کلمه به کلمه

به خودم گفتم تو حاملگی کن درد با من.........

احساس کردم یه تیکه آشغالم....یه تیکه آشغال که به طرز اشتباهی به جای اینکه حوالی فلان قبرستون زباله ها شه افتاده یه گوشه از این طبقه ی دوم ....یا یه آشغالی که با انزجار از دماغت می آری بیرون و می چسبونیش به دیوار ...چسبیده بودم به دیوار....و فک کردم یه تیکه آشغال مصبیت بزرگی داره چونکه حتی واسه خودش هم منزجر کننده اس...هیچ کس رو دوست نداره و کسی هم اونو دوست نداره...همه با هم روبوسی می کردن انگار عید شده باشه...و همه دور هم جمع می شدن انگار قرار یه جک خفن واسه هم تعریف کنن...همه با لبخند به هم دیگه دست می دادن انگار که با هم دوستن...و من به عنوان یه تیکه آشغال خیلی دلم خواست که یکم می دونستم وقتی آدمها دور هم جمع می شن نقل چی حرف می زنن...رفتم سر کلاس و بعد باز اومدم بیرون...باز رفتم توی کلاس که اونجا هم پر بود از کسایی که داشتن واسه همدیگه چیزی رو تعریف می کردن یا آدمهایی که تنها بودن...تنها! فکر کردم وقتی آدمها تنهان حتما باس خیلی چیز مهمی باشه ...این که یه آدم تنها باشه واقعا تا سر حد مرگ انگیزاننده اس...اما فکرشو کنید یه تیکه آشغال چه طور می تونه دم از تنهایی بزنه؟ و من یه تیکه آشغال بودم اون وسط...باز از کلاس زدم بیرون و سعی کردم سرمو بگیرم بالا و تاهایی که خورده بودم رو باز کنم...باید یه کاری کمی کردم...وقتی نبود واسه این که برم کتابخونه مرکزی ...یافکر یه کار دیگه....جرات نداشتم برم و برد رو نیگا کنم هر چند همه رو از بر بودم ولی آدمها و هجومشون منو می ترسوند...اونا همیشه از ما بیزارن و ما هم از اونا وحشت داریم....بعدش استاد رفت سر کلاس...یه زن کور بود...اگه آدم بودم حتما عاشقش می شدم ....چونکه صداش مال خودش بود و هیچ تزئینی نداشت....یه صدای واقعی...و بعدش تو تاریکیه چشماش به *اتاق" فک کردم و اینکه چه قد می خواستم که اتاقی داشته باشم که تو یه محله ی خلوت باشه و شبای سرد یه سرپناه ،گیرم که دیواراش نم داشته باشه و یکی هم بیاد پی ات که بخواد برت گردونه!.....احساس کردم ناقص الخلقه ام....ناتموم ترین گونه ی هستی.

*نمایشنامه ی اتاق:هرولد پینتر

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳۸۷/۱۲/۱۲ساعت 21:2  توسط نجمه خادم  |