کلمه به کلمه

به خودم گفتم تو حاملگی کن درد با من.........

"بالاخره پل را پیدا کردم.می دانم که پل را پیدا کردم،در غیر این صورت آن شب چه طور توانستم به خانه برگردم؟"

من شبها نمی خوابم....اولش این جوری شروع شد که ، همیشه، وقتی به زور فستاده می شدم تو اتاقم واسه خواب...دلم هنوز پیش سریالهای آخر شب تلویزیون بود و منتظر بودم تا چراغ اتاق مامان بابا خاموش شه و از اتاق بزنم بیرون....کم کم در طی روز تنقلات و خوردنی هایی مث پفک و چی و چی رو که می خریدم ..نمی خوردم و شب ...وقتی همه خواب بودن می رفتم سر وقتشون...روز تمایل خاصی واسه انجام دادن کاری نداشتم و هیچ چیز اون جور که تو شب می چسبید تو روز واسم خوشایند نبود...بعضی وقتا می رفتم تو حیاط قدم می زدم....و گاهی تا صبح تو رخت خوابم غلت می زدم و فکر می کردم...یک سری تخیلات بچه گانه مثلا اینکه اگه یه تمساح داشتم چی می شد؟؟؟(البته من از بچگی هم ترسو بودم) و اینکه فردا بازی رازجنگل رو چه طور بازی کنم؟....به هر حال بعد ها که بزگتر شدم خودم رو می دیدم که بی اختیار...نشستم و دارم در تموم طول شب می نویسم....فقط می نویسم...نه اینکه چیز خاصی....بعضی وقتا هم با قلم خوشنویسی و این چیزا....تا صبح بیدار می موندم و کتاب می خوندم...مامان بابام از این کار من حسابی شاکی بودن و وضعیت من نگرانشون کرده بود...همیشه کلی دردسر داشتم...باید مواظب می بودم نور نره بیرون...مواظب بودم در طول شب کوچکترین صدایی ندم...نباس مامان اینا می فهمیدن که شبا می رم کنار پنجره و به درختای کاج نگاه می کنم...این ادامه داشت ...و خوب همه بهم م یگفتن عین جغد ها زندگی می کنی...و من سعی می کردم بهم برنخوره....اما درست وقتی که دانشگاه قبول شدم و از خونه رفتم...تازه متوجه شدم که من بیمارم...بی خوابی دارم...و کم کم احساس کردم دارم رنج می برم....دو هفته ی تمام بدون کوچکترین خوابی زندگی کردم....شبها تا صبح بیدار بودم و روزها هم دانشگاه و...حتی اولش احساس خستگی هم نمی کردم...اما کم کم دلم واسه خواب تنگ شد....دلم خواست بخوابم...و وقتی دیدم نمی شه و نمی تونم کوفته و کلافه شدم.....یکم که گذشت  یکی از بهترین اساتید فلسفه مون رو درست مثل خودم یافتم....سر کلاس در مورد اینکه شبها نمی خوابه و چیزای دیگه به بهونه های مختلف صحبت می کرد و حتی بهونه می آورد و می گفت :فلاسفه هیچ وقت شبا نمی خوابن....فیلسوفای واقعی ال و بل...و قرینه و اینا هم می آورد....اما من می دونستم اونم مث من بیمار بود ...و شبهاش به همون اندازه تلخ بود که مال من....این همدلی باعث شد که خیلی زود و سریع با خودش و فلسفه اش و رسم و راهش آشنا شم و بفهممش...ـــ هنوز هم بعضی وقتا جزوه های درساشو می خونم نه واسه اینکه چیزی یاد بگیرم...واسه تسکین خودم...واسه همدلی عجیبی که باهاش پیدا کردم ـــ....

هنوز شبها نمی خوابم...هنوز همه بهم می گن عادتم روز تغییر بدم...همه ازم یه زندگی دیگه رو می خوان...دلم یم خواد تو اینجور زندگی تجدید نظر کنم اما اگه تمام تلاشم رو هم کنم و خسته و کوفته بگیرم بخوابم...طرفای ساعت ۳ شب ناخود|آگاه بیدار می شم و دیگه نمی تونم بخوابم....یک بار دو روز پشت سر هم شب خوابیدم....اما روز سوم اونقدر احساس فقدان شب می کردم که گریه ام گرفت....فک می کنم چیزی بیشتر از اعتیاد بین من وشب برقرار باشه...می گن خدا شبو واسه آرامش ساخته...اما شب منو می طلبه....منو به طرف خودش می کشونه...نمی تونم و نمی خوام مث مردم در روز زندگی کنم و می دونم یکی از جبرهای زندگی همینه...تن در دادن به صبح بیدار بودن و شب در لحاف پیچیده و آروم خوابیده...اما....

وقتشه با من زندگی کنی...قصه ی دختریه که به درد من مبتلاست...از شما چه پنهون گاهی اوقات فک می کنم جویس کرول اوتس این داستان رو با الهام از زندگی من نوشته....دختری که شبها نمی تونه بخوابه....و مامان بزرگی داره که اونم تقریبا همین بیماری رو داره...و البته الان که داستان روایت می شه مامان بزرگه مرده و این فقط گذشته اس که گفته می شه....مادربزرگه اون دختره رو بیشتر از همه ی نوه هاش دوست داره...و یه شب که دختره بی خوابی زده به سرش و یواشکی از خونه می زنه بیرون ...تو شب گردیش به خونه ی مامان بزرگه همیشه بیدارش می خوره...و اون بهش می گه : فک نمی کنی وقتش رسیده؟..... دختره می  پرسه وقته چی ؟ ـــ وقتشه با من زندگی کنی....

حتی یک بارهم کسی متوجه نشد ــ این کارو می کنم، چون دلم می خواد ــ افراد خانواده ام مثل حلزون های بی چشم درخواب عمیق فرو رفته بودند.

مادربزرگ مرا بیشتر از همه ی نوه هایش و حتی بیشتر از تمام افراد خانواده اش دوست داشت...مادربزرگ مرا بی قید و شرط و بی عیب جویی دوست داشت....

..................................................با خوندن این داستان به یاد چیزی افتادم...اینکه یه جایی مدتی پیش خونده بودم....سعی نکنید مکملتون رو واسه زندگی تون انتخاب کنید ...بگردید و مشابهتون رو پیدا کنید.......................................البته اولین بار که اینو خوندم به این فک نکردم..اما این روزا که خوب دارم به همچین چیزی فک می کنم به اینم فک کردم....گرفتید؟؟؟؟


برچسب‌ها: کتاب_خوانی, جویس کرول اوتس
+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳۸۷/۰۶/۲۰ساعت 16:22  توسط نجمه خادم  |