تبخال زده ام. صبح که بیدار شدم حس کردم حجم بالایی ام کمی بیشتر شده، زبان کشیدم رویش، ورم کرده بود کمی می سوخت. رفتم توی آینه، خودش بود. تزریق ژل لب هم همین جوریست؟ فعلا فقط کمی بالا امده بدون هیچ زخم و چهرهی بد منظری. یادم افتاد برای دوشنبه قرار است بچه ها بیایند خانه مان. خوب خواهد شد ؟ نه. کاریش نمی شود کرد.
پریشانی و بدحالی دیشب بس نبود، باید مهرش را هم میزد. دیروز خیلی غمگین بودم. داشتم سریال فلیبگ را نگاه می کردم. دختری که دوستش را از دست داده، مادرش مرده و نمی داند این حجم زیاد از عشق و دوستی را از این پس کجا روانه کند. میخندد و موقعیت های کمدی درست می کند و به تنش پناه می برد و این سیل اضطراب، فرو نمی نشیند و بیشتر و بیشتر می شود.
وقی برای اولین بار هولدون کالفید 16 ساله را می خواندم. چنین حسی داشتم. می شناختمش. آنقدری که دلم میخواست به جای اسمم همه جا امضا کنم یک هولدون کالفید نگون بخت...فلیبگ هم برای من همینقدر نزدیک بود. به قول دوستمان "میم" یدرک و لایوصف.
به گنگی دچار شده ام. زبان گفتگو و بیان ندارم. می توانم ساعت ها درباره ی چیزهای بیرون از خودم حرف بزنم. ممانعت درونی ام برای منتشر شدن، از هر حس دیگری در من قوی تر شده است. نتیجه اش می شود این کابوس های هر شبه. خواب و بیدار توی رختخواب غلطیدن و با هوا و تغییرات فصلی و صدای جیغ شب، مشغول بودن.
هر شب، به خدا فکر میکنم. برای اینکه باید یکی باشد که آدم از خودش به او پناه ببرد دیگر. اما صبح که میشود. از کالبد خودم بیرون می آیم. رختخوابم را مرتب می کنم و خودم را می گذارم زیر روتختی کنار خدا. و تنها راه یادآوری حضور و زندگی همیشگی آنها، همین نوشتن است.
توی عید ولی، یکبار گریه کردم. وسط یک زمین بزرگ برهوت، پر از خار و گلهای زرد کوچک خودرو و سبزه های تکه تکه، نشستم و جیغ زدم و گریه کردم. داشت غروب میشد و کارگرهای چند ساختمان بغل تر می توانستند من را ببینند. همانجور که با طناب سطل شن و سیمان با هم رد و بدل می کردند. لحظه ای دیدند من را که جیغ میکشم و پنجه در خاک و علف خشک می کشم. هیچ اهمیتی نداشت. خودم هم غافلگیر شده بودم از این همه خشم انباشته در درونم. روز بعد از تولدم بود. اینجا مثل اتاقک کوچک اعترافات است. زانو زده و اقرار کننده می آیم. در خیالم نیست یکی دو نفری بشناسند مرا و بخوانند. خودم هستم و این خانه ی زرد عجیب که طی سالها ساخته ام. وقتی بلند می شدم که به راهم ادامه دهم. هنوز مطمعن نبودم به اندازه کافی اشک ریخته ام. بلند شدم و چند سنگ پرتاب گرفتم. گل ها را لگد زدم. خشم اینطوری ست. دامنه اش بیشتر می شود. مثل عشق. آنقدر بالا میرود تا فروکش کند. یا بزاید یا عقیم شود.
برچسبها: من