هام :توی خونه ی من.{مکث.به شکلی پیامبرانه}یه روز کور می شی.مثل من.اون جا می شینی.عین نقطه ای تو خلاء ، تو تاریکی ،برای همیشه،مثل من.{مکث}یه روزی به خودت می گی خسته ام می خوام بشینم،بعدمی ری و می شینی.بعد میگی گرسنه ام.بلند می شم و یه چیزی برای خوردن برمیدارم،اما بلند نمی شی.می گی ،نباید می نشستم.اما حالا که نشستم ،کمی بیشتر می شینم،بعد بلند می شم و یه چیزی برای خوردن بر می دارم.اما بلند نمی شی و هیچ چیزی برای خوردن بر نمی داری.{مکث}کمی به دیوار نگاه می کنی،بعد می گی،چشامو می بندم،شاید قدری بخوابم،بعدش حالم بهتر می شه،بعد اونا رو میبندی،بعد وقتی دوباره بازشون می کنی دیگه هیچ دیواری نیست{مکث}خلاءبی پایان ،اطرافت رو میگیره مردگان همه ی اعصار هم اگه زنده شن نمی تونن اون خلاءرو پر کنن،و اون جا تو مثل یه سنگریزه ای در بیابون.{مکث}آره یه روز می فهمی که چیه ، مثل من می شی،جز این که هیچ کی باهات نیست.برای اینکه به کسی رحم نکرده ای و برای اینکه کسی نمی مونه که بهش رحم کنی.
کلاو:معلوم نیست {مکث}یه چیزی رو هم فراموش کردی.
هام:ها؟
کلاو: من نمی تونم بشینم.
.
یکی تو دنیا هست که دلم می خواد صداش رو وقتی "هام" می شه رو بشنوم...
پ.ن ۱:یه قطعه از نمایش "آخر بازی " اثر ساموئل بکت
پ.ن ۲:یه اثررنگ روغن که اسمش رو نمی دونم (یعنی مطمئن نیستم) از "هنری ماتیس"
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸۸/۰۵/۲۵ساعت 1:25  توسط نجمه خادم
|