزها هیچ کدام خاطرخواه ندارند. دورهشان گذشته است. این داستانها به درد جشنوارهها نمیخورند. به درد زبان مشترک جهانی. به درد جایزهی نوبل و هزار جور جایزهی رنگارنگ دیگر. کسی با پیر شدن با این داستانها اسمش سر زبان نمیافتد.
به علاوه آدمها عادت کردهاند. آدمها عبور کردهاند. آن دوران التهابی که دوره گذار بود را رد کردهاند و انقلاب فرهنگی تمام شده است و دیگر ته دره افتادن و سقوط و خودکشی هواپیما و اتوبوس، یک کار معمول و پذیرفته شده است.
کسی چیزی از دوران قبل به خاطر نمیآورد. هرچه بخواهی بدانی باید با زحمت از توی کتابهای تاریخ که معلوم نیست راست و دروغشان چیست بجوری. کسی دیگر دوران قبل را به چشم ندیده است. دورانی که شب هول و بوف کور و چمدان و ملکوت نوشته میشد.
پ.ن :
وسط نوشتن این مطلب بودم که بلند شدم و رفتم سراغ غذا.
الان نوشته را خواندم و یادم افتاد که نجف دریابندری هم مرده است. چه قدر خوشبخت بود. از ابتدا تا انتهای یک قرن بود. او و آدمهای همسن او آخرین کسانی هستند که کودتا، انقلاب و جنگها را دیدهاند. چرا وقت نوشتن از تاریخ عموما با بلایا مثال میزنیم؟ چرا ننوسیم او از آخرین کسانی ست که دههی دیوانهی شصت میلادی را دید. پاریس زمان سارتر و کامو و پیکاسو و دوبوار و لورکا و دالی و بونوئل و بقیه را؟ آخرین نسلی که رویای رفتن به ماه را در سر داشت، آخرین نسلی که معتقد بود
We shall overcome
آن نسلی که کلمه و تصویر توی مشتش بود. تصور میکرد و به ما میگفت تصور کنید.
شب و روز گذشته را صرف گوش سپردن به پینک فلوید کردهام
آلبوم
های قدیمی و جدید
هنوز میشود به خاطر راجر واترز و رفقایش مرد.
برچسبها: من