خواب می بینم....جایی هستم که هیچ وقت نبوده ام هیچ وقت هم قرار نیست باشم....شبیه هیچ کدوم از مدینه های فاضله نیست....شبیه پاریس و روم و ونیز...شبیه نیویورک...پاهام برهنه اند...و من راه می رم و خوشحالم تو جایی که بهشت هم نیست...و پر از رنگه و نقش اما شرق دور هم نیست....حس می کنم نفوذناپذیره...یک جور شادی مهاجم می آد طرفم و خواب می بینم که پروانه ها....می دونید ؟ زیباست....خواب من زیباست....
بیدار میشم...با خودم فکر می کنم من اهل این جور خوابها نیستم....همیشه حتی اگه مرده ای چیزی هم به خوابم اومده فقط اومده که سرزنشم کنه و بره...اگه جایی بوده ام معمولی و زشت بوده به اون اندازه ای که بشه بهش گفت معمولی و زشت.....
نه! اشتباهی رخ داده.... تجربیات گذشته رو که بی خیال شم..بازم می بینم اشتباهاتی رخ داده....آخه این ذهن من...که فقط تب داره و اضطراب....که فقط بیزاره و کهنه....! تخیلات من که همشون دور نقطه ای می گردن که توش مرگ پر می زنه....و تحقیر شدن....جور در نمی آد....
این خوابهای طلایی و رنگارنگ با دنیای واقعی من جور در نمی آن....
پ.ن :ازدواج رو دوست دارم چونکه منو به این معرفت رسوند که آرزوهای آدمی هیچ وقت محقق نمی شن.....!!!!!!!
+ نوشته شده در جمعه ۱۳۸۷/۰۹/۰۱ساعت 16:18  توسط نجمه خادم
|