کلمه به کلمه

به خودم گفتم تو حاملگی کن درد با من.........

قهرمان زندگی من بابابزرگم بود....من فکر می کنم هر زنی و هر دختری یه مرد تمام و کمال داره تو زندگیش....و خوب اون پدربزرگم بود که یه آبان ماه که هنوز من کلی بچه بودم ،در حال رانندگی با یه کامیون برخورد کرد و بعدش هم در اوج شکوهش رفت....تنها چیزی که الان ازش دارم دفترچه ی خاطرات خونیش هست که همیشه همراهش بود....بیشترش قابل خوندن نیست مثلا نوشته امروز رفتم فلان جا و ...بعد ....قرمز.....!!!!!

شیراز بودم....مراسم ۴۰ دخترخاله ام بود اما من واسه اون نرفته بودم...فقط گفتم یه هوایی عوض کنم همین...از همون روزی که رسیدم خبردار شدم که اون یکی بابا بزرگم حالش بد شده و....راستش تا امروز که می نویسم تو بخش مراقبت های ویژه است و همچین تعریفی هم نداره.....

مامان بزرگم همیشه بهش می گفت پیرمرد....وقتی بچه بودم این پیرمرد بلندقد ترین مردی بود که می شناختم....دست به جیب هم بود و این خیلی به من می چسبید....پیرمرد تو جریان فوت دخترخاله ام کلی گریه کرد و گله کرد که چرا نزاشتن یه گوشه از تابوت رو بگیره...و مامان بزرگ بهش گفت :آخه پیرمرد اگه تو می گرفتیش که مینداختیش زمین آبرو همه رو می بردی....

مامان بزرگم آدم جالبیه همیشه یه جور خاصی در مورد آدم های مسن حرف می زنه...همیشه می گه پیرمرد پیرزن ها این جورین اون جورین....انگار خودش جزو اون دسته نیست....( و دختراش ـــ منظورم خاله هام و مامانم ایناس ـــ یواش و ریز می خندن بهش...)....

پریشب واسه اولین بار تو زندگیم دیدم که مامان بزرگ ناراحته که یه گوشه کنار شومینه کز کرده و آرومه...(هر چن هنوزم دست برنداشته بود از اینکه مدام بگه آخی بیچاره ضعیفه و اینا )....هیچ وقت ندیدم ناراحت باشه همیشه انگار هیچ اتفاقی تو دنیا نیفتاده ....مرگ و زندگی ادمای دیگه انگار هیچ تاثیری روش نداشت....آدم فک می کرد ...یعنی حس می کرد چه آدم خودخواهی....!!!! ولی پریشب ناراحت بود و چه بده که یه آدمی که هیچ وقت ناراحت نیست یه وقتی ناراحت شه....

گمونم یادم رفت بهتون بگم چی شد دخترخاله ام فوت کرد....هیچی....به دلیل تزریق مورفین....دلش درد می کنه (و از قضا سنگ کلیه داشته که نیازی هم به جراحی نداشته و خودش می باس دفع می شده)....نیمه های شب همراه با همسرش می ره دکتر و اونجا بدون تشخیص، برا تسکین دردش بهش مورفین تزریق می کنن...اونا به یه بیمارستان دیگه رجوع می کنن و اونجا هم همین اتفاق می افته....سومین جایی که می رن مرض رو تشخیص می دن ....ولی باز هم چن تا مورفین بهش تزریق می کنن و یهو دختره از حال می ره....و علائم حیاتیش به کلی قطع می شن...به همین سادگی!!!!

این چن روز هم باز سخت گذشت....مامان و بقیه همه اش دارن اشک می ریزن و هیچ چیزی تو دنیا انگار قرار نیست این جماعت رو خوشحال کنه یا سر کیف بیاره.....

بعد از مرگ قهرمان زندگیم .... خیلی تو دلم چسبیدم به این یکی بابابزرگم....و کاش بابابزرگ حالش خوب بود ....هنوز هم قوی بود....هنوز هم سیگار می کشید و من می رفتم واسش سیگار می خریدم....و کاش هنوز هم تا منو می دید یه عالمه بهم پول و خوراکی های خوشمزه می داد.....

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۸۷/۱۰/۰۱ساعت 10:15  توسط نجمه خادم  |