کلمه به کلمه

به خودم گفتم تو حاملگی کن درد با من.........

همه ی ما آدم ها مجهز به آینه های جادویی هستیم، آینه ای که با یک لحظه نگریستن در آن می توانیم آینده را ببینیم. با یک لرزش دست، یک بی خوابی خیال، گذشته ی ما توی آینه حکم معصومیت می خورد و به یکدیگر قول می دهیم تا آخرش باشیم.آخرش را هم دیده ایم برای همین است که تا این اندازه مطمعن حرف می زنیم. دست به کار می شویم برنامه می ریزیم. یکی یکی موانع را پشت سر می گذاریم. جشن می گیریم. مگر ممکن است پیشگویی آینه های جادویی غلط از آب در بیایند؟ نه! آینه صادق است.

اما روزی پس از روزها در حین تماشای یک سریال تلوزیونی، پرت می شویم به عقب، بازی هایی که کرده ایم را به یاد می آوریم و در برابر خودمان قرار می گیریم. و بعد شروع می کنیم به دیدن چیزهایی که آینه بلد نبوده به ما نشان بدهد. در نی نی چشم های کدر یکدیگر زل می زنیم و از رویارویی با دست و اعصاب کرخت خود جا می خوریم.

شکی نیست که چیزی عوض نشده است.نه در حال دگرگونی هستیم و نه در معرض فروپاشی. سکانس پایانی هنوز به قوت خود باقیست. هنوز هم آن دست های چروک و مچاله شده در هم و موهای خاکستری کوتاه و نگاه مات ِ در آینده سرجای خودش است. کسی نمی رود. کسی جیغ نمی کشد. کسی بلند بلند با خودش حرف نمی زند. تنها چیزهای کوچکی در ادامه می آیند؛ صبح ها چایمان را با عسل بیشتری می خوریم، از تماشای ماه لذت نمی بریم و سعی می کنیم بیشتر در زمینهایی که چمن ها احاطه اش کرده اند راه برویم.

_ کم کم : زن تحصیلاتش را ادمه می دهد استاد دانشگاه می شود، مرد خودش را توی کارش غرق می کند. زن دوستان تازه ای پیدا می کند. مرد به سفرهای کاری دور و دراز می رود. زن برای ظروف و اسباب آشپزخانه اسم انتخاب می کند. مرد برنده ی نهایی ِ بازی اینترنتی اش می شود. زن می خوابد و مرد به کارهای خاص خودش می پردازد. مرد با آدم های جدیدی آشنا می شود. زن می رود بیرون که حرفه ای را یاد بگیرد. مرد شروع به نوشتن یه کتاب می کند. زن شروع می کند به درخشیدن در مهمانی ها. مرد فراموشکار می شود. زن دست از سرزنش کردن خود دست بر میدارد. مرد به تعمیر و پاکسازی امور خانه مشغول می شود. زن پای اینترنت سنگر می گیرد. مرد به مادرش پناه می برد. زن به قبرستان ها...

_ و هیچ کدام دست از ستایش دیگری دست بر نمی دارند. و هیچ یک هیچ گاه از ابراز وجود دیگری در زندگیشان دست بر نمی دارند. و چیزی به اسم افتخار هم خوابگی و هم بالندگی همیشه شأن خودش را حفظ می کند.

دیگر عادت کرده ایم شیرین اش کنیم. چه شود که دیگر بچه ها بیایند. چه شود اگر موفقیت ها هم بیایند. مهمانی های بزرگ خانوادگی هم بیایند...وجود یک شکرپاشش بالای سری زندگی مان تضمین اش می کند. نگه اش می دارند. مقاومش می کنند. شیرین اش که کردیم شیرینی اش را هم می چشیم و لبخند می زنیم. توی صورت هم لبخند می زنیم. می شود همانی که آینه گفته بود. و بگذار تو زندگیت را بکنی، و بگذار من زندگیم را بکنم. گیرم دستمان نلرزد و چشمانمان برق بلور نپاشد.آرام بگیر. به زودی برای محاسبه ی خوشبختی مان به سراغمان خواهند آمد.

 


برچسب‌ها: شاید عشق
+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳۹۲/۰۷/۱۷ساعت 9:46  توسط نجمه خادم  |