تمام هفته ای که گذشت صرف فکر کردن به این مفهوم شد. زیر و رو کردن سطل زباله گذشته، به هوای بازیافت.
این دوست. اگر مقصود سعدی را هم همین بگیرم که در نظر خودم است:
گر به صد منزل فراق افتد میان ما و دوست
همچنانش در میان جان شیرین منزلست
یکی از عجیب ترین، ضروری ترین، گرامی ترین و گاهی دردناکترین مفاهیم بشری ست. من می گویم مرتبه اش از عشق بالاتر است. دوستی نیاز به یک فهم و همدلی متقابل دارد که عشق عاری از آن است. یک جور وفاداری را طلب می کند که در عشق ممکن است رنگ ببازد. عشق پاسخ دادن به یک میل است که ممکن است خیلی زود رنگ عوض کند. اما در دوستی همانقدری ماندگاری مهم است که حتمی بودن در مرگ.
به هرجهت به آن فکر کردم. یک مقاله از دکتر مصباحیان خواندم راجع به آن که دوستی را از منظر نیچه بررسی کرده بود.
با دوستانم در پیاده روی های عصرانه، از مفهوم دوستی گفتم و از این دست.
اما کاری که در حقیقت انجام دادم. ارتباط برقرار کردن با گذشته بود. باعث شد هر چند روز یکبار درگیر یک قسمت از زندگی ام بشوم. گم شدن در میان درخت های کاج در نوجوانی، یا سرزدن به وبلاگ در دوران دانشکده و... از این کارهایی که همراه با خودش یک جور دلتنگی هم می اورد. مثلا برای آن شبی که کنار دریا نشسته بودیم و آواز می خواندیم و موج میزد روی پاهای خیس مان دلتنگ شدم. بعد برای دوای این دلتنگی به خاطره رفتن به سعدیه و احضار روح پناه بردم. برای آن که آن را بشویم و ببرم پایین به مایا کوفسکی و جیغ ها و نعره ها. بعد به پوستر مرد مرده و به لهجه های متفاوت شهرها در خوابگاه.
هر آدم عاقلی میداند که این کارها عبث است. من دیوانه ام. دست کم هر چند وقت یکبار می توانم دچار جنون چند روزه شوم.
هر کسی از این تب ها دارد. این هم چیزی نیست که مختص خود آدم باشد. با این حال هر آدم مستحق است که در دوره این تب ها یکی را داشته باشد که دستمال خیس بگذارد روی پیشانی اش. خیلی دور و برم گشتم که دوست پیدا کنم. دیدم در زندگی من، فت و فراوان است کسی که بشود به آن دوست گفت. ولی کسی که موقع اینجور تب ها انتظار پاشویه داشته باشی نه.
بعد فکر کردم یکی دو نفر در زندگی ام بوده اند. که من از دستشان داده ام. از دست دادن هیچ وقت برای من مسئله ی بغرنجی نبوده است. مثل گم کردن موبایل. زندگی همیشه ثابت کرده است مدل نو و بهترش را می شود جایگزین کرد. این کار را بسیار کرده ام. جز با مرگ.
اما آن چند روز در میان هذیان های تبم، به این فکر کردم که من هم یک نفر را داشته ام. یک نفر از آدمهایی که وقتی حرف میزنی چنان گوش میدهند. گویی هر کلام تو را می مکند. مثل کشیدن نیش از پوست. و بعدها وقتی حتی خودت هم یادت نیست به یادت می آورند. از آن آدم ها که لازم نیست هر حرف را چندباره بگویی. مترادف پشت سر هم ردیف کنی یا به خاطر سطحی بودن و مبتذل بودنت مدام عذرخواهی کنی. کلامت را به درون خودشان می کشند و آن را محفوظ نگه می دارند در صندوقچه ای که اسم خودت رویش حک شده. بله من از این دست دوستان نیز داشته ام و آنها را از دست داده ام.
غفلت از سمت من بوده است. هر کسی که در وفور نعمت باشد بالاخره سپاسگزاری اش را از دست می دهد.
