برای سالهای متوالی از زندگی ام برای دیدن همه ی آثاری که کائنات بر وجودم گذاشته کاملا متقاعد شده ام که دستی بزرگ روی سر همه ی ما هست و تمام میکروب های کثیف و باکتری های مفید را کنار هم می چیند تا پازلش را بسازد و چیزی بیشتر از آن؛ فکر می کنم هر لبخند و شادکامی و هر نکبت و ضعفی کنار هم قرار داده می شوند تا آن مجموعه ی بی نظیر و شگفت انگیز را کامل کنند.مثلا آن شب در پل هوایی..در یکی از صدها پل های هوایی در تهران در نقطه ای که کمتر پیش می اید مسیرم به آن بخورد یکی را می بینم.کسی که بعد ها فکر آن دیدار قرار است پشیمانی را برایم تداعی کند.
همه ی ما منتظریم روی پل ها همدیگر را ببینیم، در اداره ای که فکرش را نمی کنیم، و توی پارک وقتی با خانواده مان بادبادک های رنگی هوا می کنیم منتظریم کسی را ببینیم کسی که گاهی اوقات حتی دعا می کنیم نبینیمش.کسانی را که امیدواریم دیدارمان به آنها به قیامت بیفتد اما همواره منتظریم.و در جایی از ذهنمان این دیدار را غیر قابل اجتناب می دانیم.برای من هم همینطور بود. با این فکر که کس اشتباهی را ملاقات کرده ام.روزهای بعدش هم اشتباها و حتی باز تصادفا به فکرم خطور کرد که : چرا از بین همه ی کسانی که منتظر دیدنشان هستم کسی را ببینم که نه حتی منتظرش نیستم بلکه حتی هیچ کجایی از ذهنم نمی بینمش هم.اصلا همین یکی دو هفته پیش هم باز این فکر به سراغم آمد به فروشنده ی سوپرمارکتی گفته بودم برایم نیم کیلو زیتون بکشد و توی دانه های زیتون عکسش را دیدم.با خودم گفتم: ای بابا! ما رو ببین.اگه یه بار فرصت داشته باش تا یه آشنای دور را ملاقات کنی اون باید همین "گلی" باشه.بعدش تا برسم خانه با خودم فکر کردم و حساب و کتاب کردم که اگر هیچ چیز در این دنیا تصادفی نباشد اینکه "گلی" را ببینم چه اهمیتی در زندگی من دارد؟ قرار است باز بین من و او رابطه ای سر بگیرد؟ غیرممکن است و دلیل واضحی هم دارد: من هیچگونه تمایلی ندارم.بعد آن دیدار را کاملا مو به مو مرور کردم: شب تولدم بود من و سین از سینما برمی گشتیم 2ساعت از نیمه شب گذشته بود.لازم بود برویم آن سمت خیابان از پله های پل بالا رفتیم.روی پل "گلی" را دیدم که با یکی _ یک مرد_ از رو به رو می آمد.با خودم گفتم "حالا که چی؟" و سعی کردم به روی خودم نیاورم که دیده امش.و به قدم زدنم در کنار سین ادامه دادم.تقریبا به هم رسیده بودیم و حتی یک قدم از همدیگر رد شده بودیم که یکهو برگشت: "وااااای نجمه خودتی؟ باورم نمیشه ! چه قدر دلم برات تنگ شده بود." و پرید که من را ببوسد و بغل کند. خودم را کمی کشیدم کنار و گذاشتم دستم توی دستش بماند.باز تکرار کرد که :دلم خیلی واست تنگ شده. نگاهم به او گفت: چه لزومی داره این حرفو بزنی؟! که مردی که کنارش بود سلام کرد و لبخند زد (یادم نیست دستشان توی دست هم بود یا نه اما هر چی بود حس کردم یک جور صمیمیت باید بین شان باشد) آهسته پرسیدم : دوست پسرته؟ خندید و گفت نه بابا! حالا بعد بهت میگم و مرد را معرفی کرد.من هم در جا سین را معرفی کردم و لبخند زدم.سین و گلی هر دو با هم گفتن " بابا ما که همو میشناسیم " همه خندیدیم و بعد پرسید "فیس بوک داری که؟" گفتم آره و تا اومد چیز دیگری بپرسد گفتم : خودم اددت می کنم.بعد باز دست دادیم و خداحافظی کردیم. و آنها از پله هایی که ما بالا آمده بودیم رفتند پایین.
تنها چیزی که با هر بار یادآوری این دیدار معمولی اما عجیب و ناخوشایند به ذهنم می رسید این بود که باید بروم و برایش توی فیس بوک یک نامه ی معذرت خواهی بنویسم و همین. اصلا خیال نداشتم باز هم بگذارم همه ی اتفاقاتی در سال 90 افتاده بودند و همه را با هم یکجا فراموش کرده بودم دوباره سربلند کنند.دوست نداشتم جزيی از آن اتفاقات ( حالا با هر شکل و اسمی ) برای من ظهوری دوباره داشته باشد.اما می دانستم که او آن شب نیاز نداشت بگوید دلش تنگ شده با همان سلام ساده هم منظورش را می رساند. و من شاید تقریبا از همین رفتار بزرگوارانه اش عصبانی بودم تا تمامی آن افتراهایی که به او زده شد و من سکوت کردم.می دانم من عادت غریبی به سکوت کردن دارم اما آن وقتها نفعی هم از این سکوت می بردم و این بدترین اقرار من است.اقرار به بدی ای خودخواسته ...به بدی کردنی بد...می دانستم فقط کافی بود یکی دو تا از آن کارهای خوبی که در حق من کرد را به یاد بیاورم و مثل یک دوست با او رفتار کنم.اما خیلی راحت در آن روزها بد بودنم را برای خودم توجیه کردم و ادامه اش هم دادم...ولی گندش در آمد. همه ی آن ایام با هر چه در خود داشت به آخر خط خود رسید و این قضیه ی شراکت در بد بودن هیچ وقت برای من به پایان نرسید.
و می دانید درست از دو شب پیش تا به الان که اشک ریخته ام و میان خانه ی خاکستری رنگم راه رفته ام با خودم گفته ام : آن شب کنار پل فرصتی داشتم که از دستش دادم.فرصتی بزرگ برای یک عذرخواهی (با اینکه می دانم تمایلی به جبران هم نداشتم) ولی حداقل به اینکه این سه کلمه ی "من را ببخش" ادا کنم.احتیاج مبرمی داشتم.و باید این کار را می کردم.
حالا فقط می دانم بیشتروقت ها توی تلاش هایم در اینکه فقط "بد" به نظر نرسم هم شکست خورده ام.
پ.ن: دوشب پیش مطلع شدم گلی و همسرش (همان مردی که قرار بود راجع بهش بعدا به من بگوید) در حادثه ی اتوبان سوختند.
برچسبها: سوگ