بهار و دستاي توتي...پاييز و يه پياده رو طولاني و كوچيك ...مث خلوت دو تا دست سرد....لرزش قشنگي مي ندازه تو چشمات وقتي دوباره كشف مي كني....دوباره احيا شدن.....
شايد فك كنين تبليغه يا هر چيز ديگه اي....اما باور كنيد فقط يه جورايي دوست دارم يه چيزي از گذشته ام رو با بقيه سهيم بشم...يه چيز نمره يك رو بدون حسادت اين بار....
الهام...دوست من بود...دوستي كه يه روزي يه جايي همديگر رو جا گذاشتيم و بعدش فقط بوهاي تقلبي همديگه رو استشمام كرديم...
تازگي ها داره مي نويسه و من خوشحالم....هنوز حس مي كنم داره با همون دستاي كثيف توتي مي نويسه....هنوز داره راه مي ره تو اون خيابون بلند و باريك....هنوز تو ايستگاه لادن اينا ايستاده تا با هم بريم مدرسه....:بي عنوان!
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸۷/۰۷/۰۸ساعت 0:12  توسط نجمه خادم
|