امروز توی جلسه، محمد محمدعلی از ارونقی کرمانی اسم برد. نویسندهی پر فروش زمان شاه، که سردبیر روزنامه هم بوده و در حوزهی نوشتن خوب بلد بوده پول در بیاورد. ذوق و قریحهی مردم را میشناخته و از آن هم بهره میگرفته. محمد محمدعلی که تا چندی پیش او را نمیشناختم. او و چند نفر دیگر را مثال زد و موضعش این بود که داستان عامیانه سراسر هم بد نیست. یک سبک و ژانر از نوشتن است که در دنیا دارد کار خودش را میکند و طرفدار هم دارد. به نحوی منظورش این بود که لازم نیست عن همه چیز را در بیاوریم و برای تحسین یک چیز، یک چیز دیگر را بکوبیم یا انکار کنیم. ولی اسم ارونقی را آورد و من توی ذهنم گشتم دنبال طنین آشنای اسمش روی جلد کتاب، شاید اولین رمانی که خوانده ام. همان موقع توی نت سرچ کردم ودیدم درست است نویسندهی کتاب «خاطرخواه» خودش است. بعد از انقلاب از ایران رفته و تا همین پارسال هم زنده بوده. در چه بیخبری بزرگی. این چه ملتی ست که پاپ آرتیست اش باید در گمنامی بمیرد؟! عامهپسند ها دستِکم باید شهرتی به هم برسانند و اشکی برایشان ریخته شود. چون با یک ملت طرفند. از قرار معلوم در اینجا همه چیز به نحو دیگریست. و ریز و درشت مکافات و بدبختی وجود دارد برای غصه خوردن، همان هزار راه رسیدن به خدا. در موردش نوشتهاند هرزه نویس بوده، بعد من از خودم میپرسم پس هنری میلر چه بوده؟! با آن کلمات وقیح و بیشرمانه و راحت اش. در ادبیات ایران همین که از یک فاحشه بنویسی یا بچهی هروئینی معتاد بدبخت، میشوی هرزهنگار. لازم نیست زحمت زیادی به خودت بدهی و مثلاً آلت تناسلی یا عشقبازی دو موجود آدمیزاد را وصف کنی. اما برای منِ نوجوان «خاطرخواه« ممنوعه ترین کتاب ممکن بود که دست تقدیر باعث شد اولین داستان بلند زندگی ام با آن شروع شود. قصهی دختر تنفروشی در شهرنو که پسری پولدار عاشقش میشود و او را از گند و کثافت آنجا نجات میدهد. یادم است که کتاب خیلی صریح و بیپرده شروع میشد. بدون مقدمه چینی، صاف رفته بود سر اصل مطلب. پسر آمده بود توی اتاق «بِهی خوشگله« و او لخت شده بود. بعد پسر گفته بود لازم نیست لخت شود و شروع کرده بود حرف زدن با او. توی کتاب پر بود از زنان روسپی که از نکبتی که دور و برشان را گرفته بود بیزار بودند و همهی آنها آرزوی یک زندگی خیلی سادهی زناشویی داشتند و یک خانه با کمترین امکانات، اما آفتابی از آنِ خودشان...بعدها که فیلم «شبهای کابیریا»ی «فلینی» را دیدم، باز یادم به آن زنها افتاد. به حسادت ها و مهرورزی هاشان و حسرت و آرزوی یک زندگی خیلی معمولی داشتنشان را. توی قصهی فلینی این آرزو به بنبست میخورد و با فریب در هم میآمیزد و فلینی رستگاری را جای دیگری میبیند. پذیرش زندگی، اما توی کتاب ارونقی کرمانی، که رگ خواب آدمها را خوب بلد است و پرفروش است، قصه به خوبی تمام میشود آدم بدها به سزای عملشان میرسند و پسر داستان همانطور که وانمود میکرده یک پارچه آقا از آب در میآید. آخر قصه اینجور تمام میشد که سالها از این ماجراها گذشته، و حالا بِهی خوشگله که زنبیل به دست از کنار زنان دیگر میگذرد و همه به هم سلام میکنند و با خوشرویی لبخند میزنند، کسی چه میداند او از کجا آمده و چه قصهای پشت سر گذاشته. من این تکه از داستان را خیلی دوست داشتم. همان موقع فکر کردم اگر روزی نویسنده شدم در مورد این از کنار یکدیگر گذشتن ها مینویسم. اینکه مثل قصههای ناخوانده از کنار هم عبور میکنیم. حالا زیاد مطمئن نیستم از این کار، یعنی از آشوب قصههای دیگری که به خانه راه پیدا میکنند. مطمئن نیستم ما آدمها جنبهی چنین چیزی را داشته باشیم. ادبیات خوبی بزرگش این است که حس همدردی و همدلی را توی آدم پرورش میدهد. آدمهایی که ادبیات پرورششان نداده، خیلی زود جا میزنند و شوکه میشوند. شاید همین باشد که دلم میخواهد دوستان اهل داستان داشته باشم. زحمت چندباره نکشم از برای فهمیدنم یا فهمیدنشان. هر چه هست، میل خواندن را در من یک نویسندهی عامه پسند نویس، روشن کرد. البته قبل از آن عاشق داستان منیژه و بیژن شاهنامه بودم. اسم را برعکس نوشتم چون به نظرم منیژه اصل کاری بود و منیژه عاشقی کرد.اول کسی بود که خواست، بعد هم نشست پای این خواستنش. شاید عاشق داستان خواندن شدم چون در آن آدمها میتوانستند اینگونه بدون واسطه، بدون اضطراب عاشق شوند. طرف دوم ماجرا، دیگران بودند. نه آن دو نفری که شیدای بوی پوست هم میشدند. دلم خواست بیشتر و بیشتر بخوانم از آنها و بعد دیگر در ورطهی دیگری افتاده بودم. جایی که فقط قصه نبود. روایت و حدیث نفس آدمها مهم میشد. رنگ کلمات را که یکی دو بار ببینی، دیگر همیشه میخواهی خوشگلترین شان را ببینی. مثل اینکه بروی خانهای توی بالاشهر بگیری و دیگر نتوانی جای دیگری زندگی کنی. حالا برای من اینطور شده، سرگرمی جزئی از ماجراست، اما مهمتر از آن شکوه منظره است. جسارت رقصیدن کلمات است برای گفتن حرف های تازه. امروز توی جلسه اشاره ای هم شد به سانسور، بعد فکر کردم چقدر ما محروم مانده ایم. خود من میتوانستم هرزهنگار خوبی شوم. البته از نوع ایرانی اش.
برچسبها: نوشتن