کلمه به کلمه

به خودم گفتم تو حاملگی کن درد با من.........


اینکه امروز روز مادر هست یا نه، چندان اهمیتی ندارد. این را در جایی خواندم و بهانه ای شد که به یاد مادرم بیفتم. که شبیه خیلی دیگر از مادران ایرانی مادری می کرد و یکی از همین ویژگی های مادران ایرانی نسل من تأکیدشان بر روی "ادب و آداب" بود. برای مادر من اینکه چگونه با مردم برخورد کنیم یا چه طور مهمان یا میزبانی باشیم خیلی مهم بود و جزو ارکان تربیتی اش. همیشه وقتی می خواستیم به مهمانی برویم، پشت در که می رسیدیم بچه هایش را جمع می کرد و می گفت:" بچه ها تا بهتون تعارف نکردند، دست به چیزی نزنید..." خوشبختانه همیشه زود در باز میشد و ما می پریدیم تو و سفارشاتش ناتمام می ماند. در وسط های مهمانی اگر می دید هرکدام از ما تخلفی می کرد و مثلا به جای یک شکلات 2 تا برمی داشت، اگر دور بود اخم سفت و محکمی می کرد یا اگر نزدیک نیشگونی از هرجای ما که دستش می رسید می گرفت و ما را متوجه عمل زشتمان می کرد. بیست ساله که بودم و برای خودم یک فردبزرگ شده ی نیمه مستقل به حساب می آمدم. به وقت عید همه ی خانواده به دیدار پدربزرگ پدرم که مردی دانشمند (نه به معنای علمی) بود و نزدیک به صدسال داشت و هنوز هم سرِپا بود و مثل قرص ماه در مهمانی می درخشید، رفتیم. پدربزرگ پدر شنیده بود که من فلسفه می خوانم و از این خبر مشعوف شده بود و در واقع مامان و بابا من را به عنوان موجبات سربلندی و افتخارشان به خدمتش بردند. پدربزرگ بر پشتی اش تکیه داده بود و ما همگی در مقابلش دور تا دورش نشسته بودیم و او یکی در میان از افلاطون و شیخ نجم الدین رازی می گفت و شعر سعدی هم ترجیع بند حرف هایش بود. و همه هم سر تکان می دادند. در همین حین یکی از نوه هایش (که من نمی شناختمش) آمد و میوه تعارف کرد، من یک پرتغال بزرگ برداشتم و بی آنکه بگذارم توی بشقابم مشغول گرفتن پوستش شدم. که یکهو متوجه شدم نفسم بالا نمی آید، یک جایی از بدنم تیر کشید و سوخت. به زحمت نفسم را برگرداندم سرجایش و زیر چشمی دنبال سبب درد گشتم دیدم دست مادرم روی ران هایم است و زیر لب می گوید:"بزار سرجاش، بزار سرجاش. یک جورایی خورد تو پرم، پرتغال را گذاشتم توی ظرفم و لبخندی به مادرم زدم که خیلی دلم میخواست به جایش بپرم بهش و بگویم: آخه این چه کاریه ماماااان؟
این آخرین باری بود که مادرم به این شکل من را تنبیه کرد. بعد از آن فهمیدم که اصلا و ابدا بزرگ نشده ام و مادرم حق دارد هر وقت دلش می خواهد من را مجازات کند. حالا که از من دور است، با سکوت کردن پشت گوشی تلفن من را تنبیه می کند و خدا می داند چه قدر سخت است وقتی مجبوری پشت تلفن پشیمان به نظر برسی.
هر روزی که باشد، روزش مبارک. از تلاشش ممنونم.

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳۹۲/۰۹/۲۵ساعت 19:32  توسط نجمه خادم  |