ـــ منو فرستاده بود این طرف دره....جایی پرت....و دااااااااد می زد :اشتباه کردم برگرررررررررررد.......دلم می خواست برگردددددم.....اینجا هیچ چیز دلخوشکنکی نداشت.....داد زدم :ولی چــــــــــه طوری برگردددم؟؟؟اینجا که پــــلــی نیست...یه پـــل....یه پــــل می خوااام......عین این دیوونه ها...کلافه و خسته بازم فریاد زد: می شنوی چی می گم؟؟؟؟؟اشتباه کردم....اون ور دره خبری نیست....برگرد....
ـــ خدای من! صدام بهش نمی رسه....با چه جور وسیله ی کوفتی منو فرستاده این طرف دره؟...یه پله برقــی؟....چه طور نمی بینه اینجا هیچ پلی نیست؟؟...بدون پل چه جوری برگردم....؟؟؟؟!!!
ـــ تمام تلاشم رو کردم...هر چی صدا و نفس تو تموم عمرم ذخیره کرده بودم...همه رو با هم یه جا آزاد کردم...با یه نعره ی جیغ داری گفتم :می خوااااااااااااام برگردم....یه پللللللللللل می خوام.....ولی صدام مث موریانه ها اون قدر بلند شده بود که دیگه به گوشش نمی رسید....دیگه بی فایده بود...هیچ راهی نداشت....برگشتن برام به معنی سقوط بود....
ــ مغزم تبدیل به یک پایگاه نظامی شده.....