از خیلی وقت پیش...وقتی بچه بودیم و می رفتیم دبستان به ما یاد دادند که :ممکن است یک روز یک نفر از راه برسد و بخواهد کیف های شما را نگاه کند...البته این اصلا به این معنی نیست که شما مجرمید یا گناهی از شما سرزده...بلکه فقط به خاطر امنیت بیشتر شماست! عادت کردیم هر صبح مانتوها مغنعه ها لیوان های آب خوری ناخن ها و موهایمان و محتویات توی کیفمان را به ناظم و معلم بهداشت مدرسه نشان بدهیم البته به خاطر سلامتی! امنیت و سلامتی!......
معلم بهداشت می ایستاد جلوی در دبستان و بچه ها که می آمدند تو کیف هایشان را نگاه می کرد اگر چیپسی پفکی آلوچه ای چیزی با خود داشتند در آن را باز می کرد و محتویاتش را توص سطل آشغال بزرگی که کنار دستش بود خالی می کرد...و آن روز اگر همه ی پولت را پفک خریده بودی باید گشنه می ماندی...بعضی وقتها که لیوانت را فراموش می کردی در تمام طول روز تشنه می ماندی و گوشه ای کز می کردی بلکه فرصتی پیدا کنی تا کسی آن دور و برها نباشد و بتوانی یک قلپ آب بخوری...اگر ناخن هایت را نچیده بودی باید هرطور شده یا آنها را می خوردی یا اینکه دستهایت را می آوردی جلو تا ناظم یا معلم بهداشت با خط کششان محکم بزنند بهش تا هر چند تا دلشان خواست...و همه ی اینها برای این بود که تو کمی بهداشت و نظم یاد بگیری...ولی چرا تو تغییری نمی کردی و فقط یک چیز یاد می گرفتی : نفرت؟!!!
شما دخترهای خوبی هستید ولی در سن خطرناکی به سر می برید :بلوغ!...شما آزادید بستنی پفک آب نبات چوبی یا هر چه دلتان والخ...بیاورید مدرسه ...اما ما موظفیم که دم در کیف های شما را نگاه کنیم که مبادا کتاب غیر درسی،نوار یا دفتری که یک قلب تیرخورده در آن کشیده شده همراهتان نباشد...البته ما کاملا به شما اعتماد داریم و این همان طور که می بینید یک کنترل نامحسوس است...!
شما جوان های خوب و باهوشی هستید ...و باعث افتخار مائید...اما خوب در سنی هستید که بالاخره ممکن است اشتباهاتی ازتان سربزند...ما خیلی خوشحالیم که شما دراین دانشگاه پذیرفته شده اید و مثل فرزندان خود ما می مانید ...اما به هر حال باید مواظب بود به چه عقیده و مرامی راه می روید و اینکه چه کار می کنید و چگونه فکر می کنید تا مبادا اتفاق بدی نیفتد و همه ی این بازخواست ها و پرسش ها فقط برای حفظ امنیت و سلامت روانی خود شماست !
ناگهان دیدم ۲۱ سالم شده و همیشه مقصرم...همیشه گناهکارم...همیشه باید جوابی داشته باشم...اگر اتفاقی در آن سر دنیا می اتاد من باید آماده می بودم....شاید مقصر من بودم! از کجا معلوم وقتی یک نفر دارد گریه می کند یا یکبی نظمی در جایی رخ داده به خاطر من نباشد؟ از کجا معلوم همین که وارد آن جمع شدم سقف روی سر همه خراب نشود؟ از کجا معلوم همین که دهانم را باز کنم یک دنیا بلاهت از آن نمی ریزد بیرون؟ از کجا معلوم من می توانم فکر کنم؟ از کجا معلوم همه ی این مشکلاتی که گریبان گیر بشر شده فقط به خاطر وجود من نبوده؟ اصلا شاید تقصیر من است که حسنک وزیر را بر دار کردند...شاید اینکه تلفن مشکوکی به آقای x زده می شود و او بهم می ریزد و تلافی اش را سر بچه ها خالی می کند زیر سر من باشد...شاید تقصیر من است که دوستم سر کلاس کج می نشیند و استاد بیرونش می کند...شاید تقصیر من است که توی کتب دینی این قدر مذخرف نوشته شده....باید آماده باشم...باید برای همه توضیح بدهم...باید از همه معذرت خواهی کنم....شاید من گناهکارم...همیشه گناه کار بوده ام و آقای پلیس و آقای استاد و خانوم نگهبان و خانوم آموزش و خانوم فروشنده و....حق دارند با من طوری حرف بزنند که انگل بودنم برای خودم روشن شود....
می خواستم انصراف بدهم....۲۱ سالم بود و ناگهان به این آگاهی رسیدم....بعد از گذراندن روزهایی که ما را یکی یکی بردند و پشت درهای بسته از ما پرسیدند...خوب توضیح بده !...خوب بگو...و تو نمی دونستی باید به چه اعتراف کنی...و می پرسیدی چی رو بگم و آنها می خواستند به همه چی اعتراف کنی...همه چیز را بگی....فکر کردم دیگه نمی خوام مجرم همیشگی باشم...نمی خوام گناهکار باشم ...می رم...دلم می خواست انصراف بدم و دیگه یک روز صبح از خواب بلند شم و نترسم که امروز هم ممکنه ت ح ق ی ر ....
ولی نمی شد رفت...فقط باید می موندی و سکوت می کردی....حتی نمی شد تو وبلاگ مثلا خصوصیت حرف بزنی....اینه که می گم امسال بزنه به چاک هر چه زودتر و هر گند و گوهی هم که داشت با خودش ببره...به این امید (من همیشه امیدوارم) که سال دیگه و سالهای بعدش مجبور نباشم محتویات کیفم و اندیشه ام رو برای ناظم خالی کنم روی میز تا ا.نها رو توی سطل آشغال بریزه و منو تو انفرادی...
برچسبها: سوگ