روزی یه نفر شترشو گم می کنه....پریشون و بی تاب این ور و اون می ره و داد می زنه : شترم....وااای شترم ...و هی می رنه تو سر و سینه ی خودش که اووووف بدبخت شدم....یه نفر دیگه که از اون ورا می گذشته یهویی چشمش به این آدمه می خوره و از حالتهاش خوشش می آد....از این بی قراری هاش و دیوونه بازی هاش...واسش جالب می آد...می ره چن تا کوچه اون ور تر و شروع می کنه فریاد زدن که :وواااای کمکم کنید مردم شترم......
استادمون یادش به خیر هر وقت بحث رو شنفکری دینی می شد این قصه رو نقل می کرد و می گفت مسخره اس این بحثا...چون اینا مال ما و جامعه ی ما نیستن....همه اش یه سری حالت و روگرفتن که خودمونم باورمون شده....
حالا جدا از حرف استادمون...این روزا خیلی به این قضیه فک می کنم...سلیقه هامون به شدت تنزل پیدا کرده و همگانی شده...مود هامون...انتخاب ها و روش های برخورد و زندگیامون...غم ها و غصه هایی که بهش دچار می شیم...تفاوت هامون....دوره ای شدن هامون...یه جورایی انگار صورت حسابا با نتیجه ها هیچ وقت جور در نمی آد...همیشه یه کار دیگه می کنیم و نتیجه ای می گیریم که یه آدمه دیگه می گیره...(شاید صرفا چون ما از نتیجه ی اون شخص بغل دستی مون بیشتر خوشمون اومده)...دغدغه هایی داریم که دغدغه ی ما نیستن...
خنده دار شدیم و ابله....تقلبی شدیم ...بو می دیم...بوی دیگران رو...دست دومیم...بلکه بیشتر، دست دهم...!