این سوال برای من خیلی تازه است. در دهه ی بیست مصمم بودم که بچه آوردن به این دنیا، یک جور ظلم است. به بچه ای که می آید و آدم می شود و این آدم در جوانی مدام ممکن است به این فکر کند که کی و چگونه خودش را حلق آویز کند و پرسش های بی جواب، عدم و و جود و هویت و آوارگی و هر چه سوال ازلی بند تنبانی ست، رهایش نکند.
گرفتن این تصمیم خیلی برایم واضح و مبرهن بود. بدیهی بود. مو لای درزش نمی رفت. یک دهه را آسوده بدون کلنجار رفتن با آن سپری کردم. هر ماه بدنم موقع تخمک گذاری درد می گرفت. دردهای عادت ماهیانه هم سر جای خودش، ازدواج و خواست بابابزرگ و مادربزرگ شدن والدین هم سرجایش، دیدن بچه های کوچک خواهرم هم سر جایش، خلاصه هر چیزی بود که یادآوری کند من بدن یک زن آماده ی باروری را دارم و با این حال من و این فکر با هم هیچ برخورد و بده بستانی نداشتیم.
چندی ست با فروغ هر از گاهی در موردش حرف می زنیم. هر دو سی را رد کرده ایم. فروغ دوست دارد از خودش بچه ای داشته باشد. یک میل انسانی و غریزی، تنهایی در زمان پیری؛ اینکه بتواند در سالخوردگی کسی را داشته باشد که تمام خاطراتش و بودنش متعلق به او باشد. در خانه اش را ببند و در غروب که دل عالم و آدم می گیرد. فیلم ها و عکس های او را بگذارد و با خاطراتش بازی کند. فروغ از آدمهای اهل گذشته است. حتی وقتی برای آینده اش برنامه می ریزد. می خواهد جوری باشد که راهی به گذشته در آن باز کرده باشد.
فکر می کنم بچه اش هم قشنگ می شود. دو تا چشم درشت و لبهای کوچ و صورت کوچک. بعد من یک بار دیگر خاله می شوم. سابق یعنی وقتی خوابگاهی بودیم می گفت دوست دارد اسم بچه اش را بگذارد پناه. آن وقتها خیلی بیشتر به بچه فکر می کرد. به زندگی خانوادگی داشتن. اما خوب هیچ چیز آسان نیست. ذات زندگی این است که فکرت را از سمت چیزهایی که دوست داری به آنها فکر کنی بردارد و بگذارد روی چیزی که اصلا نمی شناسی اش.
اکنون، برای من بچه دار شدن، دست کشیدن از خودخواهی است. فداکاری در مورد بدنم. سخاوت به خرج دادن در رنج کشیدن، پذیرفتن بی خوابی های پر از خستگی و پذیرفتن این مسئولیت که دیگر تا هیچ زمانی به خودم متعلق نخواهم بود. چند تصویر جذاب توی ذهنم دارم. مثلا گاهی که خواهرم و دو تا بچه اش را می بینم و همسرش که همگی با هم سر و کله میزنند یا برنامه های مخصوص به خودشان را می ریزند. برنامه ی کوچک مثل ناهار خوردن و...سریال دیس ایز آس و شیملس را می بینم. آن دورهم جمع شدنها و کشمکش ها و سختی ها و برای هم بودنها...خوب باید قبول کرد تصاویر وسوسه کننده ای هستند. یا مثلا این تصویر که راضیه همیشه از آن حرف میزند: خانواده ای که دور هم پانتومیم بازی می کنند.
ولی چیزهای دیگری هم جود دارند که من سخت به آنها وابسته ام. سی سال است باهاشان زندگی کرده ام. دلم میخواهد صبح مطابق میلم بلند شوم. سر صبر صورتم را بشویم. قهوه ام را بو کنم و آرام آرام بنوشم. موهایم را شانه کنم به چشمم سرمه بکشم. لباس خوابم را در بیاورم. بنشینم پای کتاب و لپ تاب و هی به نوبت به هر دو سر بزنم و از طرفی گوشی را بپایم. چیزی بنویسم. بعد نرم نرمک بروم توی آشپرخانه و چیزی آماده کنم و بخورم. هر وقت دلم خواست لم بدهم یا از پنجره سرم را بیرون کنم. بروم توی اتاق سفال و چیز کوچکی بسازم و بیایم بیرون. فیلم دانلود کنم و گاهی بروم بیرون کمی قدم بزنم و برگردم. سین که آمد و خستگی اش رفت. با هم برویم کافه پنیر و چیزکیک و براونی با بستنی بخوریم. برویم دور و بر خانه همبرگر بخوریم و بعد برگردیم سیر و راضی سریال ببینیم. این کافه رفتن و بیرون فست فود خوردن و قدم زدن و این همه حرف زدن و آسمان ریسمان بافتن. این تاریخ خوانی های دو نفری. این سوالهای بیخود و روی مخی که هر بار سین مطرح می کند و وقت خواب دو تایی خواندن و یا وقتی که مهربان می شود و ماساژم میدهد و دست های بزرگش روی پوست بدنم عمیق ترین لذت ها را به من میدهند. این چیزها را آیا می شود با بچه طاق زد؟ تکلیف اینها چه می شود؟
آنهم وقتی که هر روز خبرهای بد می رسند از راه، حتی وقتی در کافه ای نشسته ای و داری بستنی می خوری کافیست گوشت را تیز کنی یا لحظه ای تلویزیون روشن شود و خبر جدید را بشنوی. هزار جور تحریم و ترس جنگ. هم وطنانی داری که به خاطر زلزله و سیل آواره اند. هم وطنانی داری که در دنیا آواره اند و خودت هم در معرض یکی از این دو تا هستی همیشه. خانه ی بزرگ درختی، با یک لگن آبی خوشگل در حیاط کوچکش که بچه هایت بتوانند آفتاب بگیرند نداری، زمستان ها بیشتر سال به خاطر آلودگی هوا باید بچه ات را توی خانه نگهداری. خودت هم که به هیچ جایی نرسیده ای. نه چیزی نوشته ای که ارزش داشته باشد و نه موقعیت شغلی با ثباتی که بشود رویش حساب کرد. پول و پس اندازت هم که روز به روز بی ارزش می شود.
همه ی اینها را کنار هم بگذاری، خودخواهی، ترس از مسئولیت و بدنت که ممکن است ته بکشد و دیگر نتواند از پس بچه بربیاد. شرایط جغرافیایی و زندگی ات، راستش جای چندان انتخابی هم باز نمی ماند که بودن یا نبودن یک بچه فکر کنم. به داشتن یا نداشتنش و از اینجور چیزهای عمیق تر و بنیادی تر. من دارم یک زندگی را زندگی می کنم که هنوز در سطح مانده است و البته که خیلی از اینها تقصیر خودم است نه دیگری. نمی دانم اصلا درست باشد در زندگی دنبال مقصر گشت یا نه. یک کارهایی هستند که می کنی و یک چیزهایی را انجام نمی دهی. یک مسیری را می روی که از پیش تعیین شده است و با این حال روحت از آن خبر ندارد.