کلمه به کلمه

به خودم گفتم تو حاملگی کن درد با من.........

                     

 

اینکه بعد از ۴سال که به اندازه ی یک عمر گذشته دوستانم به من عسل یا شیر یا کوکو سبزی تعارف کنند ناراحتم می کند....اینکه کسی جلویم بنشیند و با اشتها و ملچ ملوچ زیاد آناناس بخورد اذیتم می کند....اینکه مجبورم توی سلف و یا سایت و یا هر جای دیگر آدمهایی را ببینم که به نظر می رسد با آنها گذشته ای داشته ام رنجم می دهد....شکنجه می شوم وقتی آدمها (در هر کجا) به من زل می زنند و من نمی فهمم پشت نگاهشان چه فکری هست...اینکه بعضی مردهای مثلا روشنفکر توی جمع ها و مهمونی ها دوست دخترشان را با اسم فامیل صدا می زنند و موقع معرفی به دوستانشان می گویند :خانوم فلانی...کفرم را در می آورد....اینکه همیشه می بینم در یک جایی مثلا خوابگاه یا دستشویی دانشگاه یا فلان پارک یک شیر آب خراب است و روزها و ماه ها همین طور برای خودش شر شر آب می ریزد و من کاری از دستم بر نمی آید روی اعصابم است....وقتی می بینم مردها حرف زنها را قطع می کنند تا به جای آنها خودشان راجع به هر موضوعی، مثلا باغبانی نظر بدهند یک جور بدی به هم می ریزم....وقتی دارم کاری می کنم شده دوختن درز پاره شده ی یک لباس زیر ...اینکه می بینم آدمها دور و برم می پلکند با من حرف می زنند ...و سر به سرم می گذارند اذیتم می کند....اینکه بعضی وقتها خودم را مجبور می کنم تا به قوانین دیگران اهمیت بدهم و بعد می بینم دیگران برای یک لحظه آرامش من تره هم خورد نمی کنند شکنجه ام می کند....اینکه می بینم دنیا دارد دچار در هم تنیدگی سرها می شود و همه سرشان توی سر هم هست درمانده ام می کند....اینکه وقتی دارم فیلم می بینم آدمها یادشان می آید که خاطرات با مزه شان را برای من تعریف کنند از من یک برج زهر مار می سازد...اینکه می بینم بعد از این همه مدت هنوز به عادتهای آدمها عادت نکرده ام و هنوز هم گاهی حیرت زده می شوم خوشایندم نیست....اینکه وقتی می خواهم سیگار بکشم با یک عکس ریه ی پوکیده روی پاکت سیگار مواجه می شوم ..من را مجبور می کند از خودم بپرسم پس کی این آدمها می خواهند دست از شکنجه کردن بردارند؟؟؟....دست خودم نیست ولی وقتی دارم غذا درست می کنم متنفرم که کسی بیاید و ناخنک بزند ولو اینکه دستش را برق انداخته باشد ...و یا اینکه مدام راجع به ویژگی های غذایی خودش و قومش با من حرف بزند...دست خودم نیست نمی توانم سکوت کنم ....و اگر خفه خون گرفتم حداقل نمی توانم یک "اخم" نکنم....اینکه وقتی دارم مثلا استراوینسکی گوش می دهم ــ هر چه قدر هم گوش خراش باشد ــ و یا یک آهنگ بازاری که به گوشم خوش آمده را گذاشته ام ناراحت می شوم که یکی مدام از اول تا آخر آهنگ بنشیند و بگوید که چه قدر از آن کار متنفر است....و خوشحال نمی شوم که مثلا یک کسی آهنگی که من می گذارم را قطع کند تا مثلا شجریان بگوشد....اینکه مجبورم بعضی وقتها با بعضی آدمها دست بدهم...اینکه تمام مدت در جمع ها احساس کنم  یا غلیظم و یا نامرئی این اذیتم می کند....اینکه هر از چند وقت یکبار باید به مردی که ظاهرا عاشقانه دوستم دارد باید بگویم:"نه"وهر بار احساس کنم دارم قلبی را میشکنم شکنجه ام میدهد...اینکه گاهی اوقات این به سرم میزند که مردم"نه" های من را جدی نمیگیرند....و...

شاید اگر زمان گذشت مثلا بیست سال یا بیشتر به اندازه ی وقتی که دو نفر آدم که با هم روزگاری زیر یک سقف بوده اند همدیگر را نشناسند....در آن روز اگر من آرزو را ببینم و او من را به جا نیاورد...حتما بهش خواهم گفت من همان دختری هستم که همیشه توی اتاق کاوه یغمایی گوش می داد ....برای اینکه آرزو با این کار من شکنجه می شود....و خدا می داند شاید با خیلی از عادات دیگر من که خودم هم خبر ندارم!!!!!!....

اما هر روز صبح که بیدار می شوم...با این خشونت....و این شکنجه ی مدام و پیگیر رو به رو می شوم...و می دانم که حالا حالا با آن رو به رو خواهم بود....

 پ.ن :این مهندس آرزو قرار است برای من یک عدد وب طراحی کند...تا آن موقع هم برسد ...چشم برمیگردیم به قالب قبلی...(ماخوشمان نمی آید کسی را شکنجه کنیم)


برچسب‌ها: سوگ
+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳۸۸/۰۲/۰۲ساعت 23:58  توسط نجمه خادم  |