کلمه به کلمه

به خودم گفتم تو حاملگی کن درد با من.........

                   

به خداوند شبان من است اعتقاد عجیبی دارم....خداوند شبان بودنش رو برای من بارها به اثبات رسونده...هر وقت یک جایی می مونم..غلطی چیزی می کنم که مث چی توش می مونم....هر وقت دچار یه دردخانمان سوز می شم که علاجش فقط یه دردخانمانسوز دیگه اس....خداوند شبان من است...هر وقت نشئه ی لحظه می شم و تصمیم می گیرم ...مطمئنم که خداوند شبان من است....

بله این چیزیست که من دارم....و بهش می بالم...

سابقه ی قدم زدنهای طولانی بی وقت و بی موقع رو دارم....در شبهای طولانی فقط یه پیاده رویه پر آب و تابه که می چسبه....و من خوشبختانه از خودم دریغ نمی کنم...وقتی دردش بیفته به جونم دیگه زمان و مکان و احتیاط و هر چی، از این جنس ..افسانه اند...تاب نمی آرم و راه می افتم....هر چند لعنتش کنه این زمستون امسال رو...من نمی فهمم ..اگه زمستون هر سال واسه این نمی آد که به صدای قدم زدنهای یکی تو بارون ...زیر بارون گوش بده پس واسه چی آد اصلن؟؟؟؟...امشب یه سر رفتم پیش خواهرم...نشسته بودن و داشتن "برگشت ناپذیر"" رو می دیدن...(تو دنیا فقط خود مونیکا بلوچیه که می دونه چه قدر از این فیلم بدم می آد)...رفتم پیش خواهرم و دیدم که اونا به این کار مذخرف  مشغولن و منم شروع کردم به ور رفتن با قفسه های کتابا و خیره شدن به در و دیوار و پلکیدن های بی خودی...در حالی که تموم مدت فیلم با صدای بلند زیر گوشم بود....و یادم رفت چرا رفته بودم اونجا....همین جور لفتش دادم تا فیلم تموم شد و بعد پا شدم که برگردم....دیروقت بود...نمی زاشتن که برگردم...خودتون فکرشو کنید ...یه جای خیلی بدی بپلکید و وقت کشی کنید و بعدم به بهونه ی دیروقت بودن نزارن جم بخوری از سر جات....یا اینکه بخوان بچپوننت توی یه آزانس کوفتی و خفه و بفرستنت....اینه که گفتم بیخی...من از این اتفاقایی که واسه خانوم مونیکا افتاد...واسم پیش نمی آد....و زدم به راه...و بعد فک کردم به اینکه خداوند شبان من است....

دوست آرزو یه ماجرا از شمس و مولوی تعریف می کرد که البته شاید شنیده باشیدش...ماجرا از این قراره که اینا می خوان از یه رودی جایی رد شن و مولوی می گه :یا شمس ! و رد می شه....شمس پشت بندش می گه :یا علی ! و می افته تو آب با کله!

می گم اینه، قصه ی باور و درد و مرض و اینا که واسه هر کسی هم نسخه ی خودشو داره....به هر حال پیاده روی رو دوس دارم ....اونم تو شب....و هر از چن وقت یه بار چیزی می افته به جونم که اگه مجذوبش بشم فقط خداوند باس شبان من باشه .

 

+ نوشته شده در  جمعه ۱۳۸۷/۱۲/۰۲ساعت 22:32  توسط نجمه خادم  |