ــ این جوری شد که سرم را از توی برف کردم بیرون...و دیدم که این هنوز ها دیگر برقرار نیستند:هنوز وقتی بوی تاریک سینما را در خودم عطسه می کنم شبیه به پروانه ای می شوم که توی شومینه آن را سوزاندند.هنوز هم مدرسه ای ام رنگ و بوی دورانی دارد که با هم ناظم های زیادی را ذله کردیم...هنوز دی ماه ،مثل یک آیه بر من نازل می شود...با همان ترس و سرسختی...همان رویا...همان سردی..همان شجاعت.
روزیدرآینه رو به خودت ایستادی و گفتی : چه قدر من خوشبختم...بیرون از دانشگاه...بیرون از خیابان...بیرون از مردم...بیرون از محیط کار...بیرون از خانه...در بیرون از کتابها...در بیرون از بیلبوردها....در بیرون از کجاها..کسی وجود دارد که من دلم می خواهد رو به رویش بنشینم ..ساعتها....و دستم را بگذارم زیر چانه ام....و خودم را بریزم توی نگاهم....و نگاهم را بریزم توی نگاهش...روی چرخش مردمک چشم هایش..روی حرکتهای قوسی دستهایش...روی سبکی و نرمی سکوتش...
ـــ این هنوز ها دیگر برای من هیچ معنای خاصی ندارند...چیزی را در هرگز گذشته ام...در هرگز خاطراتم...در هرگز ذهنم تداعی نمی کنند....می رسم به همان قاعده ی همیشگی که می گوید دل تنگی برای عدم هیچ معنایی ندارد....چیزی که هم اکنون نیست،گویی که هرگز وجود نداشته....یا به زبان ساده تر ،وقتی حضور ندارد ،وجود هم ندارد...شاید بد نباشد اگر یک خاطره ای را برایتان تعریف کنم چیزی که مدتی پیش برایم رخ داد! من هنوز، در هنوز هایم پابرجا بودم و در آن ها راه می رفتم مثل اینکه در دریای عمان راه بروی!(منظورم این است که من همیشه تصور می کردم مثل یک مرغ دریایی بر سطح آن دریاها (هنوزها)راه می روم)و بعد،روزی ....که دلم می خواست به نحوی با قسمتی از آن هنوزها ارتباط برقرار کنم..چشمم به هم مدرسه ای ام افتادکه با هم مثلا ناظم های زیادی را جون به لب کرده بودیم...داشتم از خوشی می مردم ...باحس این فکر در درونم که :بعله او می فهمد!...بالاخره کسی را پیدا کردم که می فهمد....به طرفش رفتم...و تقریبا دویدم....فکر میکنید عوض این همه هیجان و امید چه چیزی نصیبم شد؟ یک شکم قلمبه جلوی چشمانم سبز شد و او توضیح داد که به زودی مادر ۲پسر می شود...دخترک هم مدرسه ای من داشت مادر می شد.....چه قدر خوب! ولی دیگر هیچ حرفی با او نداشتم...! هر چند هر دو مدتی معطل کردیم و با هم گپ! زدیم...بعدا که از او جدا شدم تمام طول راه را گریه کردم و یک بند اشک ریختم و...شاید این جوری بود که پس از مدتها سرم را رو به آسمان بلند بالای سرم کردم و با خود گفتم:*"نه!این آسمان هیچ عاطفه ای ندارد"
روزی بعدترخواستی به یکی از دوستانت زنگ بزنی ...به یکی از دوستان نزدیکت!دفترچه ی تلفنت را باز کردی..چون نمی دانستی کدام یک را ترجیح دهی..بارها و بارها آن را از الف تا ی خواندی...بارها و بارها...خط به خط....دفتر خالی از هر دوستی بود....خالی ..خالی از هیچکس...هیچ کس.
* یک جمله از کتاب تنهایی پرهیاهو اثر بهومیل هرابال
برچسبها: من