وقتی مدت طولانی برای دیدن دوستی نقشه کشیده ای...شب و روزت را درگیر لحظاتی کرده ای که قرار است با او سپری کنی...وقتی کتابی و یا ذکری که همیشه فکر می کردی پا به پایت است تو را مایوس کرد...وقتی آدمها را جستی و حتی یک مورد هم برای نمونه نیافتی...وقتی لحظه ای که بی تاب صدایی پشت خطوط تلفن بودی و معلق ماندی....وقتی تمام ایده هایت تو را جواب کردند....وقتی خنده هایت از پس گریه هایت بر نیامدند....و لباس های مارک دارت روی بورس بودن تو را تضمین نکردند...وقتی پشت سر هم شکمت را برای شادیه کوچکی صابون زدی....وقتی اساتیدت تو را هر روز به فردا حواله کردند...وقتی سرگیجه هایت وحشت عدمت را به دلت انداخت...وقتی منتظر بودی و منتظر بودی و منتظر بودی....وقتی با خودت زیر لب گفتی:اصطلاحا همه ی عالم و آدم دارن منو طرد می کنن...
من فکر می کنم اون موقع شاید یه لحظه به ذهنت برسه که به این تنهایی احتیاج داشتی....شدیدا احتیاج داشتی....و این تنهایی قشنگ ترین ضرورتیه که می تونس اتفاق بیفته...
پ.ن : نقاشی بالا اثر"اریک هکل "
برچسبها: تنهایی