کلمه به کلمه

به خودم گفتم تو حاملگی کن درد با من.........

سین می‌گوید اصل و اساس همه‌ی چیز بودن است. می‌گوید اینکه چه هستی و چگونه هستی مهم نیست، بودن شر را توجیه می‌کند.
می‌پرسم یعنی همین که باشیم دیگر حسابمان صاف شده؟ هر بلایی هم سرمان بیاید مهم نیست؟
می‌گوید نیست.
من از این فکر خوشم نمی‌آید. از این فکری که خدا پر از تاریکی‌ست هم خوشم نمی‌آید. یعنی دلم نمی‌خواهد خدا موجودی باشد که خلقتش را کرده باشد و بعد هم دست روی دست گذاشتن باشد. دلم می‌خواهد گاهی دعا کنم، گاهی آرزو کنم، بعد اینکه او یک جایی نشسته باشد و بگوید ببخشید دیگه کاری از من نمیاد. آزاردهنده است.
از طرفی روایت دخترانی را می‌خواندم که به خاطر فقر خانواده ها، به عنوان جادوگر اعلام می‌شوند. یعنی فقط نقش جهل و خرافات نبود، در یک جاهایی مثل هند، دختر بچه ها را می‌بردند یک جایی و می‌گفتند بچه‌مان جادوگر است، بلکه نان‌خور کم شود. یا در خبرها می‌خوانم که روی سر بچه‌ها در مدرسه موشک می‌ریزند بعد یک پولی خیریه ‌طور میدهند سازمان ملل و گویی آب از آب تکان نخورده.
هر روزی که از تاریخ گذشته، بشر از خودش پرسیده پس خدا کجاست؟ چرا کاری نمی‌کند؟!
سین می‌گوید گرفتاری آدمی از خودش است.
می‌پرسم پس آن موجودی که هیچ نقشی در تربیتش ندارد چه؟

 

یک نقشی هست از این دنیا که بیشتر دوستش دارم، سبغه‌ی اهورامزدایی دارد.‌ دنیایی که به دو قسمت خیر و شر تقسیم می‌شد. و اینکه این دنیاها چگونه با هم برخورد کردند و در هم آمیختند و به جدال افتادند. در این دنیا، خیلی راحت‌تر می‌شود خدا را دوست داشت، چرا که سراسر خیر است. نیکی ست. امیدی هست که نیکی سرانجام پیروز شود.

 

 

سین می‌گوید بیا بنشینیم حرف بزنیم، حوصله‌ی حرف زدن ندارم. حوصله‌ی توضیح دادن این را هم ندارم. حوصله‌ی فکر کردن، به پرسش کشیدن و به کنه موضوع رفتن را ندارم. دلم می‌خواهد پا بگذارم بیرون و بروم توی خیابان و عربده بکشم. دلم می‌خواهد سیاه‌مست کنم و یک جایی به زاری بگریم.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۳۹۷/۱۲/۰۲ساعت 1:27  توسط نجمه خادم  |