از اینکه یک جفت چشم دارم خیلی قدردانم، اما تاریکی را هم دوست دارم. نوک پا راه رفتن و عقب زدن سیاهی جلویت، و کشف و لمس اشیاء که گویی حضوری دیگر پیدا میکنند. نیمی وسیله اند و نیمی جاندار، روسری رنگی رنگی لوزی که در گوشهای از هال افتاده میتواند تصویری از یک هیولای بیحوصله روی دیوار بسازد، درها و کلید برق و دمپایی ها و همهی خموشان، ناگهان به همهمه میافتند و گلهایی که در گلدان اند صدای خروپفشان بالاست. دلم میخواهد کورمال کورمال گردشان بچرخم و روی شان اسم بگذارم، مثلاً بیسکوییتی که چند دقیقه پیش داشت میخوردم اسمش «دندونخرابی» بود، یا کنترل اسمش «اونی که دوست دارمو بیار» است. خوبی اسم گذاشتن روی اشیاء این است که صداشان در نمیآید. نیازی به خلاقیت و این داستانها نیست، هر گلی زدهای به سر خودت زدهای.
یک چیزِ گلدان مانند کوچک درست کردهام و نشستم توی تاریکی زیر نور چراغ کوچه، کنار پنجره، با صدای باران، آبی پررنگ و آبی کمرنگش کردم. گذاشتمش روی میز، در پس زمینهی پردهی حریر کمرنگ آبی آسمانی و منتظرم باز باران ببارد. میدانم که اگر ببارد حال من خوب است. سراسر سال ببار، دستکم سراسر پاییز و زمستان ببار. آن گلدان یا جامدادی چشمم را گرفته است. نوری که از کوچه و آسمان میآید توی سالن، سحرانگیزش کرده، یعنی خدا هم اینطور بود؟ خدا وقتی چه چیزی را ساخت خیلی ذوق کرد؟ واقعاً برای ما آدمهای پرچولیده و بی خاصیت اینجور دستانش را به هم مالید و کیف کرد؟ حداقل این چیز خامدستانهی من در مهتاب، یا در نور کم آسمان ابری در نیمه شب، جلوهی قشنگی دارد. یادآور چیزهای دیگریست که خدا خلق کرده،چیزهای دیگری هستند که میشد خدا را سر ذوق بیاورند. اما او فقط به بنیآدم افتخار کرده،شاید دلیلش این است که خدا هم تاریکی را دوست دارد، دلش میخواهد آن بالای برجش، بر صندلی ابریشمی زربافتش بنشیند و سایه روشن ببیند. حتماً با خودش گفته اشیاء را هر کاری کنی، تمام کمال اند، کاریش نمیشود کرد، اما اینها، این موجودات را میشود برق ستاره تاباند بهشان، و این برای خوش فیلم مهیجی میشود، تماشایی.
کنار تختم، پنجرهی کوچکیست که برایش پرده نگرفتهام، بعضی صبحها روشنی روز و داغی آفتاب کلافهام میکنند و مجبور میشوم سر و ته شوم و باز بخوابم. اما تماشای مهتاب، هلال ماه و احتمالا تا یک ماه دیگر وقتی آسمان ارغوانی رنگ میشود و برف میبارد، چیز دیگریست. من از زل زدن به چیزها خوشم میآید. بیشتر اوقات داستانی از آنها در ذهنم ساخته نمیشود، بدون قصه، بدون فکر، محضه تماشا.
شب، برای همه نیست، شب را خدا ساخته که سرفرصت بنشیند و تماشا کند. رفتار آدمها توی روز تعریفی ندارد. همان توسری زدن ها و بدو بدو کردنهای همیشگی. اما شب وقتی ست که پلنگ وحشی، عاشق ماه میشود و چشم براقش از اشک میدرخشد و میگوید ماه ماه... ماه میگوید: جانم...پلنگ میگوید: بیا غم بخوریم...
تاریکی پر از جادوست، حساب و کتابش مشخص نیست، معلوم نیست بطری توی یخچال آب است یا آبغوره یا هر چیز دیگری، توی شب، هر چیزی میتواند چیز دیگری باشد، شهر ممنوعهای ست که در آن مرگبارترین حیوان با یک سیارهی پر چاله چوله میریزد روی هم و چشم ازش برنمیدارد. تاریکی افسون میکند و چرتکه اندازی های روز روشن را از ریخت میاندازد.
من راه رفتن توی شب را در خانه ام، در خیابان، در جایی که ستارهها نزدیک زمین اند دوست دارم. اما از ظلمات میترسم. عدمی که جایی برای رویا باقی نگذارد. از وقتی که سایهی بزرگنمایی شدهی کمد از قاب آینه رد نشود، از جایی که ماهتاب نداشته باشد و نشود در سکوت روشن ابرهای فشردهاش، نشست و بیسکوئیت ساقه طلایی خورد.
برچسبها: من