کلمه به کلمه

به خودم گفتم تو حاملگی کن درد با من.........

روزهایی که باید بروم باشگاه، مجبورم دو ساعت زودتر بیدار شوم. برای اینکه برنامه‌ی بعد از بیداری ام به هم نریزد. اول قهوه‌ام را آماده کنم که معمولاً قهوه نیست و کاپوچینوی آماده‌ی گود دی است. تا سرد شدن نوشیدنی بروم جلوی آینه، موهایم را شانه کنم، کرم مرطوب کننده پوست بزنم. پشت پلک هایش را با سرمه سیاه کنم. قهوه‌ام را بخورم و خوب دیگر یک روز دیگر شروع شده. نکته‌ی بدش این است که صبح ها اشتها ندارم. این است که باید صبح زودتر بیدار شوم تا حداقل یک ساعت بعدترش بتوانم چیزی بخورم که غش نکنم و به اندازه‌ی کافی زمان داشته باشم که موقع ورزش آپاندیسم نترکد. این هم یکی از ترس‌های همیشگی من است.

امروز صبح از آن روزهایی بود که خیلی اعصابم خورد بود از بیدار شدن، مردد بودم توی رختخواب، حتی وقتی صورتم را با اوقات تلخی می‌شستم در این فکر بودم که هنوز دیر نشده برای خوابیدن، وقتی دکمه‌ی چای ساز را می‌زدم، دودل بودم که کاپوچینو بخورم و بگذارم خواب شیرین بپرد یا بروم و چرت بزنم گوربابای ورزش، جلوی میز آرایش، یا تا دم در که داشتم کفش باشگاه را توی کوله ام می‌گذاشتم. اما بلاخره زدم بیرون. هنوز هم عصبانی بودم. دلم می‌خواست آدمهایی که سر راهم می‌بینم را به تیر غیب بزنم. اخم سفت و محکمی کرده بودم.بنگ بنگ. حتی با اینکه چشمم پشت عینک تیره بود و البته دریغ از آفتاب. باز انگار خاطرجمع تر می‌شدم اگر عصبانیتم را حفظ می‌کردم.

فرقی نمی‌کند قبلش چه، همیشه وارد باشگاه که می‌شوم تغییر شخصیت می‌دهم. خوشحال و خندان و بازیگوش می‌شوم، این بار هم مستثنی نبود. مربی مان را دوست دارم. از آن‌هاست که خوب رگ خواب آماتورهایی مثل من را بلد است. اهل مدارا نیست اما با دقت و ظرافت و حواس جمع است. غلط آدم را می‌گیرد. من تازه دارم می‌فهمم چقدر چیزها را غلط انجام می‌داده ام تا حالا، حتی دراز نشست ساده را که از بچگی بارها تمرین کرده ایم. من عاشق آدم هایی هستم که نه بیخودی مهربانند نه دشمن. حالم با آنها خوب می‌شود مربی یکی از آنهاست. یکهو می‌بینم قبل یا بعد از تمرین گرم گرفته‌ام. دیگران به واسطه‌ی این خوش و بش کردن، با من حرف می‌زنند و من به خودم می‌آیم و فکر می‌کنم این طرف خیال برش ندارد که قرار است من دوستش بشوم. همیشه فاصله داشتن از آدم‌ها توی ذهنم است. نمی دانم خوب یا بد است. فقط اینکه راحت ترم.

بعد از کلاس همیشه سبکبالم. می‌روم توی پارک قدم می‌زنم. پارکی که پر از گربه های اشرافی و کلاغ های مغرور از خود راضی ست. محض رضای خدا، موقعی که بهشان بر می‌خوری زحمت نیم قدم آنطرف تر رفتن را بخود نمی‌دهند. شده پر رو پر رو توی چشمام نگاه کنند و وادارات کنند خودت مسیرت را کج کنی. اما این چیزها دیگر در من اثر ندارد. حسابی عرق ریخته ام و منافذ پوستم دارند نفس می‌کشند. سبزی اطرافم و بوی خنک اردیبهشت هم این سرمستی را پر و پیمان تر کرده. گاهی روی یک نیمکت می‌نشینم و کتاب می‌خوانم. یک داستان، خواندن هر چیزی توی این هوا بیشتر می‌چسبد. هنوز فصل زنبور و سنجاقک و موجودات ویزویزوی مزاحم نشده

کله ات کار می‌کند. می‌توانی هیچ کاری هم نکنی. فقط لم بدهی. انگار ماتت برده. امروز سرم با یک کرم گرم شده بود. وقتی هم که گرم چیزی هستم چیز دیگر را متوجه نمی‌شوم. این هم عیب من است. به هر حال آزاردهنده است برای اطرافیان، اینجور وقت‌ها می‌شنوم کسی صدایم می‌کند، می‌گویم: ها، نه... با همین دو تا کلمه با طرف صحبتم ارتباط برقرار می‌کنم بی آنکه بفهمم چه می‌گوید. مشغول فیلم گرفتن از کرم خاکی بودم که گویا زنی سر می‌رسد، صدایش توی فیلم بود که بعد دیدم. می‌گوید دست‌بند و زیورآلات دست ساز دارد، می‌خواهم؟! صدای خودم را می‌شنوم که نه. بار دیگر میپرسد که حتی نمی‌خواهم ببینم. با دستم اشاره می‌کنم که برو...و میگویم نه نه...یک « باشه» کوتاه و غم‌انگیز می‌گوید و می‌رود. من متوجه نیستم. همه‌ی هوش و حواسم پی کرم خاکی ست که چطور به خودش می‌پیچید و اگر مار بود چقدر از او می‌ترسیدم و حالا یک کرم خاکی ست که لطف می‌کنم او را له نمی‌کنم و بعد رابطه‌ی کارگر و حکومت می آید توی نظرم.

فیلم را که می‌بینم، صداها را می‌شنوم. یک صدای غمگین، آرام، مجروح...آن «باشه» که آخر کار می‌گوید به خصوص بدجور ناراحتم می‌کند. فکر می‌کنم دست‌کم می‌توانستم سرم را بلند کنم. صبر کنم کارهایش را نشان بدهد و کمی از آن‌ها تعریف می کردم و بعد می‌فرستادم برود. یا هر برخورد دیگری. تصور اینکه یک نفر برای زندگی اش چقدر به این نوع کار و توی خیابان از غریبه‌ها پرسیدن که آیا دستبندهایم را می‌خرید نیازمند است و من با یک برخورد از موضع بالایی زشت، چقدر ناراحت ترش کرده ام. چه احساس بدی به او داده ام. چه سوز بدی دارد بعضی رفتارهای ما، که نه ورزش و نه خواندن و نه صبح زود بیدار شدن درستش نمی‌کند. در ادامه‌ی روز فکر می‌کردم ما دست‌کم ما که ادبیات خوانده ایم که اهل ادب هستیم. کمی باید ادب نگه دار باشیم. همین.


برچسب‌ها: من
+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳۹۷/۰۲/۱۲ساعت 3:43  توسط نجمه خادم  |