کلمه به کلمه

به خودم گفتم تو حاملگی کن درد با من.........

غروب از کارگاه بر می‌گشتم و سر وضعم خیلی به ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ریخته بود. اول اینکه جوری لباس پوشیده بودم که هیچیم به هیچی نمی‌خورد شلوار کرم رنگ با چهار خونه مشکی و یک مانتو جلو باز خاکستری که زیرش یک تی‌شرت بود که پر از چاپ عکس‌های کاپ کیک های خوشمزه اس، کفش قهوه‌ای تابستانه که جوراب صورتی ازش زده بیرون و روش هم کلی خاکی و گِلی شده بود. دوم همین مسئله گلی بودنم. با اینکه یک روپوش کارگاه دارم و لباسم رو عوض می‌کنم سر تا پام جوری میشه انگار از یک کوه شُل زده باشم بیرون. شالم به شدت شلی شده بود و وقتی داشتم سعی می‌کردم تمیزش کنم دیدم، نخ‌هاش از هم وارفته و انگار موش جویده باشدش، پاره پاره شده، با همین وضع، رفتم تو سوپر مارکت به هوای خریدن بستنی، دو تا از اون بستنی و دو تا از اون مدل و چند جور چیپس و پفک و بعد موقع حساب کردن، طرف یک کیسه داد دستم اندازه‌ی هیکلم. اولش با خودم فکر کردم این مسیر بلند اونم تو خیابون ولیعصر رو چه جور برم تا خونه؟ چند وقت بعدش باز خودم بودم تو اون خیابون و بادی که می‌وزید و می‌کوبید و من و پلاستیک گنده‌ی پر از خوراکی و شال و کفش شلی، چاق و شاد و راضی سرازیر شده بودم به سمت خونه. 
تو این حین فکر می‌کردم که پارسال کی فکرش رو می‌کردم بزنم تو خط سفالگری؟ تو بگو یک‌بار از ذهنم گذر کرده بود؟ نه. و اینکه اگر وارد زندگیم نشده بود هنوز هم می‌تونستم همین جور آزاد و رها با سر وضع نامرتب و بی‌ریخت با کلی حس خوب قدم بزنم و نرمک نرمک برم خونه‌ام؟ جواب اینم مشخصه.
شب با یک خانم سفالگر آمریکایی چت می‌کردم.  نوشت که چقدر جدا از سرگرمی و بامزه بودن این کار، باعث شده آدم صبورتری بشه و تو زندگی به خودش فرصت شکست خوردن بده، برای من خیلی جالب بود. هنوز هم تو دنیا چیزای جالب وجود دارند، مثل احساس مشترک همه‌ی کسایی که تو کار سفال و خاک اند. و منم جزیی از اونام. انگار خاک داره این احساس بی‌ربطی منو به چیزها و آدم‌ها کم می‌کنه. لمس بودنا رو می‌کشه توی خودش و یک جور هیجان میده بیرون که درست نمیشه وصفش کرد تکه‌های بسیاری داره، مثل امید، خلق کردن، صبوری... و چقدر تمام این سالها به این چیزها نیاز داشتم. مثل آب برای خوردن، چقدر تشنه‌ی صبور بودن، بودم. که بتونم بنویسم یا فکر کنم حتی...چقدر ترس خوردم به جای دادن فرصت باختن به خودم. 
امروز توی غروب، وسط رعد و برق یک دختر چاق و خوشحال راه می‌رفت که از اینکه دست‌هاش با خاک آشنا شده بودن، احساس غرور می‌کرد و هیچی این دنیا رو به خودش نمی‌گرفت. هیچی هیچی
+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳۹۷/۰۳/۰۲ساعت 4:20  توسط نجمه خادم  |