اما این همه چیزی نیست که دستگیرم شده. یکی از عجیب ترین وضعیت هایی که بر من مکشوف شد این بود که هر وقت با کسی صحبت می کنی که در یک دوره زمانی خاص با او بوده ای و سپس رابطه قطع شده است. همین که با او برخورد می کنی همان رفتاری را از خود نشان میدهی که در ان زمان. یعنی وقتی با دوست 14سالگی رو به رو می شوی آن خود گذشته 14 ساله زنده می شود و نقش را به عهده می گیرد. فارغ از اینکه هر دو چه قدر عوض شده اید و همه ی موقعیت اجتماعی و شخصی و چه و چه.
بعد یک اتفاق جالب تر هم افتاد. اینکه چند روز پیش یک اپیزود از سریال how i met your mother را دیدم که دقیقا در مورد همین مطلب بود. یک همزمانی شگفت انگیز. یک چیزی که به دریافت شخصی و درونی ام نزدیک بود و بر آن صحه می گذاشت.
یک چیز دیگری هم که این روزها در مورد آدمها به آن زیاد دقت کرده ام. دوستانی هستند که همه چیز در مورد آنهاست. چیزی که پیش از این کم تر به آن دقیق می شدم. شاید از این جهت که آنقدر به نظرم رفاقت بدیهی بود که فرصت این ظرافت ها را به خودم نمی دادم. اما یکبار در حین گفتگو با یک دوست متوجه شدم در هر موردی حرف می زنیم، فورا به نوعی بحث برمی گردد به او. به هر طریق راهی پیدا می کرد که بگوید «من... » همه ی مکالماتمان را در ذهنم مرور کردم. دیدم من جز دو گوش بزرگ هیچ چیز نبوده ام. این هم چیزی نیست که متوجه شوی و بروی برای خودت اسپند دود کنی.
با این حال زندگی همیشه توی آستینش شعبده دارد. چند شب پیش، وقتی کاملا دلمرده بودم و با «هیچ کسم میل سخن» نبود. یک نفر مجازی، برایم نوشت که ناگهان دلش بی اندازه برای من تنگ شده است. هیچ جوابی نداشتم به او بدهم. یک آدم درست و حسابی بود که همیشه به نوعی ستایشش کرده بودم و او هم هر چند یکبار گفته بود که نوشته هایم را دوست دارد. اما به جز این هیچ. هیچ گفتگویی، هیچ آنی. چیزی که باعث شود کسی به یاد کسی بیفتد که حاصلش دلتنگی باشد نه. برای همین تعجب کردم. و برایش خیلی مختصر نوشتم ممنونم. اما بعد این فکر سراغم آمد که آیا این هم دریچه تازه ایست؟ یک باغ برای فتح کردن؟ نمی دانم. هیچ عجله ای نداشتم. هیچ عجله ای ندارم.
طی این چند روز گذشته بارها به مفهوم دوستی فکر کرده ام و همزمان میل متناقضی در درونم جا خوش کرده است، یک طرف بی رغبتی برای انجام هر گونه گفتگویی با دیگری. سمت دیگر اشتیاق برای وارد یک جمع شدن و پرگویی. از وراجی های بیهوده خسته ام. از این سکوت هم گوش هایم دارند کر می شوند. از دنیای معناها و مفهوم ها، درک کردن و نکردن. درک شدن و نشدن. یک جوری از همه اینها عقم می گیرد. همه اینها هست. میل گوشه گیری، میل شلوغ کاری.
یک ماه پیش سی و سه ساله شدم. اوه. خیلی رقم بالایی ست. امسال بیشتر از هر سال دیگری تبریک تولد دریافت کردم. دلیلش قرنطینه و خانه نشینی و بیکاری مردم بود به گمانم. با این حال از دورترین تا نزدیک ترین آدمها تولدم را تبریک گفتند و اتفاق مسخره و کلیشه ی اینجور وقتها رخ داد. خودم را تنهاتر از همیشه یافتم. خودم را مثل یک «شاخه جدا افتاده از درخت بشریت»، مثل یک تکه چوب پلاسیده ای که حتی به درد هیزم درست کردن هم نمی خورد پیدا کردم. همین باعث میشد خودم را بیشتر از همیشه پاس بدارم.
«آن سان که سگی
بازمی کشد تا لانه
اشکریزان
پایش را
که از جا کنده است قطار »
و شاید این بود ماجرای اینکه دلم خواست بیفتم پی یافتن دوست. خانه دوست کجاست؟
برچسبها: دوستي